جيغ جيغو
بنی بشره دو پا!!!

من برگشته ام.. به گمان خودم زنده ام. ديگران هم تاييد مي كنند! اگر آن ها هم از قضاي اتفاق روح نباشند!!
شادم اگر چه بخش عظيمي از غصه هايم سر جايشان باقي است! نمي نويسم چون..... !
مي توانم بگويم وقت ندارم!!!!  دروغ نخواهد بود! اما دليل ننوشتنم وقت نداشتنم نيست!
نمي نويسم چون نمي دانم كه چه بنويسم!
برگشته ام حالا شايد 4 هفته اي باشد. دلم براي خيلي ها كه قبلاً هم تنگ شده بود باز تنگ شده است ! اما خيلي ساده  خيلي ها را از دايره دل تنگيهايم بيرون ريخته ام.
تهران كه من بوي دود و دمش را دوست دارم و دركه و دربند و  خيلي چيز هاي ديگرش را ! حالا حالم را به هم مي زند!!
بياييد بنويسيد من غرب زده شده ام!! بنويسيد اي  بي ظرفيت اصل و ريشه ات را فراموش كردي!!!  هر چه مي خواهيد  بنويسيد!! اما 4 هفته طول كشيده كه خودم را راضي كنم كه احساسام را باور كنم!!  اما همین است كه گفتم!! نه اين كه عاشق مردمان اين جا باشم نه!!!  اما حالم از مردمان آن تكه زمين  كه من عاشقش بودم هم به هم مي خورد!! بايد منصف باشم!! نه از همه اشان ! اما از خيلي هايشان. منصف تر که باشم باید بگویم از بیشترشان!‌
حالم  از شهر ! از ترافيك ! از لحن حرف زدن مردم با هم !! از قربان و صدقه رفتنشان، از هيچ كاره بودن و همه كاره بودنشان، از اينكه به جاي گره گشايي از گره زندگي خودشان مي نشينند وقت مي گذارند كه  گره خيالی می زنند به زندگی اندک مردم خوشبخت!!
حالم به هم می خورد از اين همه تعبير و تفسير!!

اين جا هيچ لوله کشی را نديده ام که بگويد مهندس است!! هيچ تزريقاتچی را نديده ام که بگويد پزشک عمومی است!‌هيچ بستنی فروشی را نديده ام که زبان درس بدهد! هيچ معلم علومی را نديده ام که دفتر مشاوره در باب کودکان درس نخوان و بد رفتار  زده باشد و بگويد روانشناسی بالينی کودک خوانده است!!!

هیچ کس را ندیده ام که سرویس آشپزخانه اش را تفال بخرد که  نام تفالش را فرو کند توی چشم دختر خاله جانش که قرار است بعد از ماهی و  سالی بیاید یک ناهار دور هم کوفت کنند!! هیچ کس را هم ندیده ام که  اگر وسعش نرسید تفال بخرد بزند توی سر مال  و بگوید همان قابلمه روحی دم در  بازار خوب است!!  و لا غیر و آن ها که تفال می خرند و مارک عینکشان پولارید یا گوچی است خرند!!!


این جا هیچ کس را در حسرت زندگی دیگری ندیده ام!!  گمان کنم غیر آدمند لابد!
دست خودم نیست حالم از دست  بنی بشر آن تکه از دنیا که بخه خیال  من همه اشان  باقلوا بودند !!! به هم می خورد!!

از این که پای تلفن قربان صدقه ات می روند و پشت سرت کلاس غیبت به توان دو که نه  به توان  ۱۵ می گذارند،  از این که گویا یاد نمی گیرند که با خودشان راحت باشند!!

از بی نظمی!! از بی قانونی!!‌بی قانونی مردم!‌همان ها که خودشان از دست بی قانونی خودشان می نالند!! از دست رانندگی!!!  از دست قیمت های هزار رنگ کالا های یک جور!!!

از دست اور و ادا ها و قر و غمزه ها و پشت چشم نازک کردن ها و سر وگردن به هم  پیچاندن ها و منم منم کردن ها !!‌ و غیره و ذلک!!!!

مخلص کلام !!! مدتی است که زندگیم به شکر ( به ضم ش!)‌ بودن این ور آب های دنیا می گذرد و  باقی  حالت تهوع است!! از همه آنچه بالا نوشتم!!

این مدت هم ننوشتم که وبلاگم را بوی تهوع بر ندارد!

پ.ن-۱- از تمام خواستگاران گرامی بی نهایت ممنون!‌که بعد از  ساکن جزیره انگلندان شدن، من را مورد لطف و توجه و محبت بی پایان خود قرار دادند و صیغه  برادری که نمی دانم کی و کجا  چیزی شبیه به  ۱۵-۱۶ سال لابد زیر گوشمان خوانده شده بود را  باطل اعلام کرده و یک هو همه اشان دل در گرو عشق من!!!! نهادند!!   و من شرمنده که در سر تا سر ده بالا!!! با بوق و کرنا جار نزدم که من به خانه بخت رفته ام !! و برادران عاشقم از گوشه و کنار شنیدند  و در  اورکات  خواندند که من ساکن جزیره شده ام !! و اگر چه من هنوز هم همانی هستم که بودم و نه در مورد سایز   به جنیفر  لوپز رویا های آقای X تبدیل شده ام و نه در مورد رنگ و رو  به مرلین مونرو بلوند آقای y!! اما من خوب می فهمم که  عشق است دیگر!!! کاریش که نمی شود کرد!‌پاسپورتت که عوض شود هم خوش هیکل می شوی مثل جنیفر لوپز!!!! هم هندی هم که باشی!!   بلوند به نظر می ایی مثل بانو مونرو!!!

پ.ن-۲- از تمام دوستانی که به دیدنم آمدند یا مهمانی دادند و بقیه را هم دعوت کردند که من  یک جا همه را ببینم و توی بی وقتی به دادم رسیدند،  بسیار ممنونم.  و  خدمت تمام  دوستان عزیزی که  گفتند  شرمنده راه ما دوره و ترافیک سنگین تو که یه نفری ما نمی تونیم  بیاییم دیدنت !‌اما !‌ تو که همه اش ۱۲ روز اینجایی بیا پیش ما !!! ببینیمت!!! عرض کنم !!!!!

  باشه طلبتون!! 

 اون هایی هم که دیدمشون و دوسشون دارم و غر زدند که کم دیدیمت!!!‌بابا همه اش به خدا  ۱۲ روز بود !!!

زیاده عرضی نیست!