جيغ جيغو
همين و بس!!

سلام.

اميدوارم حالتان خوب باشدو اگر از حال من بخواهيد، خوبم.

ملالی نيست جز دوری شما!!

ملالی نيست جز دوری آنچه مردم به آن شادمانی بی سبب  می گويند.

من ديروز در بلاد کفر، توی اين قحطی کار و شغل استعفا دادم!! حا لا شما بگين به اين می گن عدم وجود شادی بی سبب يا ملال دوری از شما؟؟؟

خيلی خوب!‌خيلی خوب!! داد و بی داد نکنيد حال و حوصله هيچ کدوم اين حرف ها رو ندارم!‌ انقدر که از ديروز شنيدم مگه خل شدی!!‌عقلت کو بچه!! ‌زبون به  دهن می گرفتی !‌سابقه  پيدا کنی بعد  می ذاشتی می رفتی!! پس کی می خوای  عاقل شی!! اصلاً کار خوبی نکردی...............

نه!!!!!!!!!!!!

‌من آدمم!!‌حرف  زور تو کتم نمی ره!!‌ بهم ثابت شده ما کمتر از اين ها!! نمی دونيم اگه بيشتر  ندونيم!!!  نمی تونم اجازه  بدم کسی با مليتم! با زبانم با فرهنگم  و با تخصصم ( در حاليکه خودشون هيچ کدومش رو ندارن!!) ور بره يا ناديده اشون بگيره!!!

 

ساده بگم

من کون ليسی نمی کنم!!‌ ( با بلد نبودن فرق داره)، اسمی هم  غير از اين  نداره!

دليلی هم برای سبز سرخ شدن نمی بينيم!!‌به خاطر استفاده از اين کلمه!!‌

برای همه هم روشن می کنم!!‌اين که اجازه بديم که رومون ريدمان کنن !‌که بعدش يه امتياز دائمی به دست بياريم!!‌اسمش سياست  نيست!! اسمش کثافت و ناديده گرفتن حق و حضور خودمونه!!

من  اهلش نيستم!!‌

خدايا ۱۰۰۰ بار شکرت که با همه ضعف هام، با همه غصه هام،  به  من توان مبارزه و حفظ ارزش های خودم و دادی!!

 

همين و  بس!!

 

پ.ن.  ساروی کيجا، گمونم تو خوب بفهمی چی می گم نه؟!!


مرامت و خوش دا آشم.

يه دا آشه محترمی يه گوشه از اين دنيا زندگی می کنن که سرشون سلامت.

ما (ما خيلی از خودمون متشکريم) وبلاگش رو دوست داريم، شما خود دانيد!‌اما در مورد خودشون!!

اذن سر و همسر واجبه!‌ دوماً هم لابد خواست خدا

اما ما تصميم گرفتيم حسن نيت نشون بديم و به ندای درخواست ايشون لبيک بگيم!‌ فکر کريم ما با  اين همههههههه فن!!    (fan) بده که خودمون رو بگيريم و به آدم های محترم دنيا بی احترامی کنيم. علی الخصوص که حرفشون و کلومشون و قولشون از رو  حساب باشه!

اما آسدتقی جان!‌

بماند که:

  •  ما در عصر يخ، از شما دوستدار علم و بالا رفتن آگاهی جوامع بشری، اسم موسيقی روی وبلاگتون پرسيديم و در خواست يه نسخه فايل صوتی ازتون کرديم اما  جوابی نيامد! اما  از اون جا که ما بد دل نيستيم!!‌ گذاشتيم پای اينکه شوما يه ضــــــــــــــــرب مشغول کار و فعاليت علمی و فرهنگی و خبری هستين و کو وقت که جواب سئوال های بی خودی رو بدين!!
  • اينم بماند که ما از رو کم سواتی مون + دوست ناباب + اطلاع رسانی شکمی ( از روی شکم)، فکر کرده بوديم وبلاگ فضای شخصيه!‌  يعنی راستيتش يکی عينهووووو خودمون بهمون گفته بود خبر رو تو روزنومه می نفيسن، علوم هم تو کتابها!!‌ مجله و هفته نومچه و اين قرتی بازی ها هم مال آدم های بيکار يا شاعره !!‌   که تو اتوبوس و مينی بوس بگيرن دستشون و ژست انتلکچوالی  بگيرن!‌و البت الانه تو گرمای هوا بادبزنشون هم ميشه!!  اما خداييش آدم با عکس هنر پيشه های رو جلت خيلی حال می کنه، آی آی آی بزنی ته ديوار اتاقت...، يه جواد يثاری هم چه چه بزنه که  اومدی اما ديديم دست تو سردههههه!! ننه هم کم نذاره يه شربت زعفرون با يخ بسرونه دم رف!  و همين طور که  لم دادی زير پنکه  با زير شلواری راه راه!!!  مجله رو زير و رو  کنی که الباقيه عکس کوچيک ها رو ببری و بزنی رو داشبورد ماشين جلوی چشمت باشه!
  •  اون وقت تازه  ما تا حالا فکر می کرديم کپی کاری، کاره خوبی نيست، نسخه فابريک شرطه!!‌  واسه همين کپی مپی تو کار نبود، فکر کرده بوديم خبر هم مثل فيلم هندی ميمونه اوريجنالش خوبه!!  اما داداش من چشمم و باز کردی سرت سلامت! 
  •   ديگه خداييش تقصير دل نازک ننه مون هم هست، انقذه که خير خواه بنده خدا!‌دل مثل برگ گل می مونه به ولاه! يه عمر تو گوشمون خونده بود: ننه!! کار به کار مردم نداشته باشی بنده های خدا رو ها !!‌گناهشون و نشور ننه!!‌ چوب نکنی به سوراخشون!! (‌ همون آب نريزی به انبار گندمشون اين درس خونده های با سوات شده)، عاقبت نداره.  مام ديديم ننه مونه خوب!‌گفتيم به روی دوچشم ننه!‌ باسه همین اين جا  تخته گاز از خودمون نوشتيم نه خود خواه باشيم ها!‌نه به مولا !‌ اما از حساب کتاب روز قيومت می ترسيم!‌ فکر کرديم   ما که از دنيا عاشق  ميدون ونکيم و شماعی زاده!  نه فکر کنی خود  ميدون ونک  ها دا آشم،  ما راستيتش اگه می ريم ميدون  ونک به عشق اون تيلیفزيون بزرگه است و  واسه خاطر آبجی های چشم درشت کمر باريکمون که يه هو يه مادر به خطايی اسباب زحمتشون نشه و چپ نيگاشون نکنه! ‌تو معقولات و منقولات و  تنقلات آلات تخمه کدو دوست داريم و آفتابگردون، البت که تخمه هندونه هايی که ننه جمع می کنه تو تابستون و بعد تو مطبخ بوشون می ده سر سياه زمستون يه چيز ديگه است!!‌  زندگيمون  هم که حول و حوش باسلق  می گذره و سينما کريستال، با خودمون  فکر کرديم ملت گشادن، نا بلدن،... ما که نيستيم!!‌  به ما چه بياييم ٫گشادی ملت و بلند بلند جار بزنيم!!‌ صواب و گناهش پای خودشون. البت  که آسد تقی راست می گی شما.  به ولاه دعات می کنم روز شب که انقدر غم اين ملت گشاد و نا بلد می خوری!!‌ مام چه کنيم يه دستمون تو جيبمون دنبال تخمه کدو! اون يکی به فرمون ماشين!
  • ديگه اين که  بابامون که ما از تار سبیلش هم می ترسيم، و يه محله به تار سبیلش قسم می خورن به اين  قبله آفتاب!!  يه بار گفت واکن گوشات و بچه!‌حرف و بايد قدر دهن زد!!‌ بشنفم دهنت و زياده باز کردی به مولا سيات می کنم با همين قلاب کمربند. مام ديديم سالار خونه است، لال شديم بگيم آخه آقا جون  بقيه وبلاگ خون ها چی می گن!!‌  اما راست و حسينی ما که سوات درست درمون نداريم. دنیامون هم که قدر خودمون و محله مون کوچيکه!!‌  سالی يه بار بلکی بريم شازده عبداعظيم زيارت !‌اگه خدا قسمت کنه!!‌ خوب گفتيم به دعای خير پدر می ارزه!‌ خبر و مبر و علم و اين ها رو گذاشتيم واسه کاردون های  روزگار. چی می گن اين جوجه فکلی ها بش پرفشناله نمی دونم  مرفشناله..؟؟ همون ها بنويسن بهتره تا ما. 

آره دادش من اين جوريه که ما از سرما گرمامون می نويسيم.

اما واسه خاطر سوالت عزيزی دا آشم  اما ما غيرت داريم خوب!!‌نمی شه  اعلوم همگانی کرد که!‌يعنی راستيتش تو در و همسايه خوبيت نرره!‌ ننم بفهمه دق می کنه !‌ واسه همين  دا آشم ‌مرامت و خوش يه  سووال ديگه بپرس.

 

ارادتمند.

 

پ.ن:  لطفاً تو کامنت های پست قبلی پی گير داستان من و آسد تقی شيد.  

 


زندگی سخت است!

يک واقعيت تاريخی ديگر هم وجود دارد!

من گرمايی هستم! و خواهم ماند!!

به دنبال اين واقعيت تاريخی  يک سوال هم وجود دارد!!!! من چگونه ۴۰ درجه حرارت هوا زير روسری و مانتو و شلوار را تحمل می کردم!!!!

 

نتيجه اخلاقی:  من اصولاً ( لابد) آدم بی جنبه و نا راحتی هستم!


غير قابل چشم پوشی!!

اين که من هميشه  سرمايی بوده ام  يک واقعيت تاريخی است!

احتمال سرمايی ماندن من برای ابد هم، گزينه ای انکار ناپذير است.

اما اين موضوع هيچ ارتباطی با  هوايی با دمای ۲۱ درجه سانتيگراد، با رطوبت بالا و همچنين  کاملاً باد خيز که تابستان می نامندش! ندارد.

تعطيلات آخر هفته در حاليکه  خودم را در  ژاکت گرم و نرمم می پيچانم و دستهايم را هم توی جيب شلوار جينم فرو می کنم!  به تماشای حمام آفتاب و آب تنی گرما زدگان، ذوق زده برای آفتاب بی رمق! در کنار دريای سرد شمالی! خواهم رفت!

 


کاش کسی مرا بيدار کند!

 

 

 ........................................................................

انگار توی سرش همان وسط!  درست‌زير فرق سرش يک پارتيشن شيشه ای کشيده بودند.

انگار مغزش يک آکواريم بزرگ بود. با همان ديوار شيشه ای ضخيم ميانش!!

نيمکره چپ و راست!‌شايد هم  شمالی و جنوبی  يا شايد هم شرقی و غربی!!

توی آکواريم مغزش همه جور ماهی، پلانگتون، جلبک و جانور آبزی توی هم می لوليدند و بدون آنکه مقصدشان را به او اطلاع دهند برای خودشان آزادانه به هر طرف که ميلشان می کشيد می رفتند و مايع سيال مغزش را يک بند، جا به جا می کردند. کسی هم  هرگز نظر او را نمی پرسيد!‌انگار نه انگار که اين مغز اوست!‌

شايد هم نبود!

توی گوشش فقط صدای حرکت بی هيجان دريای غليظ و ‌ژل گونه مغزش بود!!

و ديوار شيشه ايه آن ميانه!  انگار صاف روی عصب بينايی مغزش نشسته بود!‌

دو طرف همان ديوار دو دسته ماهی!! هر کدام زندگی خودشان را داشتند. دو زندگی کاملاً جدا گانه!!  اما کاملاً  يکسان!!!‌!!!!

لا به لای همين يکسانی بی انتها آنقدر جدا از هم زندگی می کردند که انگار آن ديگری اصلاً وجود ندارد.

 

آن لا به لا که چشمش خواسته و نا خواسته  چيزی را می ديد و بايد از راه  عصب بينايی آن را به  مرکز تعبير مغزش می فرستاد، ديوار شيشه ای کار خودش را می کرد!!!  چپ ! راست! نه!‌همان چپ!!!! ررررااااسسست!!

 همان وقت ها  بود که فکر می کرد همين حالاست که مغزش از توی سوراخ های دماغش بريزد روی آسفالت خيابان!!!! يا سکوی قطار!!! يا  هرجای ديگری!

آن لا به لا !!‌گزينه  خود به خود، شايد از روی عادت مرکز تعبير مغزش که حالا کم کم داشت مختل می شد!!‌ راه خودش را  بعد از  آن همه جدال می کشيد و می رفت نيم کره راست!!

اما آخر مگر می شد!‌با چشم چپ ببيند و با طرف راست تعبير کند!!

حالا اگر توی دلش نگه می داشت يک حرفی!! اما اين هم  که از او بعيد بود!‌

 

همان موقع بود که اگر صدای فکرش را بلند بلند حرف می زد ماهی های چشم آبی و سرد و بی تفاوت دست چپی می ريختند پشت شيشه  و  دست راستی ها را حيران و با وحشت نگاه می کردند!!!

اگر چشمانش را همان موقع در جا نمی بست !‌ آن وقت آن همه کله!! آکواريمی ديگر دور و ورش هم می ريختند جلوی صورتش تا از توی چشم هايش  آکواريم مغزش را بخوانند!!!!

حالا اگر شانس می آورد و گزينه  مجهول سر از نيمکره چپ در می آورد!! آن وقت ماهی های دست راستی چنان  با غضب نگاهش می کردند!!‌که تا يک ماه بعد هنوز حس خيانت و جنايت و وجدان درد را  يدک می کشيد!!

دسته راستی ها که خانه  زاد بودند و بيرونشان نمی شد کرد!!  فکرش را هم که می کرد چنان   به خاک و خون می کشيدندش که  برای مدتی طولانی غلط می کرد  حتی فکرش را دوره کند!!‌ دسته چپی ها هم !! که محاصره اش کرده بودند!!‌

آن ديوار شيشه ای!! همه اش تقصير آن ديوار است!‌

 اين را مرتب با خودش تکرار می کرد روزی ۱۰۰۰ بار می خواندش و ۲۰۰۰ بار از رويش می نوشت !!! اما ديوار همان جای هميشگی نشسته بود و قدرت نمايی می کرد!!‌

 

فکر کرد بهترين راه بايد نديدن و نشنيدن و نبوييدن باشد!! 

و بعد باز با خودش فکر کرد!! شايد بهتر است ببيند و بشنود و ببويد اما فکر نکند!! خنده اش گرفت  لابد بايد  گياهخوار هم بشود!!‌

بعد با خودش فکر کرد جايی خوانده است!! من می انديشم  پس هستم!!‌ 

و بعد باز هم فکر کرد که همه چيز بايد تقصير خواندن  باشد!!

و باز فکر کرد  بهتر است  تقصير را گردن کسی نياندازد

و باز فکر کرد و  فکر کرد........ و درد کشيد و درد کشيد.......!!  درد باز او را ياد آن ديوار شيشه ای  انداخت

 

 ...........................................................

 چشمهايم را که خوب باز می کنم غصّه ام می گيرد.

مه می ريزد توی تمام  وجودم.  همين مه  هر روزه معلق در هوا!!

 چشمهايم را بسته ام!! توی سرم يک  فضای خالی است!! پر از مايع ژل مانند بی رنگ که ماهی های قرمز کوچک تويش آرام تر از هميشه با اصطکاک حرکت می کنند.

 

با همان چشمان بسته آکواريم ژلی مغزم را تماشا می کنم!‌

با ماهی هايی که با سرعتی کند تر از رها شدن گلوله ماتريکس !‌ دهانشان را مايع ژل گونه پر و خالی می کنند و دم هايشان را تکان می دهند.

پشت کاسه چشمم لزجی آکواريم مغزم را حس می کنم!!

يک غبار غليظ می ريزد توی آکواريم شفاف  ژلی!!‌عين شربت ماژل !! آلومينيم. ام. جی!!!‌ و من هنوز با چشمان  بسته تماشا می کنم.

ترش کرده ام!! معده ام دائم مسير شکم تا دهانم را طی می کند!! با ۵۰ برابر سرعت حرکت ماهی های قرمز آکواريم ژلی!! هر بار مه پمپ شده  توی آکواريم ژلی  مغزم با خرده های خيس خورده نان  تست رژيمی توی اسيد معده ام  غليظ و غليظ تر می شود!‌

مه و محتوی معده ام را باز قورت می دهم!‌

 

دوباره چشمانم را می بندم!‌ با همان چشمان بسته خوب نگاه می کنم!‌ چيزهای لا به لای ژل مه گرفته و ماهی های قرمز کوچک می درخشند!! خوب نگاه می کنم!‌ شباهت به خرده شيشه هايی آيينه گون و برنده  دارند!‌

طفلکی ماهی ها انگار گم شده اند  ! من  هم!!‌

 همان طور درجا دم های کوچکشان را تکان می دهند!‌ تکان نمی خورند!!  انگار هنوز لنگر نکشيده اند!

توی چشمشان هراس برخورد با خورده شيشه های برنده موج می زند!!

آخ يادم آمد کسی ديوار شيشه ای مغزم را شکسته است!!

صدای قطار برقی بدون دود!! از دور هوا را می شکافد و باز دود خاکستری رنگ غليظی به  آکواريم مغزم  اضافه می شود!!‌

 هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووفــــــــــــــــــــــــــــ

بايد سال سوم دبستان  بوده باشد!!‌

 

باد يعنی جا به جايی هوا!!‌

قطار که رد می شود دامنم را با خود می کشد آن طرف تر!!‌

باد يعنی جا به جايی هوا!!‌!! قطار ها  هوا را جا به جا می کنند و انسان ها را!‌

 ماهی های قرمز توی مغزم به  تقلا افتاده اند!!‌

 

باز صدای قطار می ايد و باد!‌

اين بار دور موتورشان را تند می کنند !!‌لنگر می کشند و مايع لزج  ژل مانند را می کشانند توی خلاء پشت سر قطار!!

صدای کشيده شدنشان  به خورده شيشه ها را می شنوم! و صدای شکافتن پوست نرم و پولکيشان را!

 

من همانجا که ايستاده ام  دامنم  را می گيرم که با باد نرود!  و ذهن لزج و ماهی ها را تماشا می کنم که از من دور می شوند.

 

حالا فقط دم هايشان را می بينم که پشت سرشان تکان می خورد و  چپ و راست می رود!!‌

...................................................................

حالا ديگر خيلی دور شده اند ! حتی دم هايشان را هم نمی بينم!!‌

اما!!! يک جريان باريک خونابه آبی رنگ از دور نمايان است.

......................................................................

 

 

 


 

 

 


 

!!!!!


بی چشمداشت!

يادم باشد! يک نسخه از دعای باران!!‌ مردمان اين مملکت!‌ و شيخشان را  به خواهش و تمنا و تضرع راهی ديار  خشک!! خودمان!‌ کنم!!‌

به گمانم رويای اتصال دريا ی شمال و دريای جنوب!! به طرفة العينی محقق شود!!

با اين همه  برای دست مريزاد (بی چشمداشت) برايم کيسه ای از داغی و زردی بی همتای خورشيد بفرستيد!