جيغ جيغو
فرصتی برای آموختن نبود!!

زانو هايم دردمی کند!!!‌

از موهايم کلافه ام!!!!

کت و دامن خفه ام می کند!!!‌

دامن بالای زانو اعصابم را  به هم می ريزد!!

همه اش نگران نوع نشستن ام هستم!!!‌

خانم همکارم! با دامنی که فقط يک وجب است پای چپش را به زيبايی و دلبری تمام روی پای راستش می اندازد!!!‌هراس هم ندارد!!! نيازی هم به هراس ندارد!!! می داند که جايييييييش!!!!!‌ديده  نمی شود!!

از دامن های ميدی!!‌ بيزارم!!‌ فقط برای مادر بزرگ ها طراحی شده!!! که با يک جفت جوراب ضخيم رنگ پا بپوشندش!!

دامن های بلند!!‌تداعی کننده مهمانی شب است!!‌

با دامن  تنگ نمی توانم راه بروم!!!‌ دامن گشاد لباس فرمال محسوب نمی شود!!!‌دامن های نيمه کلوش و فون!!‌مختص دختر  خانوم های مدرسه ايی است!!!

 از موهايم کلافه ام!!!!!‌ موهای پر پشت مشکی زيبايی دارم!!!‌ يعنی اين طوری فکر  می کنم و گاه بی گاه قربان خودم می روم!!

بازشان که می گذارم!!‌ به دو دقيقه آشفته می شوند!!! گويا حرکات سرم شبيه شتر است!!

بازشان که  بگذارم و فر و منگول و پنگولشان که مرتب باشد و ماتيکم هم به لبم !!!‌می پرسند ايتاليايی هستی!!! ۵ دقيقه بعد ( لابد بعد از حرکات شتری!!)‌ وقتی همه چيز به هم ريخت!! می گويند پاکستانی هستی!!!!!

ببندمشان!!؟؟؟؟ پس برای چی بلندشان کردم!!!

سشوارشان که می کشم،‌موهايم لج می کنند!!‌ سر به راهی نمی کنند!!‌ انگار به سيم برق وصلشان کرده ام!!

می خواهم موهايم را کوتاه کنم !‌اما نمی توانم  از همان چند دقيقه ايتاليايی بودن بگذرم!!!!‌(‌اين يعنی مؤدبانه اين که می ترسم پس از کوتاه کردن مو!!!!! بشوم يک پرتقال  بر روی يک بشکه ۲۲۰ ليتری!!!)

ماتيک ديوانه ام می کند!!‌حتی نوع ۲۴ ساعته اش !!‌سه سوت پاک می شود! ‌گمان می کنم برای اين است که مثل شتر چای می نوشم!!‌ يا اينکه دايم لب و لوچه ام را گاز می گيرم و می ليسم!!

خانم همکارم صبح که می آيد ماتيکش زده است تا شب که می رود!! وقتی می رود !!‌مثل همان گل شادابی است که  صبح آمده بود!! با همان لب های سرخ!!

 رنگ سفيد را دوست می دارم اما هنوز صدای خانم مدير توی گوشم است!!‌وقتی فقط ۱۴ سال داشتم!!‌

دخترايی که  جوراب سفيد می پوشند!!‌ دچار بی پوچی اند!!‌ کثيفند!! فاسدند!!!! لباس سفيد هم که سال ها  افسانه بوده!! اصلاً سفيد فقط رنگ ملافه است!!

خانم همکارم قطعاً فاسد نيست!!‌اما من می ترسم مثل او لباس بپوشم و فاسد شوم!!

با کفش پاشنه بلند خوش قد و بالا می شوم!!‌تا وقتی راه نرفته ام می شود برايم اسفند دود کرد!!!!‌اما  راه که بيفتم!!!‌بايد برايم  طلب شفا کرد!!!‌

مارک تمام کفش های ورزشی را می شناسم!! اما تمام تلاش ۶ ماهه ام برای به خاطر سپردن انواع کفش زنانه  بی ثمر ماند!!!‌

هنوز هم صاف می روم سراغ  قفسه  کفش هايی تخت و ساده!!!‌

زيور آلات بلای جانم شده!!‌ تحمل هيچ گوشواره آويزی را ندارم!!!‌  بايد بچسبد به بيخ گوشم اگر نه خل می شوم و وسط روز درشان می آورم و پرتشان می کنم يه گوشه!!‌در عوض خانم همکارم گوشواره های آويز تا روی شانه رنگارنگی دارد!!

 

آخر خانم همکارم  متولد دهه ۵۰  سرزمين ده بالا!!!‌  نيست!!‌ او حتی نمی داند دبيرستان نرجس کجای نقشه جفرافيا است!! آخر سال ها از ۱۶سالگی قانونی من می گذرد!!

از زمانی که بايد زنانگی را فرا می گرفتم!!!

 

 پ.ن :  من هم هنوز معنی  بی پوچی خانم مدير با شعورم را نمی دانم!! لطفاً نپرسيد!!