جيغ جيغو
کاش کسی مرا بيدار کند!

 

 

 ........................................................................

انگار توی سرش همان وسط!  درست‌زير فرق سرش يک پارتيشن شيشه ای کشيده بودند.

انگار مغزش يک آکواريم بزرگ بود. با همان ديوار شيشه ای ضخيم ميانش!!

نيمکره چپ و راست!‌شايد هم  شمالی و جنوبی  يا شايد هم شرقی و غربی!!

توی آکواريم مغزش همه جور ماهی، پلانگتون، جلبک و جانور آبزی توی هم می لوليدند و بدون آنکه مقصدشان را به او اطلاع دهند برای خودشان آزادانه به هر طرف که ميلشان می کشيد می رفتند و مايع سيال مغزش را يک بند، جا به جا می کردند. کسی هم  هرگز نظر او را نمی پرسيد!‌انگار نه انگار که اين مغز اوست!‌

شايد هم نبود!

توی گوشش فقط صدای حرکت بی هيجان دريای غليظ و ‌ژل گونه مغزش بود!!

و ديوار شيشه ايه آن ميانه!  انگار صاف روی عصب بينايی مغزش نشسته بود!‌

دو طرف همان ديوار دو دسته ماهی!! هر کدام زندگی خودشان را داشتند. دو زندگی کاملاً جدا گانه!!  اما کاملاً  يکسان!!!‌!!!!

لا به لای همين يکسانی بی انتها آنقدر جدا از هم زندگی می کردند که انگار آن ديگری اصلاً وجود ندارد.

 

آن لا به لا که چشمش خواسته و نا خواسته  چيزی را می ديد و بايد از راه  عصب بينايی آن را به  مرکز تعبير مغزش می فرستاد، ديوار شيشه ای کار خودش را می کرد!!!  چپ ! راست! نه!‌همان چپ!!!! ررررااااسسست!!

 همان وقت ها  بود که فکر می کرد همين حالاست که مغزش از توی سوراخ های دماغش بريزد روی آسفالت خيابان!!!! يا سکوی قطار!!! يا  هرجای ديگری!

آن لا به لا !!‌گزينه  خود به خود، شايد از روی عادت مرکز تعبير مغزش که حالا کم کم داشت مختل می شد!!‌ راه خودش را  بعد از  آن همه جدال می کشيد و می رفت نيم کره راست!!

اما آخر مگر می شد!‌با چشم چپ ببيند و با طرف راست تعبير کند!!

حالا اگر توی دلش نگه می داشت يک حرفی!! اما اين هم  که از او بعيد بود!‌

 

همان موقع بود که اگر صدای فکرش را بلند بلند حرف می زد ماهی های چشم آبی و سرد و بی تفاوت دست چپی می ريختند پشت شيشه  و  دست راستی ها را حيران و با وحشت نگاه می کردند!!!

اگر چشمانش را همان موقع در جا نمی بست !‌ آن وقت آن همه کله!! آکواريمی ديگر دور و ورش هم می ريختند جلوی صورتش تا از توی چشم هايش  آکواريم مغزش را بخوانند!!!!

حالا اگر شانس می آورد و گزينه  مجهول سر از نيمکره چپ در می آورد!! آن وقت ماهی های دست راستی چنان  با غضب نگاهش می کردند!!‌که تا يک ماه بعد هنوز حس خيانت و جنايت و وجدان درد را  يدک می کشيد!!

دسته راستی ها که خانه  زاد بودند و بيرونشان نمی شد کرد!!  فکرش را هم که می کرد چنان   به خاک و خون می کشيدندش که  برای مدتی طولانی غلط می کرد  حتی فکرش را دوره کند!!‌ دسته چپی ها هم !! که محاصره اش کرده بودند!!‌

آن ديوار شيشه ای!! همه اش تقصير آن ديوار است!‌

 اين را مرتب با خودش تکرار می کرد روزی ۱۰۰۰ بار می خواندش و ۲۰۰۰ بار از رويش می نوشت !!! اما ديوار همان جای هميشگی نشسته بود و قدرت نمايی می کرد!!‌

 

فکر کرد بهترين راه بايد نديدن و نشنيدن و نبوييدن باشد!! 

و بعد باز با خودش فکر کرد!! شايد بهتر است ببيند و بشنود و ببويد اما فکر نکند!! خنده اش گرفت  لابد بايد  گياهخوار هم بشود!!‌

بعد با خودش فکر کرد جايی خوانده است!! من می انديشم  پس هستم!!‌ 

و بعد باز هم فکر کرد که همه چيز بايد تقصير خواندن  باشد!!

و باز فکر کرد  بهتر است  تقصير را گردن کسی نياندازد

و باز فکر کرد و  فکر کرد........ و درد کشيد و درد کشيد.......!!  درد باز او را ياد آن ديوار شيشه ای  انداخت

 

 ...........................................................

 چشمهايم را که خوب باز می کنم غصّه ام می گيرد.

مه می ريزد توی تمام  وجودم.  همين مه  هر روزه معلق در هوا!!

 چشمهايم را بسته ام!! توی سرم يک  فضای خالی است!! پر از مايع ژل مانند بی رنگ که ماهی های قرمز کوچک تويش آرام تر از هميشه با اصطکاک حرکت می کنند.

 

با همان چشمان بسته آکواريم ژلی مغزم را تماشا می کنم!‌

با ماهی هايی که با سرعتی کند تر از رها شدن گلوله ماتريکس !‌ دهانشان را مايع ژل گونه پر و خالی می کنند و دم هايشان را تکان می دهند.

پشت کاسه چشمم لزجی آکواريم مغزم را حس می کنم!!

يک غبار غليظ می ريزد توی آکواريم شفاف  ژلی!!‌عين شربت ماژل !! آلومينيم. ام. جی!!!‌ و من هنوز با چشمان  بسته تماشا می کنم.

ترش کرده ام!! معده ام دائم مسير شکم تا دهانم را طی می کند!! با ۵۰ برابر سرعت حرکت ماهی های قرمز آکواريم ژلی!! هر بار مه پمپ شده  توی آکواريم ژلی  مغزم با خرده های خيس خورده نان  تست رژيمی توی اسيد معده ام  غليظ و غليظ تر می شود!‌

مه و محتوی معده ام را باز قورت می دهم!‌

 

دوباره چشمانم را می بندم!‌ با همان چشمان بسته خوب نگاه می کنم!‌ چيزهای لا به لای ژل مه گرفته و ماهی های قرمز کوچک می درخشند!! خوب نگاه می کنم!‌ شباهت به خرده شيشه هايی آيينه گون و برنده  دارند!‌

طفلکی ماهی ها انگار گم شده اند  ! من  هم!!‌

 همان طور درجا دم های کوچکشان را تکان می دهند!‌ تکان نمی خورند!!  انگار هنوز لنگر نکشيده اند!

توی چشمشان هراس برخورد با خورده شيشه های برنده موج می زند!!

آخ يادم آمد کسی ديوار شيشه ای مغزم را شکسته است!!

صدای قطار برقی بدون دود!! از دور هوا را می شکافد و باز دود خاکستری رنگ غليظی به  آکواريم مغزم  اضافه می شود!!‌

 هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووفــــــــــــــــــــــــــــ

بايد سال سوم دبستان  بوده باشد!!‌

 

باد يعنی جا به جايی هوا!!‌

قطار که رد می شود دامنم را با خود می کشد آن طرف تر!!‌

باد يعنی جا به جايی هوا!!‌!! قطار ها  هوا را جا به جا می کنند و انسان ها را!‌

 ماهی های قرمز توی مغزم به  تقلا افتاده اند!!‌

 

باز صدای قطار می ايد و باد!‌

اين بار دور موتورشان را تند می کنند !!‌لنگر می کشند و مايع لزج  ژل مانند را می کشانند توی خلاء پشت سر قطار!!

صدای کشيده شدنشان  به خورده شيشه ها را می شنوم! و صدای شکافتن پوست نرم و پولکيشان را!

 

من همانجا که ايستاده ام  دامنم  را می گيرم که با باد نرود!  و ذهن لزج و ماهی ها را تماشا می کنم که از من دور می شوند.

 

حالا فقط دم هايشان را می بينم که پشت سرشان تکان می خورد و  چپ و راست می رود!!‌

...................................................................

حالا ديگر خيلی دور شده اند ! حتی دم هايشان را هم نمی بينم!!‌

اما!!! يک جريان باريک خونابه آبی رنگ از دور نمايان است.

......................................................................