جيغ جيغو
سينه ای خالی از بودن

مهاجرت از همان  چیزهایی است که خوبش هم بد است!!

فرقی هم نمی کند  که چشمهایت باز باشند و مهاجرت کنی  یا  با چشمان بسته!

درجه هشیاری و مطالعه هم  به کار دلت نمی آیند.

دوباره بخوان  به < کار دلت> نمی آیند.

 اما همین مهاجرت بد،  گاهی حکم درمان  معجزه دارد.

مهاجرت که می کنی، بقچه لباسهایت را، آلبوم کودکیت را نامه های عاشقانه ۱۶ سالگیت  را .. با خودت جا به جا می کنی!! حتی سماق و زردچوبه و زعفران  را!!‌ اما نمی دانم چطور می شود که صندوق دلت جا می ماند.

دم دروازه خداحافظی همان وقت که بلیط و پاسپورتت را هزار بار  چک می کنی که جا نمانده باشد، همان وقت که توی هر گردش سرت یک چشم گریان می بینی، همان وقت همان جا صندوق دلت جا می ماند!!

شاید روی کف پوش سرد فرودگاه، شاید توی آغوش مادرت، توی نگاه گریان عمه ها، توی بغض پدر، توی نگاه خواهر که هر خل خل  بازی از خودش در می آورد که تو خندان بروی!!!

همان جا همان موقع می دانی و دانسته  دلت  را جا می گذاری!!

انگار  دلت هم جزو اضافه بار ها  می شود!!

انگار این  شرط مهاجرت است!

عین وجود ویزا!! اجباری است!!

باید  حایش بگذاری همین و بس!!!

آن وقت  قفسه  سینه ات  به جای دل  با واژه  تکراری  دلتنگ پر می شود!!!

همان وقت که هواپیما بلند می شود و تو یک نفس راحت می کشی که آفتاب  از فردا با موهایت بازی خواهد کرد، همان وقت یک آه افسوس توی سینه ات جای خالی باز دم همان نفس راحت را پر می کند آن وقت اگر از پنجره ضخیم هواپیما بیرون را نگاه کنی افسوس از دریچه چشمت می ریز روی تمام شهر!!!

 و تو خوب می دانی که  از فردا  تو می مانی  و آفتاب  که با موهایت بازی کند و  یک سینه  سنگین پر از آه.

 

می توانی تا دلت بخواهد آبجو بنوشی، موهایت را بدهی دست  بازی باد. بدنت را زیر آفتاب بسوزانی، تا خود صبح توی خیابان های شهر  یورتمه بروی و برقصی و بشوی همان انسان آزادی که هر شب  خوابش را می دیدی و هر  صبح آرزویش می کردی.

اما نمی دانم چه جوری همیشه دلت برای همه آن  ساله ای انتظار و مزه نان خامه ای میدان انقلاب و مگس های رویشان که همیشه  فقط از پشت شیشه تماشایشان کرده بودی و از ترس دستان نافرمان مردمان بد!!! بدون مکث و درنگ قدمهایت را تند و تندتر کرده بودی و نان خامه ای را از پشت شیشه بلعیده بودی تنگ می شود.

نمی دانم چه  جوری است که هر بار  نیمه های شب، صبح ندمیده، مست از رقص و پایکوبی،‌سوار ماشینت، ماشینش  یا اتوبوس شهری می شوی که خودت را برسانی به رختخواب و غش کنی تا خود صبح که با مزه گس شراب دیشب بیدار شوی، همان وقت دلت هوای مهمانی های دزد و پلیسی می کند و ح و م و ب که  تو را می رسانند  خانه و تمام طول راه تو می ترسیدی و آن ها هم ! از بوی شراب و نا محرم و نیمه شب و گشت نیمه  شب های تهران! و تو  به خودت  دلداری می دادی که جد و آبادم جد آباد  ح >‌ب و «‌را می شناسند!!

می توانی موهایت را  سفت پشت سرت ببندی و صورت تمام شسته ات را بدهی دست سیلی باد و بروی کتابخانه  شهر . محله . خودت را غرق کنی توی بوی همه جور کتاب بی دریغ  چاپی و دستی و عزت و احترام کتابخوان بودنت!‌ اما باز نمی دانم  چطور می شود که دلت تنگ می شود  برای هراس کنترل و بازرسی  دم در کتابخانه حسینیه ارشا سالهای خستگی!!‌که به  طره آشفته نمایان از زیر مقنعه ات هم توی ساعت های پایانی یک روز پر از  خستگی و درد سر رحم نمی کردند !!

مهاجر که باشی........

ادامه دارد.......