جيغ جيغو
کاش کسی مرا پيدا کند.

من مرتب گم می شوم.

گم و گور.

لا به لای افکارم، لا به لای چین های مغزم، لا به لای در هم برهمی پرشین بلاگ!!

لا به لای متروی شلوغ شهر، لا به لای نگاه کردن به نقش های رنگ و وارنگ ناخن های پاهای بانوان تابستانی پوش!

لا به لای کت و شلوار ضخیم سرمه ای و بلوز آبی تا خرخره بسته رو ریش بلند  مرد پاکستانی کنارم توی داغی ظهر تابستانی!

لا به لای روزنامه توی دستش که بی وقفه ورقش می زند و چشمانش روی  هر چه مربوط به  اخبار انفجارات  افغانستان و کشت و کشتار عراق و حملات تروریستی لبنان و .... خیره می ماند.

من گم می شوم توی روزنامه دست بانوی جوان  انگلیسی برهنه پوش  دوشنبه صبح  ها که بوی عطر تند Happy Clinic می دهد و توی کپی دوم همان روزنامه مرد پاکستانی   اخبار شب قبل Big Brother و داستان های  زیر پتوی  Niki , Pete  را دنبال می کند.

من گم می شوم وقتی لا به لای بدن های عرق کرده و خسته منتظر ترن  ايستگاه قطار زير زمينی  بازی موش های کوچکتر از قوطی کبريت لا به لای ريل های برقی!!! را نگاه می کنم

 

من گم می شوم لا به لای گوش ها و دماغ هايی که ۵۰ تا گوشواره حلقه ای کوچک و بزرگ را  با خودشان حمل می کنند و از جا کنده نمی شوند و من که دايره خانمی ام شب ها  ساعت ۸  با در آوردن گوشواره های کوچکتر از دانه های عدسم تمام می شود!

من گم می شوم توی فروشگاه Bhs آکسفورد استريت  وقتی بانويی پوشيده !! پوشيده لبنانی نه ايرانی!!!‌ پوشيده ۱۰۰٪  را پشت  صندوق می بينم که با همکارش که تنها يک سوتين مشکی و شلوارک قرمز دارد  می گويد و می خندد.

 

من گم می شوم وقتی آقای عرق چين به سره ريش دارز که بوی گلاب می دهد  راست می رود طرف  صندوق  دحترک برهنه انگليسی و چشمان دخترک لبنانی که به  هر  طرف می چرخد  که آنچه را  که می بيند، نبيند!!!

 من گم می شوم توی بوی علف های  سبز وقتی خر غلط می زنم و باز توی دلم می گويم امشب هم از خارش خوابم نخواهد برد.

 

من گم می شوم وقتی توی حياط خانه امان چادر می زنم و  می روم کمپينگ با قمقمه و  فانوس تمام  طول شب  زير  باران!!!! تنها ۱۰ متر آن طرف تر از اتاق خوابم!!‌

من ناگهان گم می شوم توی خاطره خيابان پهلوی و ميدان وليعصر و  پشت ويترين خانه ابريشم! دو ساعت قبل از رفتن  به خانه  و روز مادر که  امسال به  يک تبريک خشک و خالی تلفتی ختم شد.

من گم می شوم توی دل اين  شهر شلوغ وقتی  يک روز گرم تابستانی دراز می کشم روی علف های مرطوب يک پارک جنگلی گم و گور!!! و چشمانم را می بندم و ساندويچ نان و پنير و خيارم را با لذت گاز می زنم  و  بعد  صداهای آشنا!! و ۱۰۰ متر آن طرف تر! يک مينی بوس هم وطن بارشان را خالی می کنند و  زير اندازشان را  پهن و  زنيبل های پلاستيکيشان را جا به جا و  دو صندلی  تاشوی ناراحت را می دهند به دو مادربزرگ چارقد به سر !!‌و  بوی کباب و  دبلنای بعد از ناهار و تشت پلاستيکی و ريتمی آشنا!!

در فکر تو بودم که يکی  حلقه به در  زد!

جانم  حلقه به در  زد

عزيز ........

 

من گم می شوم  لا به لای خيابان های اين شهر که توی هر بالکنش يک دبه ترشی بوی نا  و ماندگاری  انگار نگه داشته اند  و چشمان من که  دنبال رد پای اليور تويست می گردد و خودم پرت می شوم  به تابستان  ۱۰-۱۲ سالگی و عصر جمعه يا آخر شب پنج شنبه ای و فيلم سينمايی و فاگين پير....

 

من گم می شوم  توی مهمانی های همکاران گيتار به دستم  که همه  اشان  با هم  آهنگهای ۱۵-۱۶ سالگيشان را می خوانند  و غرق می شوند  مثل من !! من که  غرق می شوم توی خاطره سيمين غانم  و راه کوه و دشت  و بو می کشم  سبد سبد  صدای ابی را  و اين ميان تنها Diamond and Rust جوان بائز برايم بوی آشنايی می دهد!!

من گم می شوم توی  پاپ ! هر روز عصر وقتی همه می روند تماشای سريال های قديمی آه ه ه    ....!!‌ده هفتاد و بلند بلند می خندد و  من به قاطبه  فکر می کنم و دايی جان  ناپلئون  و به اينکه  همه چيز زير سر انگليسهاست!!

من گم می شوم توی بوی آب جو و سيگار و توی ذهنم آش رشته را که من عاشق بوی سير داغش بودم و طعم کشک و رشته اش با سبزی های درشت درشت!! مزه مزه می کنم.

من گم می شون خل می شوم  به  فکر خود کشی می افتم  وقتی باز برای صدمين بار پرشين بلاگ از خودش خل بازی در می آورد!!!

 من گم می شوم ......

گم گور

لا به لای افکارم لا به لای چين های مغزم.......