جيغ جيغو
ارتکاب جرم!

قهوه پرید توی گلوش،

اشک تو چشاش جمع شده بود.لقمه  يه جايی اون وسط ها گير کرده بود. نمی تونست قورتش بده!‌اما آخه پشت ميز کار هم که نمی شد لقمه نيمه جويده رو از دهان در آورد!‌

هی تودلش به خودش بد و بيراه  گفت! کاش تنبلی نکرده بود!‌و رفته بود تمرگيده بود توی جنگل رو به رو و ناهارش رو کوفت کرده بود.

تمام عضلات سر و گردن و صورتش منقبض بود.

سر و کله اش بدون اين که هيچ کنترلی روشون داشته باشه می لرزيد و تکون می خورد.

هق هقش رو با هر بد بختی که ممکن بود قورت می داد!‌اما ارتعاشاتش پخش می شد توی سر و سينه و شکم و شونه هاش!!

دو دستی سرش و محکم  گرفته بود. گاهی دستاش رو می ياورد جلوی چشاش که نگاش به مانيتور نيافته، اما مگه اين رعشه  بی انتهای سر و گردن قطع شدنی بود!!

باز سعی کرد چشاش رو از مانيتور بدزده!‌

هر بار به مانيتور نگاه می کرد رعشه ها شديد تر می شد.

خدايا داشت خفه می شد!!!‌

اگه اتفاق  بيافته که آبروش جلوی اين همکار های پر مدعای تازه به کل رفته!!

خوب می دونست تا همين الان هم  با اين حالتی که داره!‌خيره به مانيتور!‌با اين رعشه سر و گردن و اين نفس نفس زدن های بريده، بريده همکاراش يکی يکی  زير چشمی نگاهش می کنن!

صدای خودش رو تو مغز و دل  روده خودش می شنيد!‌

خدايا  چه  خاکی تو سرم بريزم!! دارم خفه می شم!‌دارم خفه می شم!!

لقمه از شدت  فشار حلق داشت از دهنش می پريد بيرون!‌ فکر کرد پاشه تا  آبروريزی نشده خودش و برسونه به دستشويی!

امامگه با اون رعشه ای که اون داشت  حتی يه قدم  تکون خوردن  ممکن بود!! هيچ تعادلی نداشت!

 اشک از جفت چشماش سرازير شد!!

خدايا آبروم!‌اخه  اگه بپرسن چی جواب بدم!!‌ چی جوری بگم که حاليشون شه!! فشار توی حلق و دل روده اش انقدر زياد شد که کنترلش از دستش در رفت!!

آخر لقمه مخلوط با قهوه  از ته  حلقش!! پرت شد  رو صفحه مانيتور! اشکاش به وضوح می ريخت، نمی تونست بيشتر از اين مقاومت کنه.

سرش گذشت روی ميز و همون طور که اشکش جاری بود و دستاش به شکمش، زوزه می کشيد و به خودش می پيچيد! صداش توی سکوت بخش اکو می کرد. نفس نفس می زد و زوزه می کشيد!

توی يک لحظه همکار دست راستی خودش به اون رسوند. مضطرب بود و گيج. دستش رو که گذاشت روی شونه اش يه چيزی شبيه  شک الکتريکی از تمام سلول های حساس و قلقلکی تنش گذشت. شک قوی به همراه  به خود پيچيدن هاش باعث شد که صندلی چرخ دار هم  از زيرش در بره  و اون با يه جفت کفش پاشنه  بلند و يه دامن تنگ نه چندان بلند پخش زمين شه!!‌

ديگه به هيچ چی فکر نکرد!! به هيچ چی!!‌گذاشت قه قه اش همه جا بپيچه!!‌  از خنده منفجر شده بود!!‌همکار عزيز با تعجب به حروف فارسی روی صفحه نگاه می کرد!!  خدا رو شکر فارسی بلد نبود!!!

 http://r0ozonline.com/03satire/015475.shtml