جيغ جيغو
کاش کسی مرا پيدا کند-۲

گاهی اوقات همین طور که نشسته ام،  از زور بی کاری و بی حوصلگی روی هر سایت و وب پیج و وبلاگی کلیک می کنم! دنبال  آن  تیکه  از وجودم که  قاعدتاً  باید پیش از عصر اختراع میل و ایمیل گمش کرده باشم، می گردم.

 همان  تکه ای که به گمان من  لا به لای  لی لی بازی کردن های روی سنگ فرش حیاط خانه قدیمی، و  چهار چشمی پاییدن  شیرین،  همبازی کودکیم، که مبادا تقلب کند! یا  توی دو دو زدن های لا به لای استپ هوایی که توپ را بگیرم که زمین نیفتد که اسمم را  نگذارند سکینه سه پستان!!  یا  از جیبم افتاد  یا برادر شیرین از جیبم قاپیدش!! درست عین پاکت های ساخته شده از یک دفتر مشق کهنه که بوی نا و نمک می دادو مرطوب بود  از آب حوض یا  چه می دانم  آب جوی  و چاقاله بادام نوبر تویشان بود  و از دستفروش دم در مدرسه خریده بودم!!

دنبال همان تکه از دلم!‌همه  سایت ها را می گردم، اما نمی دانم  چرا به جای مسیر یافتن   همه هوش و حواسم می رود سر خاطرات گم کردن و گم کردگی.

توی ۵ سالگی غرق می شوم. زیر درخت انگور و من و شیرین و دو تا چادر گل گلی !‌من  به رنگ آبی   دریا و شیرین به رنگ آبی آسمان که به چه مکافات و التماسی مامان هایمان را به سیخ و سلابه کشیدیم که برایمان چادر بدوزند که سور و ساط مجلس مامان بازیمان مهيا شود!!

 توی پیتزا پترو و  پیکان یشمی مدل  پنجاه و نمی دانم چند  آقای حدوت!‌ توی پیتزا شهرام و توی یاد افشین که همیشه  می گفت  یکی هم  واسه  صبحم  سفارش بدین و  جعبه  پیتزا را  تا خانه محکم و دو دستی  روی پایش نگاه می داشت.

توی خاطره  ۱۰ سالگی و توی خاطرات بمباران و ما و همسایه ها و  راه پله و  آقای حدوت که جک می گفت و  می گفت  بچه ها را  بخندانیم که  سر  وصدای  این بکش و بکش را نشنوند.

توی  بهار آن سال آخری  که افشین برایم نوبرانه  چاغاله خرید به تلافی همه آن سال هایی که  نوبرانه هایم را می دزديد و می قاپید.

گم می شوم  توی آن روزی که از مدرسه که آمدم، توی پارکینگ افشین را دیدیم که همه اش  ۴ سال از من بزرگتر بود با چشمان خیس!!!!! و به  گمان من  باز مادرش تنبیه اش کرده بود !!‌ با آن شلوار جین تنگ پاچه لوله  تفنگی و آن  کفش های نقره ای آن سال ها  که  اسمش نایک فضایی بود و  آن تی شرت سفید و آن کک مک های روی صورتش !  ما که قهر بودیم  از دعوای روز قبلش و او که  گوش مرا گاز گرفته بود و من که مادرم را برده بودم دادخواهی و هر دویمان را  یک جا باز  تنبیه کرده بودند!!

سلام که کرد رویم را برگرداندم. گفت  بند کفشت بازه زمین نخوری و من  پارس کردم که به تو چه!!  و پیچیدم توی پله ها  پشت سرم امد و گفت  الهام!!!   و من که همچنان قهر کرده بودم! توی پاگرد پله ها  بی جواب پیچیدم و دیگر ندیدمش!!

دو روز بعد  وقتی   خانم همسایه آمد پایین، مادرم که در را باز کرد  اشکهایش ریخت ، مادرم را بغل کرد و گفت  افشین را  پریشب قاچاق  فرستادم.

کسی ندید. اما اشک های من هم ریخت. آن شب را نخوابیدم. همه اش گریه بود و بغض کسی نفهمید!!‌ شاید  تنها مادرم !!؟؟

و شاید  عصر هم آن روزهای پس از رفتنش زیر همان درخت مو، من و شیرین نشستیم و یک دل  سیر  زار زار گریه کردیم!! باور دارم ناخودآگاه  هر دوامان  فهمیده بود کودکیمان پر از خاطرات تلخ رفتن خواهد شد.

از همان روز گم شدن تکه های وجودم شروع  شد!! باید خاطرات همه خداحافظی ها را بنویسم، همه اشان را که  از افشین  شروع  شدند و  خدا می داند که کی تمام می شوند.

 

حالا هر وقت  پیتزا می خورم،  به افشین فکر می کنم!‌مثل همین امروز  ظهر!!  قبل از تصویرش،  اول  صدایش را  از آن سینه خسته از آسم می شنوم !! الهام............!! و بعد  چشمهای سرخش را از توی پاگرد پله ها می بینم !! و بعد جاده هایی که با چوب کبریت می ساختیم و ماشین بازی!!‌ و من که توی استپ هوایی اسمش را می گذاشتم رکسیو!  و او که لا به لای لی لی  من و شیرین  چاغاله  های نوبرانه  توی پاکت های ساخته شده از دفتر مشق کهنه  خیس از آب  حوض یا نمی دانم آب جوی  را  که از دستفروش دم در مدرسه خريده بودم،  از توی جیبم می قاپید و  بهار سال  آخری به تلافی  تمام آن  سال ها  برایم  چاقاله نوبرانه خرید......

............................

دو سال پیش بلاخره  شیرین را  یافتم !‌ همه اشان زیر  پرچم ارباب  بزرگ دنیا!! شیرین مادر  سه کودک است!! بهتراست  بگویم یک نوجوان ۱۴ ساله و  دو تا  قد و نیم قد دیگر! و افشین پدر  دو کودک و یکی هم در راه!!  بچه هایی ‌به سن و سال همان وقت های خودمان!! شماره افشین را که  داد: به وقت نیویورک  ساعت  ۲ صبح بود.

زنگ زدم.  خانمش گوشی را بر داشت و لابد  فحشم هم داد. گوشی را به افشین که خواب خواب بود  داد،  سلام کردم و گفتم!! دیگر گوش کسی را گاز نمی گیری؟؟؟ !!‌با ناباوری و بلافاصله گفت!! الهام .............!! با همان صدای دوران کودکی.........................!!

بقیه اش را  گریه کردیم

چقدر دلم  لی لی می خواهدو  چقدر دلم فکر ناب ( ماستر مایند ) می خواهد.

چقدر دلم جنگ کشتی ها می خواهد.

پیتزا پترو.........

شب نشينی  خانه ما  يا ‌آنها و تماشای فيلم  شب نشينی در جهنم توی ويديو های بتامکس عصر بوق  و ترس را بهانه کردن و  همه امان  يک جا خوابيدن و صبحانه دسته جمعی.....

 

من، مژگان، شیرین، مهران، افشین، ژانت، کیان ، نیکو که وقتی رفت  ۱۰ ساله بود و  همین چند هفته  پیش عروس خانم شد. کیوان که  برای من بزغاله بود و هست و   فارسی نمی داند.  کامران که  عاشق اندی بود و حالا  دیزاینر است و  با آرمانی کار می کند.  مرجان که مادرم می گفت خوشگل و تو دل برو می شود.  نوشین که  همیشه دستش به گریه بود. نادر که  یا از روی درخت می افتاد و دستش می شکست یا از روی دیوار و پایش توی گچ بود!! نیما که تا  یک سالگی اسم نداشت و ما اقونی صدایش می کردیم!! بتی که تنها  چشم آبی توی گروه بود  و  نازيلا خاله اش که کمی از ما بزرگتر بود .....!!! حالا هر کداممان  يک جای دنياييم!!  يک جای دور !!

می شود  فقط یک بار دیگر همه امان توی همان  حیاط مشترک آپارتمان شماره  ۴۰۸ جمع شویم؟؟؟ و بزنيم به خمره آش رشته مادر من،  يا مامان  فرخ که مادربزرگ همه امان شده بود.

دستم به کار نمی رود، من  دلم تکه های گم شده کودکیم را می خواهد.  دارم لا به لای  خاطرات و  غصه هایم گم می شوم!!  کاش کسی مرا  پیدا کند.

 

.......