جيغ جيغو
نامه شخصی!

مهندس پاليزبان عزيز سلام

اينجا هر روز که با کت دامن  هايی که هنوز رفتار حرفه ای با آنها را بلد نيستم! و با کفش های پاشنه بلندی که با آنها تلو تلو می خورم( همان کت و دامن های کوتاه  و کفش های پاشنه بلندی!! که  فرنگی ها از ۱۰ سالگی با آن مدزسه می روند و اما  من که از دبيرستان اسلامی نرجس می آيم ،با آن مقنعه های بلند که بايد تا بند دوم انگشت را می پوشاند!! و مانتو هايی که  بايد جلو بسته می بودند بدون دکمه!‌که امنيت  کامل مرا تامين کند!! مبادا ميلی متری از هيبتی که خدا خلق کرده نمايان شود! )   همان کت و دامن هايی که بعد از يک ساعت از تحملشان  مثل کسی که ۱۰۰ کيلو بار به شانه دارد خسته می شوم و بی تاب!  بايد روزی ۱۰۰۰ کالری انرژی بيش از حد معمول بسوزانم که بتوانم خانمانه!! حداقل  با مقياس بلاد کفر!! رفتار کنم!‌زمين نخورم!‌خسته نشوم!‌مويم آشفته نشود!!‌  دامنم به هم نريزد!!!  هر روز با همان ظاهر آراسته و  خانم مآبانه اما سخت با خود درگير و نگران!!  صبح به صبح ۸.۳۰ می روم ايستگاه قطار برای يک سفر ۱۲ دقيقه ای ! به يک شهر ديگر !‌ده ديگر!!! روستای ديگر!‌چی می دانم!‌جايی روی همين نقشه جغرافيای لندن و اطرافش!!

دلم خوش است که تمام راه درخت می بينم و پرنده و دشت گل های زرد و اگر خوش شانس باشم بچه روباه هايی که دنبال هم می دوند و چيزی از مرز های جغرافيايی نمی دانند.

لا به لای دل خوشی ام به  مسير خانه تا  خيابان دولت فکر می کنم!! با ۱۰۰۰ چراغ قرمز جور و واجور و اتوبان و دود و بوق و ترافيک! و برای منه دور  از عالم انسانيت، که رانندگی کردن برايم عين با سواد شدن دختران دهاتی! گناه است!  عذابی اليم که کو تا بلاخره يه تاکسی نيمه جان با راننده ای خسته و بعضاً نشئه پيدا کنم و  خودم را برسانم به جايی که بايد!  يا حس با کلاسيم گل کند و با آژانس دربست! مثل خانم ها  بنشينم عقب ماشين و تمام راه  دود و ترافيک و مردم حيران را نگاه کنم! تازه بايد خوش شانس باشم که  بعد از ۵ بار  آژانس گرفتن روی آقای راننده باز نشود و هی با نگاه زير چشمی از توی آيينه و سئوالات صد من يک غازش اعصابم را به هم نريزد و باز من در به در  پيدا کردن يک آژانس ديگر نشوم.

تمام ۱۲ دقيقه راه جنگليم که  مثل برق و باد می گذرد همين چيز ها ست که توی مغزم جولان می دهد!!!

اين ۱۲ دقيقه هرگز نشد که بشود ۱۳ دقيقه!! هميشه همان ۱۲ دقيقه است و هميشه هم سر ساعت مقرر!!

برای همين است که من هر روز که  فکر کردن ۱۲ دقيقه ايم را شروع می کنم می رسم به همان جايی که ديروز ذهنم رسيده بود!! نه حتی يک قدم جلوتر!

اما خدا را شکر‌!اکسيژن ديگر باعث سر دردم نمی شود!

ظهر ها که يواشکی می خزم می روم برای ناهار! جنگل رو به رو ! لا به لای تنه های تنومند درختان!‌ که سايه اشان  شده بستر رويش و آرامش گل های زنگوله آبی زيبا، که گويا بر خلاف من يا از خورشيد بيزارند يا تن نحيفشان تحمل خورشيد را ندارد، چشمم تا کار می کند پر می شود از طبيعت و سبزی و مشا مم پر از بوی علف تازه باران خورده و گوش هايم پر از صدای رابين ها  که بايد همان سينه سرخ های خودمان باشند!  همان موقع دلم تنگ می شود! شايد برای خيابان دولت و دود و دمش و آن ناهار خوری کذايی!  که هر روز يک جوری بوی چربی می داد و هيچ جوری چشم آدم آنجا به جمال خورشيد روشن نمی شد!

همان موقع باز نمی دانم چه طور می شود که لا به لای صدای قاشق و چنگالها و سينی های پلاستيکی که يا ندرتاً شسته می شوند يا اصلاً شسته نمی شوند گم می شوم!!

 همان جای هميشگی !رو به روی بهناز آزاد که روز های اول  با خودش قهر بود و بعد ها دانستم که همان حوالی پدرش فوت کرده بود و مريم دزفولی !‌که آشنای قديمی بود !‌و سر ۴۰ سالگی هنوز هم آدم نمی شود! و ‌ همان دخترک شيطان خدا  سال پيش است!!! و من که خجالتی نبودم و غريبی هم نمی دانم!‌اما ان روز های اول  لا به لای در به دری توی آن  سالن بی سر و ته  بخش سيويل!! خوب بود که بود و به دادم می رسيد!! و خانم کربلای با آن  لهجه شيرينش!!!  ديروز که نام فاميلش را به خاطر نمی آوردم چقدر از خودم خجالت کشيدم!!  

 و نيلوفر که قرار بود عاشق بشود و شد و خانم  تقی زاده که دو طرفم می نشستند! بعد ها که فرحناز آمد!‌ من  غالباً در به در ميزهای ديگر می شدم!! چه کنم من برای رفيق بازی دنبال دليل موجه هستم!!

امروز کفشهايم بوی علف می دهند!پاهايم هم!

 

همان ساعت ناهار، پاهايم را از اين همه ساعت کفش پاشنه بلند مکش مرگ ما  آزاد کردم! با پاهای برهنه روی علف ها و گل ها بی ترس له شدنشان راه رفتم و رقصيدم و چرخيدم. اما توی همان چرخ اوله همان رقص چمنی! ذهنم چرخيد  روی آسفالت داغ خيابان دولت که داغی مرداد ماهش! و چه بسا ارديبهشت جهنمی اش!  از همان دور  پوست صورت را می سوزاند!‌

روی همان آسفالت داغی که با شيده نژند!‌قاشق و چنگال به دست!!  منتظر ساير  حضار شکمو می مانديم که بعد از ساعت ناهار برويم کافه چپ دست! توی خيابان زرگنده به بهانه نوشيدن يک اسپرسو!! تنها برای ساعتی دور بودن از مشغله های سنگين زندگی!! 

توی چرخ دوم  نمی دانم چه طور شد! که جنگل با همه  سبزی انبوهش کنار رفت و  من ماندم و يک خيابان شلوغ و آن رو به رو نمايشگاه اتومبيل تکين يا لوازم ورزشی آيکان‌!که حالا حتی توالی بودنشان را  به ياد نمی آورم!‌

خدا پدر چهچهه رابين های گريخته از کمين  بچه روباههای نارنجی با آن ته دم های سياه که هميشه توی فيلم ها  سفيد ديده بودمشان  را بيامرزد!! که مرا به جنگل و تاب  خوردن و چرخيدنم  برگرداند!‌

 

اما توی چرخ سوم پاهايم را خوب توی علف ها خيساندم!!

حالا من و کت و دامن آنچنانی و  کفشهای پاشنه بلند و  پاهايم !! با هم  بوی رطوبت و علف تازه و عطر Green Tea يه اليزابت آردن را می دهيم!! 

ديگر وقت نوشتن ندارم!! تا Tea time!!

حالا که  ليوان نسکافه ام را توی دستم می چرخانم!! همه همانطور که پشت ميزشان نشسته اند و با هم  هم  قهرند!! و من  گاه و بی گاه صدای هرت هرت  سر کشيدن چای و قهوه اشان را می شنوم!!‌ نمی دانم از کجا!! نيلوفر جلويم سبز می شود!!

می پرسد نمی ريم!! ديگر نمی پرسم کجا!!‌

می گويم  يک دقيقه صبر کن!!‌

صاف می ايم توی اتاق شما !!‌ پای همان  وايت بردی که با مينا روی آن با مثلث و دايره !بستنی و گوسفند و ماهی کشيديم!

از اتاق شما که پرت می شوم بيرون منم و نيلوفر و رنوی PK سياه آفتاب خورده اش که بوی پلاستيک داغ می دهد!! يکراست می رويم ته ديباجی!! قنادی گرين پارک! من با وجدان درد از چاقی و او  با بی ميلی برای خودمان دو تا دسر  شکلاتی سفارش می دهيم!!  او که عاشق است، می گويد و من  با لذت گوش می کنم و  دسرم را ذره ذره  مزه می کنم! و ندای وجدانم را خاموش!!‌ آخ که دسر با داستان عاشقانه چقدر می چسبيد.

 به او قول می دهم که  راهی پيدا کنم!!‌وقتی بر می گرديم می روم سر ميزمحسن ناظم تقوی! ما که واعظ تقوی صدايش می کرديم!!  که خدا  خفه اش مکناد !!شانس در به دری را او آورد و دو دستی ! پرت کرد توی دامن من!!‌

می گويد نمی داند که می آيد يا نه!!‌

اما من عقب نشينی نمی کنم !‌ برای بابا نجات مسيج می زنم!!‌می پرسم بابا نجات ما که پول دار نمی شويم!! بيا  برويم تاتر!! جواب می دهد!‌تاتر خانه ماست با دوقلوهايمان  که يک ريز جيغ می کشند!‌  دارم پير می شوم!‌اولی که نامش هوراد بود را به ياد دارم اما   اسم دخترکش جه بود؟؟!!

آخ يادم آمد!! به گمانم حوريا!!

بلاخره!‌چند تايشان را راه می اندازم که ببرمشان تاتر!! اين جماعت از بيخ بيگانه با تاتر!!!  می رويم  تاتر شهر!!‌برای ديدن  پانته آ!!!‌ نا مردی نمی کنم !‌می برمشان تاتر هنری که فسفر هايشان را اگر دارند بسوزانند.

می دانم بعد از تاتر دسته جمعی توی دلشان فحشم می دهند!!  اما بگذار بدهند همان که يخ  نيلوفر و پارسی آب شود!! خودش خوب است!!‌

اين بازی را چند بار ديگر بايد ادامه بدهم! سخت است با اين همه خنگ خدا !!

بعد هم برنامه را  سه تايی می کنم!‌بعد از اين که  يک کيک پنير  اساسی به گردن پارسی بيچاره با دليل و بی دليل می اندازم!!!!!! بعد  يک بار برای هميشه  زير آبی می روم!!‌ و از توی اتاق نشيمن خانه زنگ می زنم و می گويم من هنوز مطب دکترم!! بمم!! خانه خاله ام!! منتظر من نشويد!! ممکن است دير برسم!! غذايتان را سفارش دهيد!!‌

می دانم که  هم معذبند و هم قند توی دلشان کله قند می شود!! گوشی را که می گذارم لبخند می زنم!! شيرين است.

صدای زنگ اين کارخانه جديد که به آن دفتر معماری می گويند!!!!  می گويد tea time گذشت! اما من  مانده ام تشنه  با يک ليوان بزرگ نسکافه سرد!!!

 ............