مخاطب خاص دارد! (برای تمام مادرهای امروز)

 
هر روز با خودم می گویم امروز می نویسم!  امروز ساعت  نهار!  امروز عصر! امشب قبل از خواب!

چند ماه است که این برنامه هر روزم شده!

با این همه من هر روز می نویسم!‌ هر روز توی ذهنم! گاهی هم روی یک تکه کاغذ اگر دم دستم باشد! 

بی وقت نيستم، اما وقت زيادی هم ندارم! نبض زندگيم کمی تند شده است برای من اين بهتر است تا وقت داشته باشم و بنشينم به خود خوری!

بی وقت نيستم، بی سوژه هم نيستم! اما نمی دانم چه طور است که اين روز ها  بيشتر فکر می کنم.

همه چيز تقصير خانم شين است و آنچه می نويسد. گاهی هم تقصير مانا.

برم می گردانند به همان روزهای سختی که شايد تنها فرناز عمق فاجعه اش را بداند و ساروی کيجا! همان روزها که حقم از تمام روز های رفته از دنيا را می خواستم.

دور نبودم از مرز ۳۰ سالگی آن روزهای سياه اما تمام درد های  روزهای کودکی  خالی از هر چه کودکی بود که دلم را می فشرد.

همه چيز توی بيست و چند سالگيمان شروع شد. چند سالی بود که به همه چيز شک کرده بودم. تا پايم به کلاس ها باز شد. بايد از همان روزها بوده باشد که جنگ سرد من تبديل شد به معرکه ای از آتش.

توی همان مرز ۳۰ سالگی، يادت هست که بريدم مهروش؟‌

توی همان کلاس ها با خودم عهد کردم مادر نخواهم شد. با همه عشقی که به مادرم داشتم، با همه ايمانی که به شيرينی مادر شدن داشتم و دارم...

شين عزيزاين روزها که نوشته هايت را می خوانم بند دلم ميلرزد.

مانده ام چند درصد بانوانی که هنوز مادر نشده اند اما  بينشش را دارند که بدانند کودکی روزهايی وسيع تر از زندگی کودکی اکثر آدم های امروز است، شجاعتش را دارند که مادر بشوند؟

باور کنی يا نه هر روز که وبلاگت را می خوانم دلم پر از غصه می شود. برای تمام کودکان بی کودکی!

شين عزيز ستايشت می کنم بابت تلاشی که برای بهتر شدن روزهای کودکی سينا می کنی. بگذار بگويم برای کودکی کردن سينا !

می دانی دلم آتش می گيرد وقتی دوستانم را می بينم که رنگ به رنگ لباس های چنين و چنان تن بچه اشان می کنند و توی فصل قحطی توت فرنگی! از زير سنگ توت فرنگی می جورند که توی کرنفلکس صبحانه دلبندشان بريزند، کلی پول مدرسه خصوصی فلان و بهمان می دهند، معلم خصوصی ال و بل جيم بل برای جگر گوشه اشان می گيرند.... اما کودکی کودکشان را نمی بينند، نمی فهمند، هم زبان کودکشان نيستند.

من هميشه  فکرکرده ام  آشپز خوب‌، آشپز خوب می شود اگر دست پخت خوب را خورده باشد!  شرط لازم اگر نه کافی! تو به من بگو بچه حکم آش را هم ندارد؟؟

کاش کمی نزديک تر بودی. وبلاگت  آتش زير خاکستری را که سالها طول کشيده بود تا مدفونش کنم باز گيراند.

بيا برايم ايميل کن مادر شجاع. می خواهم  خيلی از چيزها را بدانم .

جواب سوال کودکيهایم را 

ترس هايم را...

......

می خواهم بدانم اگر تمام آنچه امروز می دانی دانسته ای ۲۰ سالگيت بود  آمروز سينای شيرينی بود؟؟

بيا برايم بنويس.......

 

پا نوشت:‌دلم می خواهد اين قند و عسلت را ببينم. آرزو می کنم  وقتی به سن امروز من و تو شد بشود همان آدم بزرگ سالم و شادی که آرزوی امروزمان است با يک دنيا خاطره از روزهای کودکی لبريز از کودکی

/ 6 نظر / 9 بازدید
مانا

خيلی زيبا و پر از احساس بود. به قول دکتر هولاکويی بچه دار شدن آگاهی.مهربانی و امکانات می خواهد.و به هيچ وجه کار سختی نيست.بهترين لحظات آدم وقتيه که با کودکت هستی و با او رشد ميکنی

مانا

در ضمن خدا را شکر که گاهی تقصير منه.اگه همه اش تقصير من بود چه کار ميکردم؟!!

سايه

دست گذاشتی روی زخمی که در اين يک سال و چندی حتی روزی نبوده که نسوزد.زخمی که مرحم نمي طلبد.همت می خواهد و از خود گذشتگی.و کوتاه نيامدن در برابر وسوسه ی :من هم ميخواهم ۳۰ سالگی کنم.۳۰ سالگی کمتر ميکنم تا کودکم کودکی کند.

ساروی‌کيجا

اوا .. مگه شما آپ هم می‌کنيد بانو ؟؟؟

مينا

خدا خفه ت نکنه. فردا ۱۳ به دره. يعنی امشب که تو برای من آف گذاشتی و الان احتمالا خوابی نه. فردا که اومد! من احتمالا می زنگم بهت که يادت يبفته. خدا شفات بده