ابوعطا دردستگاه ماذوخيسم

همه اين اراجيف را يک بار با س و برای او !!‌که اين روزها بيشتراز تمام سالهای که در ده بالا  می شناخته امش با او از راه يک پنجره ايتنترنتی سر می کنم!!!‌ گفته ام!‌و  يک بار هم الان است که کتلت می پزم و همه همان اراجيف را نشخوار می کنم و لابد بايد يک بارهم تایپشان کنم!!‌

 س همان است که او هم از ده بالا به بلاد کفری که چندان دوراز بلاد فعلی من نيست  نقل مکان کرده است!! پيشينه مشترکمان دوستی است که هنوز دوست اوست باتماس مستمر ! ‌و نخواست که دوست من بماند!!  همانی که من هنوز هم آدم آهنی صدايش می کنم  و س !! آقای مهندس!!!  و اين ميان س کل ماجرای او رامی داند و ساروی کيجا ماجرای من را!! 

بقيه پيشينه  ختم به دل مشغولی نوشتن می شود و يک رشته مشترک معماری!! و يک کتاب کوری ساراماگو که برای تولدش!! به گمانم!! يا هر مناسبت ديگری برايش خريدم و باهمه عطشی که به کتاب خواندن داشت و دارد!!! هنوز اين يکی را نخوانده است!! و به من که دزد دريايی ام و  جديداً هم همان عنتری شده ام که نمی دانم باالف است يا با عين!!!‌ و به او که  گويا سرش به تنش می ارزد!‌ يامن  اين طوری فرض کرده ام!!! با خط کش شخصی خودم!!‌و باخط کش ش!! ( که حالااو هم ساکن بلاد کفراست!!)‌ که فقط يک بار او را در تاتر شهر ديد!! و گفت:‌ يک هپلی!! ‌يک بچه پر رو!!‌ تو به او ميگويی دوست!!!

هر چه نباشد ش يک خانم دکتر است و اين س  !!! جوجه معماری با موها و ريش بلند!!! من هم که اين ميانه هم کشته مرده کت دامن شيک دندانپزشک ها و ژست و پرستيژشانم!!! و هم عاشق  لا قيدی هنرمندان!!! 

 اين لابلا دلم می لرزد که کتلت ها يک دست نشوند!! چرای دل لرزيدنم را نمی دانم!!  لابد از همان ژن های خرابی است که باخودم در خونم  از ده بالا تااينجا حملشان کرده ام!!‌

همان ژن هايی که  Gosag عزيز!! سندروم ک.... خلی می نامدشان!!! يا بهتر بگويم با هم ناميديمشان!!

هر چه باشد او دکتر است لابد بهترمی داند!!!

دستم را توی کاسه آب می زنم که هم کتلت به دستم نچسبد هم دور و ورش صاف و صوف ازآب در بيايد!!! پدر آقای هسر نگاهم می کند!! بالبخند!!!! خم می شود و از کابينت زيرين يک قاب مخصوص همبرگر می دهد به دستم!!!

طفلک نمی داند!! کتلت، کتلت است و برگر ! برگر!!‌ باهمه اين ها حق با اوست!! من هيچ کدام از راههای آسان زندگی کردن را ياد نمی گيرم!! تريشه قبای  پرارزش کد بانوييم خدشه دارمی شود!!  لبخند می زنم ! ‌قالب را می گيرم!‌اما به شيوه خودم!! همچنان به کارم ادامه می دهم!!!‌

اين پيرمرد ريز اندام  زود و ساده ياد گرفت که مرابخواند!!!  يا او با هوش است که هست!!! يا من ساده خوانده می شوم !‌که می شوم!!!

می خندد و می گويد باز به چه فکرمی کنی!!!  ابرهای طوفانی باران زا!!!!!

لابه لای جلز ولز های کتلت ها! جلز ولز های دل س هم هست!! برايم يک کپی از نامه ای که هزار سال پيش!! بعد از مهاجرت ۵ ماه پيشش به اينجا برای  دوستانش  نوشته!! می فرستد!!‌

دل مشغولی های ۲۸ سالگی اش است !!! و من به دل مشغوليهای دهه چهارم زندگيم!!! می انديشم!!

می گويم!!‌می دانی من چيزی را جايی گم کرده ام!‌حتی می دانم چه چيز را و کجا!!!!‌تنها نمی دانم چرا!!!

تایپ می کند که تو بيماريت از من وخيم تر است!! چون حافظه خوبی داری و از نعمت فراموشی بی بهره ای!!!!!!!

کره که خوب آب شد، لوبيا سبز ها ی يخ زده را روانه ديگ می کنم !!که خوب جلزولزشان بالابگيرد!‌ عين دل من !‌گاهی هم دل س!! 

تایپ می کند !‌بيا آدم باشیم و به هم انرژی مثبت بدهيم!‌ نا خداگاه قهقه ام بالا می گيرد!!!

تایپ می کنم از کجا بياوريمش!! ؟؟؟

می گويد بيا با برنامه ريزی زندگی کنيم!!‌ تو دنبال کاربگرد !!!‌من هم جدی تر زبان می خوانم!!!

همانطور که لوبيا سبز ها را هم می زنم!!! تمام آنچه را قبلاً تایپ کرده ام باز هم تایپ می کنم !!‌محکم در ذهنم!!!‌

تایپ  می کنم !!‌مگر تا به حال چه می کرده ايم!!!!!!!!

با دکمه های کی برد کلنجار می روم!!! پشت سر هم!!‌ س هم!!

س تایپ می کند اين بلاد کفريها معنی بايد را نمی دانند!!!!! برايش تایپ می کنم و ما معنی لذت بردن را !!!!!

دست آخر به همان نتيجه سندروم درمان نشدنی يا شدنی که من درمانش را نمی دانم می رسيم!!!

اما او که دکتر نيست!!!‌ اسمش را نمی داند!!‌ من هم بد جنسی می کنم اسمش رانمی گويم!!!‌

او اسمش را می گذارد بيماری نمی دانيم چگونه خوش گذرانی کنيم!!!

ذهنم می رود به آن روزی که تصميم گرفتيم برويم خوش گذرانی!‌ من ،س و م!!

مقصدمان قبرستان ظهير الدوله بود که راهمان نداند!!!!! و آخر سر هم سری به آخور زديم و غذای خوب پاراديزو!!

 گوجه فرنگی ها را حلقه می کنم!!‌اما هنوزچشمم به کتلتهاست!که يکرويشان سرخ شده و روی ديگرشان در تابه می چرزد!!!

فکر می کنم نيمه من و س هم در هميت شرايط است!!!

تایپ می کند! ‌دلش می خواهد  ۲۸سال باور عشق و همراهی و هم خوابگی را که تا به حال ۱۰۰۰ فرسنگ از هم برای او فاصله داشته اند !! به ابديت بفرستد!!‌می گويد می خواهد آن ها را يکی کند!‌ خسته است!!! و من فکر می کنم اين هم روی ديگر همان سندرومی است که به او هم مجال باور ما همينی که هستيم، هستيم را نمی دهد!!!  وباز به  اين فکر می کنم ! که باورهايم چقدربا باورهيش فاصله دارند!!‌و من که می خواهم  باور تازه ام را باور کنم!!!

برايش يک لبخند تایپ می کنم!!!  می نويسم در خونمان است !‌نمی فهمی!!!

تایپ می کند !! ‌من خونم را با يکی از اين سفيد های توپول مپل مو بور عوض می کنم!!!!!

برايش يک قهقهه تایپ می کنم!!! نمی دانم که آن خون تازه که او می گويد چه طوردر رگهای س با آن  چهره سياه از سبزگی و تفت ديده گی کوير!! و آن موهای در هم بر هم فر فری!!! بالا و پايين خواهد رفت!!!

چه می دانم شايد بلوندی خون تازه!!  رگ خواب قلبش را بدزدد!!

به س نمی گويم!!!! اما در دلم بلند بلند تکرارش می کنم!!‌برادر جان!!!  من و تو بيگانه ايم با اين سرسبزی سبک اطرافمان!! ‌بيگانه ايم با صلح!!!‌ ما از کويريم!!!!! ما اگر نه ازهر جنگ ديگری !!ازجنگ با شن ما آييم!!! و ازسرزمين شهرزاد قصه گو!!!

پیرمرد با يک لبخند و يک دسته گل!!ازآن نوع که اين ها Lavender می نامندش. از پشت روی شانه ام می زند!! می گويد به ابر های باران زا بگو بروند!‌ ما و گل ها اينجا هستيم!!‌

بغضم را قورت می دهم و لبخند می زنم!!

و باز در دلم بلند بلند تکرار می کنم!!!

ما درحسرت شاخه های گل بود ! که قاليهامان گل گلی شد!! و ازترس باد و طوفان شن که دخترانمان را زنده به گور نکند!!‌ خواهرانمان را زنده به  گور اندرونی ها کرديم که با گل های قالی!!‌دوراز نيش زنبور ها و نوششان !! داستان دختر شاه پريان را ! بابت مرحمی بر درد هايشان خلق کنند!! ‌که شايد روزی !! شهزاده ای بيايد و ازحصار گل قالی برهاندشان!!!

و پسرانمان که در حسرت باران ديم خيره به آسمان بودند!!‌ زمزمه خواهرنمان را از دهان باد شنيدند و باورکردند که بايد پريچهری باشد که نجاتش دهند!!!

و دخترانمان به انتظار شهزاده ها و پسرانمان در جستجوی پريچهر ها!!! زمان را در نورديند!! تا مو هايشان کم کم  به رنگ ابر های آسمان شد!!‌

با اين همه او مصمم است!!!‌ می خواهد بعد ازآن نوای جواد يثاری و جمال وفايی !!! که باهمه بالايی و پايينی کلاسش!!! می شناسمش!!‌می شناسيمش!!! وبعد از شجريان که آرم آرام  ديروز زمزمه اش می کرد!!‌ (و ان هم به چشمم نوحه ای سرد است!!!) و لابه لای  تمام اصوات اينترنتيش تنها بغض و دلتنگيش برای خودش!!  فقط و فقط برای خودش !! را می شنيدم !! برود به آوای سمفونيهای موتسارت گوش جان بسپارد!! آخر آن خون تازه ! اين نوای تازه را هم می طلبد!

توی دلم باز می گويم!!!!!!‌ اهل خوشگذرانی نيستی برادر جان!! ‌ما را عشق کلاس  و عادت به غم کشته است!!!! و اگر نه مگر بانو Beyonce را ازبشريت گرفته اند!‌ که بروی نوای موسيقی افسردگيهای بی پايان موتسارت را مهمان گوشهای پراز صدای اندوهت کنی!!!

قارچ ها را که خرد می کنم!!‌ذهنم جرقه می زند!! س دارد مرثيه خداحافظی باخويشتن خويش که  ۲۸ سال  بدوشش کشیده را می نويسد!! تمام دردش!! درد کشنده خداحافظی است!!! دارد خود ۲۸ ساله اش را راهی مسلخ می کند!

س ازبلوغ جسمانی و ذهنيش حرف می زند!! و من فکرمی کنم! ‌بلوغ جسمانی اش را خودش می داند و خودش!! و بلوغ  ذهنيش را‌! من هنوز نديده ام!!

و اين تنها دليل است که دوستش می دارم. هنوز در او توانی برای تغييرمی بينم!!!!!

حالا وقت شام است!! او هم اگر نرود!‌ کسی برايش موتسارت را دوباره نخواهد نواخت!!!! ‌بعداً باز هم به خيش خراشمای وجودم ادامه خواهم داد!!!

 

 

 

 

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
Me

Gosag khodeti! m

ساروی کیجا

چی بگم .. فقط می تونم بگم خوب می دونم پيرمرد چه حسی داشته . چون می دونم تو وقتی دچار ابرهای باران زا می شی چه فضای اندوه باری دورت رو پر می کنه .

ساروی کیجا

ديگه هم حرف از دهه ی چهارم نزن که من بالاخره دو تا تار مو جلوی کله ی مبارکم سفيد کرده ام و در مرز دق مرگ شدگی قرار دارم . هر بار می رم جلوی آينه چهل و پنج ساعت غصه می خورم . فعلادلم می خواد صورت مساله رو پاک کنم و به گروه زنان ۱۸ سال و چند.. ماهه بپيوندم :)

saie

سلام عزيزم.دلم گرفت از غربتت و از اين همه احساسی که داري.

ساروی کیجا

تو هم اين لينک رو ببين روت کم شه : http://mehrvash.persianblog.ir/1384_9_mehrvash_archive.html#4407616

آرش

سلام قرار شد اپ کردی و بروز شدی خبرم کنی عزيز

آرش

خوب جالب بود با اينکه شانسکی اومدم اينجا بی دعوت اما راجع به سندرم های خاص فکر ميکنم گريبانگير ۹۹درصد جمعيت ايران باشه که علتش هم در دست تحقيقه و احتمالا نگهداری در بيرون يخچال باعث فساد اونها شده قربونت موفق باشی

ساروی کیجا

همين الان آپ کردم . هميشه يک دقيقه زود می رسی دختر . بس که هولی ! :)