جيغ جيغو
........ از راه دور.

گوشی دستمه!

اين جمله رو به سختی ميگويم. تمام انرژيم را می گيريم توی مشتم و فشارش ميدم که نفهمد بغض کرده ام. او هم  تمام مدت همين کار  را کرده است.

سکوت می کنم. او هم.

سکوتمان طولانی ميشود.

صدايش رامی شنوم و اکوی صدايش را که باز از راه دور می پيچد و می خورد به درو ديوارخط تلفن.

مادر اونجايی؟‌مادر الو! صدام و می شنوی ؟مادر؟ جواب بده  دختر!

و صدای پدرم که ازآن دورها ميگويد: خانم  بهت گفتم خبرش نکن!

می شنوم! اما صدايش داردهمين جوری توی گوشم جلو می رود و بازهم ميخورد به درو ديوار! انگارهرگز به مرکز ترجمه آواها توی مغزم نمی رسد.  معنای کلماتی که قل ميخورندو می افتند جلوی پايم رانمی فهمم.

نمی دانم  چقدر طول کشيده که من همانجا ايستاده ام و او هی تکرار کرده مادر  صدام و ميشنوی!!!

همه همتم را جمع ميکنم و ميگويم، بعداً زنگ ميزنم.

گوشی را هنوز نذاشته ام. تمام صورتم از اشک خيس می شود. دستم درد ميکند. گوشی را با غيض فشارميدهم.

از روی کانتر آشپزخانه پايین می آيم. به قيافه ام که ازتوی آيينه جلوی ورودی زل زل نگاهم می کند، نگاه می کنم.

به سياهی آرايش ديشب که ازبس گريه کرده ام  تمام صورتم راگرفته خيره ميشوم و بازاشک می دود توی صورتم.

می روم توی اتاق خواب. حوله سفيد عروسی را از لبه  تخت برمی دارم. گوشه اش را توی دهان خشکم می خيسانم و به زور ميکشم پای چشمم.

چشمانم می سوزد. سياهی دورشان که  به حوله سفيدم  نشت تازه قرمزی اشان رامی بينم.

بغض دارد خفه ام می کند.

 می روم طرف کمد لباسها. يک دست کت دامن قهوه ای تيره پيدا می کنم. زيرفشار آن همه لباس  کمی چروک شده. برايم فرقی نمی کند!

می پوشمش.

موهايم را سخت و سفت شانه ميکنم. خليلی سفت!  و محکم از پشت سر ميبندم.

دستم رادرازمی کنم طرف ليوان آب شب مانده روی پاتختی. دلم گل گاو زبان می خواهد.

تمام جورابها  يا کثيفند يا سوراخند يا نميدانم کجايند.

از ته  کمد چکمه بلند قهوه ای را بيرون می کشم و می پوشم.

پاهايم ورم کرده اند و چشمانم!

تمام ديشب راراه رفته ام و  گريسته ام.

 

هنوز دور چشمانم سياه است.

يکراست می روم  طرف تلفن. بوق ها تمامی ندارند. ميگويم قهوه ات رابگذار دارم می

آيم. صدايش راميشنوم. الو طوری شده؟؟‌الو جواب بده.!

فقط جواب می دهم دارم ميآيم.

گوشی را ميگذارم. کلاه بر نمی دارم. انگار يادم  رفته که زمستان است.شهر شلوغ نيست.  به جاده که می رسم هنوز سبزاست! اما درختان بی برگ و لختند و من همينطور غرق درسياهی دور چشمانم درترافيک اولين خروجی متوقف شده ام.

سرم يک فضای تو خالی  بی انتهاست. راديو را خاموش ميکنم.

چشمانم راروی هم می گذارم.

دفعه بعد که ببينمش مثل دفعه  قبل نخواهدبود!!! دفعه آخر!!

سرم را روی فرمان می گذارم. در فضای تو خالی بی انتهای توی سرم گم ميشوم.

ديگرنمی توانم خودش را تصور کنم! صدای شوهرش را آن دور ها می شنوم. گريه می کند. صدای خودم را ميشنوم! ‌دنبال کلمه ای ميگردم. مادرم اين جور وقتها ميگويد: به خدا توکل کنيد، اميدتان راازدست ندهيد.  کلمات توی دهانم نمی چرخند.

صدای گريه مرد را ميشنوم  ضجه می زند ، برايش دعا کن. لالل ميشوم. بعدمثل سنگ! ‌مثل سنگ! ‌فقط ميگويم خدايا دردش را کم کن. خلاصش کن.

بعد يک لحظه هراس می کنم! مبادا مرد صدايم را شنيده باشد!!!  

به خودم ميآيم  هنوز پشت ترافيک خروجی ايستاده ام. چشم چپم می زند. 

دنده را جا به جا ميکنم و راه ميافتم.

اولين دور برگردان را که می گذرانم، ذهنم باز پيچ و تاب ميخورد. پرت می شوم ۵۰۰۰ مايل آن طرف تر. بيشتر يا کمتر!!

يک گلدان پرگل نسترن در دست دارم. صورتم  کاملاً تميز است. تميزتميز.

يک روسری ساده مشکی و يک دست کت دامن سياه.  يک دست مشکی.

 

مرد کمی دورتر ايستاده. هنوز گريه می کند.

چند قدم آن طرف تر روی زانو هايم روی زمين مينشينم.

نسترن را می گذارم  همان کنار روی زمين. دستم را روی سردی سنگ ميکشم. انگشتم توی کنده کاری اسمش می چرخد.

سنگ سرد است. سرد سرد!

به تاريخ تولدش نگاه می کنم. چقدر  به تاريخ تولد من نزديک است!

زيرلب چيزی می گويم. صدای خودم را می شنوم.

سلام و سکوت.

بغضم با خاک انباشته شده. تمام  حلقم انباشته از خاک است.

مرد جوان دورتر ايستاده  و بلند بلند گريه ميکند. صدايش را می شنوم.

 و صدای بوق پشت سريم را هم. دير راهنما زده ام.

باهمه اين ها  تند می پيچم  توی  خروجی. بايد يک ساعت رانندگی کرده باشم. خيابنها را تند تند رد ميکنمو طاقتم تمام شده. سرم درد ميکند. برف  ميبارد.

دم در پارک ميکنم. فقط پارک ميکنم.

پياده ميشوم،‌او در را بازميکند و ملتهب  در آستانه در نگاهم ميکند!
سلام می کنم و يک بسته  فلفل تند هندی را ميدهم به دستش. اشکم  سرازيرميشود. صدای خودم راميشنوم. زيرلب و بی وقفه!

 ليوان گل گاو زبان را ميدهد دستم. صدای خودم را ميشنوم اينباربلند تر! 

اين آخرين بسته  فلفل دلخواهت است که برايت فرستاده.

 مادر گفت: 

نا ندارد. ديگر تکان هم نمی خورد.

مادر گفت:

دارد تمام ميشود. مادر گفت:

زندگی همين است.

 مادر گفت:

 دلم برای مادرش ميسوزد ......

 

بغضم ميترکد. من به پيشواز رفته ام.