جيغ جيغو
دست بودنت را به جايی بند کن!!!

 مهاجر که باشی توی بقچه لباسهایت،‌ آن لا به لا یک قرآن و  یک حافظ و یک جانماز ترمه، که می شود  رومیزی روزهای آغاز سال نو جا خوش می کنند.

این را با خودت، لابد!! به جای دل جا مانده ات  حمل می کنی!‌ سر همان ماه دوم که نه  توی تاکسی  صدای  موسیقی بندری آمد و نه توی بوتیک های زنانه، صدای نوش آفرین!!‌ ترمه ات را که کنار شمبلیله های خشک کرده  بوی  قرمه سبزی گرفته، ۱۱ ماه زودتر از سال نو پهن می کنی روی میز، جلوی چشمانت، می ترسی بی رگ و ریشه بمانی!! آخر دست بودن آدم باید  به یک جایی بند باشد!!
 جا نماز ترمه ات می شود  اتصال تو و دیروز و دل جا مانده ات.

از پیچ و خم  کوچه پس کوچه های درکه، تا شلوغی میدان  تجریش، تا امامزاده صالح که هیچ وقت نفهمیدی کجای اعتقاداتت را پر می کند، تا چرخ دستی باقلی فروش سر خیابان سهیل، تا پارک ملت و پاساژ صفویه، تا سرخه بازار و  ساختمان آلومینیوم!! تا پارچه فروشی عادل خیابان گاندی، برای تو که حتی سوزن هم دستت نگرفته ای چه برسد  به خیاطی!! تا بوی چلو کباب شرف الاسلام بازار، همه و همه لا به لای پیچ و خم های  بته جقه های  جانماز ترمه ات قایم می شوند.

این طوری است که جا نماز ترمه ات می شود  اثبات هستی و حضور گذشته و بودن تو!

و هر بار که رویش دست می کشی  لا به لای غبار به هوا برخاسته، عطر من  به جایی تعلق دارم را عمیق می کشی تو ریه هایت.

چه زود یادت می رود که از همان اسیری  تعلق، از همان هوای مسموم غبار آلود که جای نفس کشیدن دلت را تنگ می کرد، از همان هراس ماندن توی پیچ وخم  ترمه های کهنه افکار  دیگران که بال و پرشان  را روی تمام هستی و وجودت  می کشیدند و کفش تمام عقایدت را  به پا می کردند،   به امید غوطه وری بود که دلت را جا گذاشتی و چشمانت را بستی و پریدی ملخک را توی قفسه سینه ات ۱۰۰۰ بار دوره کردی که باورت بشود که  بعد سر یک ماه دلت هوای همان ترمه را کند!!!!

مهاجر که باشی........

 

ادامه دارد.......


سينه ای خالی از بودن

مهاجرت از همان  چیزهایی است که خوبش هم بد است!!

فرقی هم نمی کند  که چشمهایت باز باشند و مهاجرت کنی  یا  با چشمان بسته!

درجه هشیاری و مطالعه هم  به کار دلت نمی آیند.

دوباره بخوان  به < کار دلت> نمی آیند.

 اما همین مهاجرت بد،  گاهی حکم درمان  معجزه دارد.

مهاجرت که می کنی، بقچه لباسهایت را، آلبوم کودکیت را نامه های عاشقانه ۱۶ سالگیت  را .. با خودت جا به جا می کنی!! حتی سماق و زردچوبه و زعفران  را!!‌ اما نمی دانم چطور می شود که صندوق دلت جا می ماند.

دم دروازه خداحافظی همان وقت که بلیط و پاسپورتت را هزار بار  چک می کنی که جا نمانده باشد، همان وقت که توی هر گردش سرت یک چشم گریان می بینی، همان وقت همان جا صندوق دلت جا می ماند!!

شاید روی کف پوش سرد فرودگاه، شاید توی آغوش مادرت، توی نگاه گریان عمه ها، توی بغض پدر، توی نگاه خواهر که هر خل خل  بازی از خودش در می آورد که تو خندان بروی!!!

همان جا همان موقع می دانی و دانسته  دلت  را جا می گذاری!!

انگار  دلت هم جزو اضافه بار ها  می شود!!

انگار این  شرط مهاجرت است!

عین وجود ویزا!! اجباری است!!

باید  حایش بگذاری همین و بس!!!

آن وقت  قفسه  سینه ات  به جای دل  با واژه  تکراری  دلتنگ پر می شود!!!

همان وقت که هواپیما بلند می شود و تو یک نفس راحت می کشی که آفتاب  از فردا با موهایت بازی خواهد کرد، همان وقت یک آه افسوس توی سینه ات جای خالی باز دم همان نفس راحت را پر می کند آن وقت اگر از پنجره ضخیم هواپیما بیرون را نگاه کنی افسوس از دریچه چشمت می ریز روی تمام شهر!!!

 و تو خوب می دانی که  از فردا  تو می مانی  و آفتاب  که با موهایت بازی کند و  یک سینه  سنگین پر از آه.

 

می توانی تا دلت بخواهد آبجو بنوشی، موهایت را بدهی دست  بازی باد. بدنت را زیر آفتاب بسوزانی، تا خود صبح توی خیابان های شهر  یورتمه بروی و برقصی و بشوی همان انسان آزادی که هر شب  خوابش را می دیدی و هر  صبح آرزویش می کردی.

اما نمی دانم چه جوری همیشه دلت برای همه آن  ساله ای انتظار و مزه نان خامه ای میدان انقلاب و مگس های رویشان که همیشه  فقط از پشت شیشه تماشایشان کرده بودی و از ترس دستان نافرمان مردمان بد!!! بدون مکث و درنگ قدمهایت را تند و تندتر کرده بودی و نان خامه ای را از پشت شیشه بلعیده بودی تنگ می شود.

نمی دانم چه  جوری است که هر بار  نیمه های شب، صبح ندمیده، مست از رقص و پایکوبی،‌سوار ماشینت، ماشینش  یا اتوبوس شهری می شوی که خودت را برسانی به رختخواب و غش کنی تا خود صبح که با مزه گس شراب دیشب بیدار شوی، همان وقت دلت هوای مهمانی های دزد و پلیسی می کند و ح و م و ب که  تو را می رسانند  خانه و تمام طول راه تو می ترسیدی و آن ها هم ! از بوی شراب و نا محرم و نیمه شب و گشت نیمه  شب های تهران! و تو  به خودت  دلداری می دادی که جد و آبادم جد آباد  ح >‌ب و «‌را می شناسند!!

می توانی موهایت را  سفت پشت سرت ببندی و صورت تمام شسته ات را بدهی دست سیلی باد و بروی کتابخانه  شهر . محله . خودت را غرق کنی توی بوی همه جور کتاب بی دریغ  چاپی و دستی و عزت و احترام کتابخوان بودنت!‌ اما باز نمی دانم  چطور می شود که دلت تنگ می شود  برای هراس کنترل و بازرسی  دم در کتابخانه حسینیه ارشا سالهای خستگی!!‌که به  طره آشفته نمایان از زیر مقنعه ات هم توی ساعت های پایانی یک روز پر از  خستگی و درد سر رحم نمی کردند !!

مهاجر که باشی........

ادامه دارد.......


خانه ، خانه من کجاست؟؟

 کسی برايم اين چند  خط را فرستاد...........

 در سال 1990 در دانشگاه سوربن تدريس مي كردم.روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟

فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.

به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

پروفسور محمد.

 

 

 


شيرين مثل طعم تلخ قهوه

فاصله بين راهنمايی دخترانه مهديه  سال های  ميانه  دهه ۶۰ و دبيرستان دخترانه نرجس خيابان سهيل  سال های آغازين دهه  ۷۰ کجا گم شد؟؟ 

ياد مدرسه که می افتم دلم شور می زند، با چاشنی حالت تهوع! اين يکی هم از همان چيزهايی است که نمی دانم چرا  اما ياد آوريش هميشه  دلم را آشوب می کند.

آخرين باری که ديدمش بايد جايی توی سربالايی سراپايينی  های تند  دانشگاه ملی، جايی ميان دانشکده معماری، پزشکی بوده باشد.  

با مقنعه سرمه ای! ........................ حالا می شود  ۱۰ سال  پيش!

جلوی  Top Shop توی خيابان معروف آکسفورد. عقربه های ساعتم روی ۶.۴۵ ايستاده اند، بايد  کم کم  برسد. نمی دانم بايد منتظر موی سياه فرفری باشم يا بولوند  و  لخت!!  صورتش را بدون آن مقنعه سرمه ای  نمی توانم تصور کنم.تمام سال های  راهنمایی و دبستان  به  سرعت باد و برق  از جلوی چشمم می گذرد.

بیش از همه چیز یاد صدای دلنشین و بی اندازه مودب مادرش پای تلفن می افتم و سلام علیکم اسلامی برادرش.

 از همان دور دست تکان می دهد. و من  خرسندی یک لبخند را روی صورتم حس می کنم.

عوض نشده!! اصلاًً! این اولین چیزی است که توی دلم باخودم می گویم.

دستش را می گیرم.  با  خودم فکر می کنم با این همه سال فاصله  گم شده باز هم  هیچ چیز جای دوستیهای کودکی سال های شوم مدرسه را نمی گیرد.

کاپوچینو و شیرینی های لذیذ ضد رژیمیمان را  می بلعيم  و می نوشیم و  توی صحبت هایمان پرت می شویم  به کودکی  به نوجوانی و  بیش از هر چیز به  هراس روزهای جوانی.  به همين  دقایق  دير يا زود آستانه  ميان سالی!!! به اين که  دلم، دلش، دلمان می خواهد ما هم می شديم مثل اين ها  آسوده!! بدون چشمان مضطرب!! بدون نگاه  شکاک!!  بدون ترس از لذت و لذت جويی!! 

هنوز مزدوج نیست و من  که  فاصله  ۱۰  ساله  را فراموش کرده ام ،‌تند و تند   هر چیزی را که خودم فکر می کنم برایش می گویم!! توی تمام این سال های تنهایی و جوانی توی اروپا هنوز  کوله بار تمام ارزشهای ضد ارزش مادران ایرانی را  روی شانه هایش حمل می کند.   می گويم عاقل  باش مانتو را هم که می خواهی بخری بايد بپوشی بعد!!! زندگيت را چشم بسته نده  دسته کسی!‌دست خواستگار!!  می گويم .....،‌می گويم ،‌امده ای اروپا که  با ارزشهای شخصي و انسانی خودت  زندگی کنی! می گويد می دانم، دلم می خواهد  اما.....

 

سايه  حرف های  نگران مادرهايمان توی ۱۶ سالگی و نصيحت های بی پايانشان که بکارت اوج دنيا بود و  با يک نگاه عاشق از بين می رفت!!!‌ چه برسد به يک تماس عاشقانه!!  روی چشمهايش، لبانش  سنگينی می کند توی نگاهش  موج می زند. بغض می کنم ،‌توی دلم می گويم خدايا می شود  فقط يکی از ما  عاقبت به خير روياها و باور های ممنوعه امان  بشويم!!

خدا حافظی که می کنیم نه او می خواهد برود نه من!!‌

توی مترو همان جا که مردم را تماشا می کنم توی خلوتی دیر هنگام شب، مردم یادم  می روند و من غرق می شوم  توی خودمان!! توی خودم توی (ن) که  مادر شده و اینجاست، توی (ش)  دندانپزشک غرق می شوم و توی آن یکی (ش)  آرشیتکت. که همه امان  با هم  ۷ سال  پشت میز و نیمکت های یک مدرسه درس خوانده ایم!!  و حالا  همه امان مهاجر این سرزمین  عجیب و غریبیم. ‌به  ( آ )‌ فکر می کنم که  کمی آن طرف تر توی تکه ای از همین اروپای سرد است و زود زود مهاجر این تکه خواهد بود!!

به ب فکر می کنم  که حالا توی سرزمین یخی کاناداست و هر کس که ماهواره داشته باشد  باید بشناسدش. و به م و قهوه چند ساعت پيش!   تلخی ته قهوه  عين  بسیاری از ارزشهای امروزه  ايرانی که بوی گند  ضد  انسانی اشان   روی قلبم سايه انداخته اند،  روی زبانم  توی حلقم و توی خونم  سنگينی می کند.

تا اینجا شدیم دو نیمکت پشت سر هم!!!!!!  با لبانی خندان و  نگاهی سرگردان.  دو نيمکت از نسل گمشده!!

 

با اين همه  اجازه نخواهم داد چيزی طعم شيرين دوباره ديدنش را تلخ کند!!

 


چيزی روی سينه ام سنگينی می کند................

ناگهان چه زود دیر می شود...

نمی دونم کجا  خوندمش و کی .. اما تو ۲۴ ساعت  گذشته همه اش توی ذهنم وول می خورد و می خوره! وارد جریان خونم هم شده!  و با تمام سلول هام دارم حسش می کنم!!!!!!!!!