جيغ جيغو
تراشکاری!

مدت هاست برای خودم چیزی ننوشته ام.

چیز زیادی ننوشته ام.

چیز با ارزشی ننوشته ام

ننوشته ام روی کاغذ. کنار روزنامه

در حاشیه کتابهایم و نه روی وب.

 

نه ! اصلاح می کنم

 

من در واقع هر روز نوشته ام.

هر روز.

تو نخوانده ای، تو ندیده ای.

هر روز،  هر دقیقه جایی میان زمین و آسمان ایستاده ام و نوشته ام.

بدون کیبرد، بدون مانیتور

روی سلول های خاکستری مغزم!!

مدت هاست بی وقتم. 

 بی وقتی  یک بهانه واقعی  است.   

هر چند واقعی اما تنها یک بهانه!!

 

و من بهانه ها را دوست دارم.  بهانه ها و تنها بهانه ها هستند که روزمرگی زندگیم را می شکنند.

اختراعشان می کنم  و بعد می گردم دنبال یک را هکار خلاقانه برای  حلّشان!  با این همه باید حواسم باشد که راه حلّم  یک بهانه دیگر با خود بیاورد.

معتاد شده ام به اتصال این پازل هزار قطعه بهانه ها.

انگار شده است اکسیژن لازم برای همان قشر لطیف خاکستری! با این همه گوشه های تیزش گاهی سخت جانی قلبم را خراش می دهد.

مثل همین حالا!

مثل دیشب که بابا دیگر توی حیاطمان نبود و مامان توی آشپز خانه!

توی تنهایی شام خوردیم ...

به فاصله ۵ ساعت یک هو اسمش می شود یک قاره دیگر. جبر جغرافیاست لابد.

حالا وقتم کمی آزاد تر است! اما من به اسیر بودن توی دنیای بهانه هایم عادت کرده ام.

 باید بگردم دنبال یک بهانه جدید!

اعتیاد دارد استخوان بندی ذهنم را به هم می ریزد!

برایم بهانه جدیدی سراغ ندارید؟