جيغ جيغو
نامه شخصی!

مهندس پاليزبان عزيز سلام

اينجا هر روز که با کت دامن  هايی که هنوز رفتار حرفه ای با آنها را بلد نيستم! و با کفش های پاشنه بلندی که با آنها تلو تلو می خورم( همان کت و دامن های کوتاه  و کفش های پاشنه بلندی!! که  فرنگی ها از ۱۰ سالگی با آن مدزسه می روند و اما  من که از دبيرستان اسلامی نرجس می آيم ،با آن مقنعه های بلند که بايد تا بند دوم انگشت را می پوشاند!! و مانتو هايی که  بايد جلو بسته می بودند بدون دکمه!‌که امنيت  کامل مرا تامين کند!! مبادا ميلی متری از هيبتی که خدا خلق کرده نمايان شود! )   همان کت و دامن هايی که بعد از يک ساعت از تحملشان  مثل کسی که ۱۰۰ کيلو بار به شانه دارد خسته می شوم و بی تاب!  بايد روزی ۱۰۰۰ کالری انرژی بيش از حد معمول بسوزانم که بتوانم خانمانه!! حداقل  با مقياس بلاد کفر!! رفتار کنم!‌زمين نخورم!‌خسته نشوم!‌مويم آشفته نشود!!‌  دامنم به هم نريزد!!!  هر روز با همان ظاهر آراسته و  خانم مآبانه اما سخت با خود درگير و نگران!!  صبح به صبح ۸.۳۰ می روم ايستگاه قطار برای يک سفر ۱۲ دقيقه ای ! به يک شهر ديگر !‌ده ديگر!!! روستای ديگر!‌چی می دانم!‌جايی روی همين نقشه جغرافيای لندن و اطرافش!!

دلم خوش است که تمام راه درخت می بينم و پرنده و دشت گل های زرد و اگر خوش شانس باشم بچه روباه هايی که دنبال هم می دوند و چيزی از مرز های جغرافيايی نمی دانند.

لا به لای دل خوشی ام به  مسير خانه تا  خيابان دولت فکر می کنم!! با ۱۰۰۰ چراغ قرمز جور و واجور و اتوبان و دود و بوق و ترافيک! و برای منه دور  از عالم انسانيت، که رانندگی کردن برايم عين با سواد شدن دختران دهاتی! گناه است!  عذابی اليم که کو تا بلاخره يه تاکسی نيمه جان با راننده ای خسته و بعضاً نشئه پيدا کنم و  خودم را برسانم به جايی که بايد!  يا حس با کلاسيم گل کند و با آژانس دربست! مثل خانم ها  بنشينم عقب ماشين و تمام راه  دود و ترافيک و مردم حيران را نگاه کنم! تازه بايد خوش شانس باشم که  بعد از ۵ بار  آژانس گرفتن روی آقای راننده باز نشود و هی با نگاه زير چشمی از توی آيينه و سئوالات صد من يک غازش اعصابم را به هم نريزد و باز من در به در  پيدا کردن يک آژانس ديگر نشوم.

تمام ۱۲ دقيقه راه جنگليم که  مثل برق و باد می گذرد همين چيز ها ست که توی مغزم جولان می دهد!!!

اين ۱۲ دقيقه هرگز نشد که بشود ۱۳ دقيقه!! هميشه همان ۱۲ دقيقه است و هميشه هم سر ساعت مقرر!!

برای همين است که من هر روز که  فکر کردن ۱۲ دقيقه ايم را شروع می کنم می رسم به همان جايی که ديروز ذهنم رسيده بود!! نه حتی يک قدم جلوتر!

اما خدا را شکر‌!اکسيژن ديگر باعث سر دردم نمی شود!

ظهر ها که يواشکی می خزم می روم برای ناهار! جنگل رو به رو ! لا به لای تنه های تنومند درختان!‌ که سايه اشان  شده بستر رويش و آرامش گل های زنگوله آبی زيبا، که گويا بر خلاف من يا از خورشيد بيزارند يا تن نحيفشان تحمل خورشيد را ندارد، چشمم تا کار می کند پر می شود از طبيعت و سبزی و مشا مم پر از بوی علف تازه باران خورده و گوش هايم پر از صدای رابين ها  که بايد همان سينه سرخ های خودمان باشند!  همان موقع دلم تنگ می شود! شايد برای خيابان دولت و دود و دمش و آن ناهار خوری کذايی!  که هر روز يک جوری بوی چربی می داد و هيچ جوری چشم آدم آنجا به جمال خورشيد روشن نمی شد!

همان موقع باز نمی دانم چه طور می شود که لا به لای صدای قاشق و چنگالها و سينی های پلاستيکی که يا ندرتاً شسته می شوند يا اصلاً شسته نمی شوند گم می شوم!!

 همان جای هميشگی !رو به روی بهناز آزاد که روز های اول  با خودش قهر بود و بعد ها دانستم که همان حوالی پدرش فوت کرده بود و مريم دزفولی !‌که آشنای قديمی بود !‌و سر ۴۰ سالگی هنوز هم آدم نمی شود! و ‌ همان دخترک شيطان خدا  سال پيش است!!! و من که خجالتی نبودم و غريبی هم نمی دانم!‌اما ان روز های اول  لا به لای در به دری توی آن  سالن بی سر و ته  بخش سيويل!! خوب بود که بود و به دادم می رسيد!! و خانم کربلای با آن  لهجه شيرينش!!!  ديروز که نام فاميلش را به خاطر نمی آوردم چقدر از خودم خجالت کشيدم!!  

 و نيلوفر که قرار بود عاشق بشود و شد و خانم  تقی زاده که دو طرفم می نشستند! بعد ها که فرحناز آمد!‌ من  غالباً در به در ميزهای ديگر می شدم!! چه کنم من برای رفيق بازی دنبال دليل موجه هستم!!

امروز کفشهايم بوی علف می دهند!پاهايم هم!

 

همان ساعت ناهار، پاهايم را از اين همه ساعت کفش پاشنه بلند مکش مرگ ما  آزاد کردم! با پاهای برهنه روی علف ها و گل ها بی ترس له شدنشان راه رفتم و رقصيدم و چرخيدم. اما توی همان چرخ اوله همان رقص چمنی! ذهنم چرخيد  روی آسفالت داغ خيابان دولت که داغی مرداد ماهش! و چه بسا ارديبهشت جهنمی اش!  از همان دور  پوست صورت را می سوزاند!‌

روی همان آسفالت داغی که با شيده نژند!‌قاشق و چنگال به دست!!  منتظر ساير  حضار شکمو می مانديم که بعد از ساعت ناهار برويم کافه چپ دست! توی خيابان زرگنده به بهانه نوشيدن يک اسپرسو!! تنها برای ساعتی دور بودن از مشغله های سنگين زندگی!! 

توی چرخ دوم  نمی دانم چه طور شد! که جنگل با همه  سبزی انبوهش کنار رفت و  من ماندم و يک خيابان شلوغ و آن رو به رو نمايشگاه اتومبيل تکين يا لوازم ورزشی آيکان‌!که حالا حتی توالی بودنشان را  به ياد نمی آورم!‌

خدا پدر چهچهه رابين های گريخته از کمين  بچه روباههای نارنجی با آن ته دم های سياه که هميشه توی فيلم ها  سفيد ديده بودمشان  را بيامرزد!! که مرا به جنگل و تاب  خوردن و چرخيدنم  برگرداند!‌

 

اما توی چرخ سوم پاهايم را خوب توی علف ها خيساندم!!

حالا من و کت و دامن آنچنانی و  کفشهای پاشنه بلند و  پاهايم !! با هم  بوی رطوبت و علف تازه و عطر Green Tea يه اليزابت آردن را می دهيم!! 

ديگر وقت نوشتن ندارم!! تا Tea time!!

حالا که  ليوان نسکافه ام را توی دستم می چرخانم!! همه همانطور که پشت ميزشان نشسته اند و با هم  هم  قهرند!! و من  گاه و بی گاه صدای هرت هرت  سر کشيدن چای و قهوه اشان را می شنوم!!‌ نمی دانم از کجا!! نيلوفر جلويم سبز می شود!!

می پرسد نمی ريم!! ديگر نمی پرسم کجا!!‌

می گويم  يک دقيقه صبر کن!!‌

صاف می ايم توی اتاق شما !!‌ پای همان  وايت بردی که با مينا روی آن با مثلث و دايره !بستنی و گوسفند و ماهی کشيديم!

از اتاق شما که پرت می شوم بيرون منم و نيلوفر و رنوی PK سياه آفتاب خورده اش که بوی پلاستيک داغ می دهد!! يکراست می رويم ته ديباجی!! قنادی گرين پارک! من با وجدان درد از چاقی و او  با بی ميلی برای خودمان دو تا دسر  شکلاتی سفارش می دهيم!!  او که عاشق است، می گويد و من  با لذت گوش می کنم و  دسرم را ذره ذره  مزه می کنم! و ندای وجدانم را خاموش!!‌ آخ که دسر با داستان عاشقانه چقدر می چسبيد.

 به او قول می دهم که  راهی پيدا کنم!!‌وقتی بر می گرديم می روم سر ميزمحسن ناظم تقوی! ما که واعظ تقوی صدايش می کرديم!!  که خدا  خفه اش مکناد !!شانس در به دری را او آورد و دو دستی ! پرت کرد توی دامن من!!‌

می گويد نمی داند که می آيد يا نه!!‌

اما من عقب نشينی نمی کنم !‌ برای بابا نجات مسيج می زنم!!‌می پرسم بابا نجات ما که پول دار نمی شويم!! بيا  برويم تاتر!! جواب می دهد!‌تاتر خانه ماست با دوقلوهايمان  که يک ريز جيغ می کشند!‌  دارم پير می شوم!‌اولی که نامش هوراد بود را به ياد دارم اما   اسم دخترکش جه بود؟؟!!

آخ يادم آمد!! به گمانم حوريا!!

بلاخره!‌چند تايشان را راه می اندازم که ببرمشان تاتر!! اين جماعت از بيخ بيگانه با تاتر!!!  می رويم  تاتر شهر!!‌برای ديدن  پانته آ!!!‌ نا مردی نمی کنم !‌می برمشان تاتر هنری که فسفر هايشان را اگر دارند بسوزانند.

می دانم بعد از تاتر دسته جمعی توی دلشان فحشم می دهند!!  اما بگذار بدهند همان که يخ  نيلوفر و پارسی آب شود!! خودش خوب است!!‌

اين بازی را چند بار ديگر بايد ادامه بدهم! سخت است با اين همه خنگ خدا !!

بعد هم برنامه را  سه تايی می کنم!‌بعد از اين که  يک کيک پنير  اساسی به گردن پارسی بيچاره با دليل و بی دليل می اندازم!!!!!! بعد  يک بار برای هميشه  زير آبی می روم!!‌ و از توی اتاق نشيمن خانه زنگ می زنم و می گويم من هنوز مطب دکترم!! بمم!! خانه خاله ام!! منتظر من نشويد!! ممکن است دير برسم!! غذايتان را سفارش دهيد!!‌

می دانم که  هم معذبند و هم قند توی دلشان کله قند می شود!! گوشی را که می گذارم لبخند می زنم!! شيرين است.

صدای زنگ اين کارخانه جديد که به آن دفتر معماری می گويند!!!!  می گويد tea time گذشت! اما من  مانده ام تشنه  با يک ليوان بزرگ نسکافه سرد!!!

 ............

 


ارتکاب جرم!

قهوه پرید توی گلوش،

اشک تو چشاش جمع شده بود.لقمه  يه جايی اون وسط ها گير کرده بود. نمی تونست قورتش بده!‌اما آخه پشت ميز کار هم که نمی شد لقمه نيمه جويده رو از دهان در آورد!‌

هی تودلش به خودش بد و بيراه  گفت! کاش تنبلی نکرده بود!‌و رفته بود تمرگيده بود توی جنگل رو به رو و ناهارش رو کوفت کرده بود.

تمام عضلات سر و گردن و صورتش منقبض بود.

سر و کله اش بدون اين که هيچ کنترلی روشون داشته باشه می لرزيد و تکون می خورد.

هق هقش رو با هر بد بختی که ممکن بود قورت می داد!‌اما ارتعاشاتش پخش می شد توی سر و سينه و شکم و شونه هاش!!

دو دستی سرش و محکم  گرفته بود. گاهی دستاش رو می ياورد جلوی چشاش که نگاش به مانيتور نيافته، اما مگه اين رعشه  بی انتهای سر و گردن قطع شدنی بود!!

باز سعی کرد چشاش رو از مانيتور بدزده!‌

هر بار به مانيتور نگاه می کرد رعشه ها شديد تر می شد.

خدايا داشت خفه می شد!!!‌

اگه اتفاق  بيافته که آبروش جلوی اين همکار های پر مدعای تازه به کل رفته!!

خوب می دونست تا همين الان هم  با اين حالتی که داره!‌خيره به مانيتور!‌با اين رعشه سر و گردن و اين نفس نفس زدن های بريده، بريده همکاراش يکی يکی  زير چشمی نگاهش می کنن!

صدای خودش رو تو مغز و دل  روده خودش می شنيد!‌

خدايا  چه  خاکی تو سرم بريزم!! دارم خفه می شم!‌دارم خفه می شم!!

لقمه از شدت  فشار حلق داشت از دهنش می پريد بيرون!‌ فکر کرد پاشه تا  آبروريزی نشده خودش و برسونه به دستشويی!

امامگه با اون رعشه ای که اون داشت  حتی يه قدم  تکون خوردن  ممکن بود!! هيچ تعادلی نداشت!

 اشک از جفت چشماش سرازير شد!!

خدايا آبروم!‌اخه  اگه بپرسن چی جواب بدم!!‌ چی جوری بگم که حاليشون شه!! فشار توی حلق و دل روده اش انقدر زياد شد که کنترلش از دستش در رفت!!

آخر لقمه مخلوط با قهوه  از ته  حلقش!! پرت شد  رو صفحه مانيتور! اشکاش به وضوح می ريخت، نمی تونست بيشتر از اين مقاومت کنه.

سرش گذشت روی ميز و همون طور که اشکش جاری بود و دستاش به شکمش، زوزه می کشيد و به خودش می پيچيد! صداش توی سکوت بخش اکو می کرد. نفس نفس می زد و زوزه می کشيد!

توی يک لحظه همکار دست راستی خودش به اون رسوند. مضطرب بود و گيج. دستش رو که گذاشت روی شونه اش يه چيزی شبيه  شک الکتريکی از تمام سلول های حساس و قلقلکی تنش گذشت. شک قوی به همراه  به خود پيچيدن هاش باعث شد که صندلی چرخ دار هم  از زيرش در بره  و اون با يه جفت کفش پاشنه  بلند و يه دامن تنگ نه چندان بلند پخش زمين شه!!‌

ديگه به هيچ چی فکر نکرد!! به هيچ چی!!‌گذاشت قه قه اش همه جا بپيچه!!‌  از خنده منفجر شده بود!!‌همکار عزيز با تعجب به حروف فارسی روی صفحه نگاه می کرد!!  خدا رو شکر فارسی بلد نبود!!!

 http://r0ozonline.com/03satire/015475.shtml


اعلام برائت!

دوستان گرامی!!‌قبل از اينکه وبلاگ ما رو با زد و خورد های بين خودتون به خاک و خون بکشين!!‌از همين جا اعلام می کنیم!! اون هايی که می خوان اين عکس رو  واقعی بپندارند، بپندارند! اون هايی که عکس را دستکاری شده می مفروضند!! بمفروضند! ما (‌ما، نه من!‌چون ما از خودمون خيلی مچکريم!!!!) که بالاش نوشتيم ۱۰۰٪ بدون عنوان!! ننوشتيم؟؟!!


۱۰۰٪ بدون عنوان!

خدايا شکرت!


خارج از منظومه شمسی!!

 مکان: دفتر کار!!

زمان : ساعت ناهار

 فعل: نوشتن نامه برای هيس

پی آمد:  يه جفت چشم آبی خوش رنگ  به درشتی سوراخ باسن مبارک  آقا موشه!!!گرد شده از تعجب: 

ــــ   eeeeeeeeeeeeeee! تو از راست به چپ می نويسی؟؟

بله!

ــــ  چه عجيب؟

چرا؟؟

ــــ   نمی دونم!!!

 کمی مکث و متعجب با دهان باز!!

 

ــــ  ببين!! ژاپنی ها  و چينی ها هم از راست به چپ می نويسن؟؟؟

نمی دونم!! بعضی هاشون از بالا به پايين می نويسن!!

ــــ  آها!!!  فهميدم قرآن می نويسی!!!

نه!!‌تو می دونی قرآن چيه؟؟ تا حالا ديديش؟؟

ــــ   نه خوب! منظورم اين بود که  تو  انگار داری قران می نويسی!!! مثل قران!!

نه! قران  عربيه. من دارم  به زبان فارسی می نويسم. به  زبان مادريم.  قران هم يه بار برای ابد نوشته شده!! ديگه هم قرار نيست کسی باز بنويستش!

ــــ آها ! مگه زبان مادری تو عربی نيست؟؟

نه! من ايرانيم.  ما ايرانيها به  فارسی صجبت می کنيم و می نويسيم.

ــــ اما تو داری مثل عرب ها، عربی می نويسی!!!!

سعی می کنم همچنان خونسرد باشم اما خنده ام می گيره!!!

نه! اين دو تا با هم  فرقشون از زمين تا آسمونه! من فقط دارم  از راست به چپ  می نويسم!!!!

ــــ فرقشون چيه؟؟

ببين  عين انگليسی و فرانسه!!! هر دو از چپ به راست نوشته می شه!!!  اما به يکيش می گن فرانسه!! به يکيش می گن انگليسی!!!! در ضمن نه انگليس ها فرانسه می فهمن نه  فرانسوی ها انگليسی مگه رفته باشن زبان دوم ياد گرفته باشن.

ــــ هااااااااا  !!  ‌آّّّهاااااااااااااااا!!!! 

۵ دقيقه بعد !!!

ــــ وقتی امريکايی ها حمله کردن خيلی سخت بود نه؟

اين بار من به چشمای قدر چشم گاو  از تعجب از حدقه زده بيرون!!!

امريکايی ها  به ما حمله نکردن!!!

ــــ چرا!! تازه ما هم کمکشون کرديم!! هنوز هم سربازامون اونجان!!! رهبرتون رو هم  بلاخره تو غار پيدا کردن و دستگير کردن!!!!!‌ تو اخبار گوش نمی کنی؟؟؟

آها! تو داری در مورد Iraq حرف می زنی. من از  Iran  ميام. در ضمن نه (گويا) من اصلاً اخبار گوش نمی کنم!! تو گوش می کنی؟؟

ــــ خوب همونی که تو می گی!‌فرقش چيه!! آره، من سعی می کنم از اخبار مطلع باشم.

فرقش اينه که اونا عربن. ما فارس!! اونا  عربی حرف می زنن و می نويسن ما فارسی!!

ــــ مگه ايران کجاست!! 

توی آسيا!!!  بيا رو اينترنت نشون بدم.  ما با عراق همسايه اييم! ببين تو  خبر ها چيزی در مورد پريزدنت محمود احمدی نژاد و انرژی هسته ای شنيدی؟؟

 

بلاخره دو زاری مبارکش افتاد! اما اخماش رفت تو هم!!

ــــ اوه اوه !! تو از اونجا می يای؟؟

می خندم

ــــ بايد چشمم بهت باشه!!!

می خندم و می گم !!! حتماً اين کار و بکن!! شايد در تماس با من  اطلاعات عموميت يه ذره بالا رفت!!

 

ادامه دارد.........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


مشتقات X!!!

 ۱- پنير + گردو و تخم گشنيز راه حل ساده روستايی!!

 نامه سرگشاده به آقای محمود احمدی نژاد 

آقای احمدی نژاد! پنیر نخورید تا ابرقدرت شویم

 

 
ابراهیم نبوی

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۵

جناب آقای محمود احمدی نژاد
ریاست فعلی جمهوری اسلامی ایران

شاید بسیاری از خوانندگان نوشته های من فکر کنند که این نویسنده به کدام دلیل منطقی این نامه را برای شما می نویسد و اصولا نوشتن این نامه چه اهمیتی دارد، البته من در طول این نامه همه این موارد را هم برای شما و هم برای خوانندگان عزیز توضیح خواهم داد و البته منتظر می مانم تا پاسخ شما را نیز دریافت کنم.

اول اینکه ای کاش می توانستم به جای نوشتن این نامه از راههای ساده ترین از جمله نشان دادن تصاویر مناسب همراه با توضیحات ساده برای فهماندن برخی مسائل لازم الذکر( چیزهایی که باید یادآوری کرد) استفاده کنم، تا هم مطمئن شوم که منظور مرا می فهمید و هم مورد این انتقاد قرار نگیرم که چرا چیزهای سخت سخت را برای شما می گویم. در هر حال من تلاش می کنم از واژه ها( یعنی لغات و کلمات) ساده استفاده کنم که منظورم را به شما برسانم.

دوم اینکه اگر متوجه بخشی از مطالب نشدید، به برخی از اطرافیان تان مانند آقای سلطانیه یا آقای لاریجانی یا آقای حداد عادل بگوئید تا کلمات سخت و پیچیده را برایتان توضیح دهند. من می دانم که شما مدتی دانشجوی رشته مهندسی بودید و حتی شنیده ام که در برخی دروس ریاضی هم شاگرد زرنگی بودید، اما به هر حال ممکن است چیزهایی را متوجه نشوید، آنها را بپرسید.

آقای محمود احمدی نژاد!
فرض کنیم شما در حال حاضر رئیس جمهور هستید و قصد دارید به مردم خدمت کنید. من فرض می کنم که همینطور است. به همین دلیل برخی موارد را که در این باب اهمیت دارد، مورد اشاره قرار می دهم، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید( منظور از قبول افتد این است که مورد قبول قرار بگیرد و منظور از چه در نظر آید این است که مورد نظر شما واقع شود.) متاسفانه من به دلیل اینکه در این مدت نسبت به شما نظر خوبی نداشتم، بسیاری از مسائل را توضیح ندادم، لذا سعی می کنم همه مواردی که در شش ماه اخیر لازم به گفتن بود، اکنون بگویم.

1) نان و پنیر و هواپیما: اولین نکته ای که می خواهم بگویم این است که شما چند بار گفته اید که برای صرفه جویی در سفرهای استانی شما و هیات همراه تان نان و پنیر می خورید، تا هزینه زیادی به دولت و ملت تحمیل نشود. چنانکه می دانید و در طب سنتی هم گفته شده است، مصرف زیاد پنیر باعث خنگ شدن و کند شدن مغز آدم می شود، با توجه به اینکه این هیات دولت پنبر نخورده هم مشکل دارند، خواهشمند است اولا از مصرف زیاد پنیر چه برای خودتان و چه برای سایر همکارانی که از ضریب هوشی مناسبی برخوردار نیستند خودداری نموده و حداقل به جای آن کره و مربا بخورید، ضمن اینکه باید بدانید که قیمت بلیط هواپیمای شما و همراهان تان به نسبت هزینه غذا حدودا پنجاه برابر است و اینکه شما هزینه را از پنج میلیون و صد هزار تومان به پنج میلیون و سی هزار تومان کاهش می دهید، ارزش عذاب کشیدن ندارد، پیشنهاد می کنم همان چلوکباب برگ را بخورید که حداقل وقتی بعد از این همه پرواز مشغول سخنرانی می شوید، پنیر مصرف شده روی نظرات تان تاثیر نگذارد.

2) بند کفش تان را ببندید: البته ساده زیستی امری بسیار مهم است، بخصوص برای کسانی که عقل شان را بکار نمی اندازند و به این فکر نمی کنند که این ساده زیستی اصولا چه فایده ای به حال ملت دارد، اما من فکر می کنم برای مردم ایران مهم است که رئیس جمهوری که حالا به هر دلیل رئیس جمهور شده است، تلاش کند که آبروی مردم را جلوی دوربین نبرد. البته شما می توانید اینقدر ساده زیست باشید که توی خانه خودتان با شورت مامان دوز یا پیژامه راه بروید و یا توی خانه دمپایی بپوشید و از جوراب پاره در هنگام رفتن به توالت خانه تان استفاده کنید، اما از شما خواهش می کنم که وقتی در یک اجلاس بین المللی یا در یک دیدار عمومی قرار می گیرید، سعی کنید از کفش تمیز استفاده کنید، جلوی مردم خم نشوید و بند کفش تان را جلوی مردم نبندید، اگر پای تان خارید جلوی مردم کفش تان را در نیاورید و خرت و خرت پای تان را نخارانید، پشت کفش تان را نخوابانید. این کارها برای یک رئیس جمهور خوب نیست. البته وقتی تنها هستید هر کاری دلتان خواست بکنید، می توانید در تنهایی کفش تان را دربیاورید و آویزان کنید به گردن تان و پای تان را بخارانید، اصلا می توانید با سمباده هر جای تان را دوست دارید قشو بکشید. به ما ربطی ندارد، اما خواهش می کنم جلوی انظار عمومی از این رفتارهای عنیف خودداری کنید. البته من حدس می زنم که شما در این 48 سال عادت نکرده اید که درست کفش بپوشید، پسر یا دخترتان هم به شما تذکر نداده که بابا! این کار زشت است، ممکن است از کسانی باشید که اصولا پوشیدن کفش ناراحت شان می کند، بسیاری از هموطنان روستایی عزیز کشور، وقتی گیوه را کنار می گذارند و کفش می پوشند سه چهار سالی طول می کشد تا به کفش عادت کنند، شما می توانید از کفش های بدون بند استفاده کنید، این جوری مشکل بازشدن بند کفش را هم نخواهید داشت.

3) یادداشت کنید: یکی از مسائل مهمی که برای آدمهای پرکار پیش می آید فراموشی است. این افراد یادشان می رود چه کارهایی داشتند و دارند و به همین دلیل کاری را که باید انجام دهند، نمی دهند و کاری را که قرار نبود انجام دهند، انجام می دهند. این افراد باید کارهای شان را یادداشت کنند، در غیر این صورت یک کار را شروع می کنند، و بعد چون فراموشش می کنند، یک کار دیگری را آغاز می کنند و دومی هم پس از مدتی به شرح ایضا( یعنی مانند همان کار قبلی، آیا این توضیح قانع کننده است یا خودتان از بقیه سووال می کنید که متوجه منظور بشوید؟) فراموش می شود. من فکر می کنم حالا که فرض می کنیم شما ممکن است مدتی رئیس جمهور باشید، برای این مدت سعی کنید یک دفتر چهل برگ از دفترهای بچه های تان قرض کنید و کارهای تان را در آن یادداشت کنید تا فراموش نکنید. همراه با خودتان خودکار هم داشته باشید، اما خواهش می کنم اگر به همراه داشتن خودکار عادت ندارید، آنرا با درباز در جیب نگذارید، چون ممکن است جوهر آن بریزد و جیب تان را کثیف کند، در خودکار را ببندید. در این شش ماه گذشته شما چند بار به دلیل همین یادداشت نکردن، سیاست های کشور را تغییر دادید، مگر قرار نبود با مافیای نفتی مبارزه کنید؟ مگر قرار نبود شر خانواده های نفتی را از اقتصاد کشور بکنید؟ مگر قرار نبود منافع نفت را به سر سفره های مردم ببرید؟ مگر قرار نبود که اسرائیل را از روی صحنه جهان حذف کنید؟ مگر قرار نبود طرح نوینی برای اصلاح سازمان ملل متحد پیشنهاد کنید؟ مگر قرار نبود وام ازدواج بدهید؟ اگر شما یک دفترچه یادداشت داشتید و اینها را نوشته بودید، الآن دولت یک کاری برای انجام دادن داشت و بیخودی گیر نمی دادید به قضیه کیک زرد و انرژی هسته ای و انگار که شورای نگهبان شما را برای تولید انرژی هسته ای رئیس جمهور کرده است. من از شما خواهش می کنم یک دفتر یادداشت برای خودتان بخرید و این مسائل را یادداشت کنید، چون می ترسم همانطور که هفته پیش به دلیل آلزایمر سیاسی فراموش کردید که در دوران انتخابات وعده داده بودید که نفت را به سر سفره ملت می کشانید و گفتید که اصلا چنین چیزی نگفتم، سه ماه دیگر اعلام کنید که جمهوری اسلامی قصد دارد پسته کشور را ملی کند و فراموش کنید که «انرژی هسته ای حق مسلم ماست» و شش ماه دیگر اعلام کنید که اصلا قرار نبود ما غنی سازی کنیم و غنی سازی سیاست خاتمی برای ضربه زدن به امام زمان بود، لطفا یادداشت کنید.

4) لباس محلی نپوشید: من چند باری عکس های شما را با لباس محلی لری و ترکمنی و لباس های دیگر دیده ام. خواهش می کنم یک بار دیگر به این عکس ها نگاه کنید و به چهره خودتان در آن دقت کنید. ( دقت کنید یعنی کمی فکر کنید، اگر اشکالی ندارد.) واقعیت این است که شاید کسانی که این لباس ها را برای شما آماده می کنند، کمی آدمهای بدجنسی هستند و می خواهند شما را دست بیندازند، اکثر این لباس ها به تن شما گریه می کند( توضیح: وقتی یک لباس برای تن کسی گشاد است، اصطلاحا می گویند که به تن او گریه می کند.) البته می دانید که غالبا لباس های محلی را برای افراد قدبلند و چهارشانه و درشت هیکل می دوزند، به همین دلیل لباس ها اندازه شما که کوچک اندام هستید، نمی شود و به نظر می آید که محمود احمدی نژاد توی لباس گم شده است. البته زیاد مهم نیست، چند دقیقه بعد دوباره پیدا می شوید. ولی من پیشنهاد می کنم این لباس ها را نپوشید. یا حداقل قبل از سفر اندازه تان را بدهید که لباس را به اندازه شما بدوزند و بعد آنرا بپوشید. یادتان باشد که فعلا ملت ایران تا جایی که می توانند احتیاج به خنده دارند و گاهی به همین قصد این کارهای زشت را می کنند، اما شما نباید اجازه بدهید که رئیس جمهور این کشور اسباب مسخره مردم شود. البته این فقط یک پیشنهاد است، ممکن است که دوست داشته باشید که هر کار دیگری بکنید، خوددانید. نکته دیگری هم که باید بگویم درباره انتخاب لباس مناسب است. البته شما مختار هستید که هر لباس جوادی که دوست داشتید بپوشید، ولی پیشنهاد می کنم که در پوشیدن لباس به موارد زیر توجه کنید. اولا: از کت گشاد استفاده نکنید، اگر به این فکر می کنید که مانند دوران نوجوانی که کت بزرگتر می خریدیم که بعدا اندازه مان بشود، شما هم به همین دلیل کت گشاد می خرید که تا دور دوم ریاست جمهوری اندازه تان بشود، این کار اشتباه است، چون مطمئنا شما از این به بعد قدتان بزرگتر نخواهد شد و هیکل تان هم درشت تر نخواهد شد، بنابراین لباس را به اندازه خودتان تهیه کنید. دوما: از پوشیدن جوراب سفید با کت و شلوار مشکی خودداری کنید، اصلا جالب نیست، سعی کنید دیده نشود و جیغ نزند. سوما: وقتی کت و شلوار نو می خرید، برچسب هایی که به آن آویزان است بکنید.

5) موها را شانه کنید: خیلی از مردان از این قرتی بازی ها خوششان نمی آید. مثلا همین آقای رجبعلی مزروعی شش سال طول کشید تا عادت کند موهایش را شانه کند. ممکن است فکر کنید برای رئیس جمهوری که هر روز با سختکوشی مشغول به کار است، هیچ اهمیتی ندارد که موهایش را شانه کند یا نکند، این حرف درستی است، اما ربطی به شما ندارد، شما که روزانه هشت ساعت کار نمی کنید که نگران شانه نکردن موهای تان نیستید. البته بعضی ها هستند که شانه توی موهای شان گیر می کند و دندانه های شانه در حین مرتب کردن موها کنده می شود و می شکند، در این حالت وسیله ای سالها قبل اختراع شده است به نام برس مو( با برس واکس کفش فرق دارد) این برس های مو برای مرتب کردن موهاست و جوری است که دندانه های آن نمی شکند و موهای تان را حتی اگر یک ماه هم حمام نرفته باشید درد نمی آورد و موها را نمی کند. از برس مو استفاده کنید و موهای تان را بخصوص قبل از عکس گرفتن شانه کنید.( مجددا تذکر می دهم که حتما از برس مو استفاده کنید نه برس کفش، چون اگر از برس کفش استفاده کنید موهای تان را نمی توانید شانه کنید.)

6) مدیریت جهانی و ابرقدرت ها: قبلا چند بار گفته اید که ما قصد داریم که مدیریت جهان را برعهده بگیریم و سه روز قبل هم گفتید که ایران با یک تلاش ساده در مدتی کوتاه می تواند جزو یکی از ابرقدرت ها شود. آیا منظورتان ابرقدرتهای راستکی مثل چین و آمریکا بود یا به قدرت های بزرگی مثل انگلیس و فرانسه و آلمان یا روسیه گفتید ابرقدرت؟ یا منظورتان ابرقدرت هایی مانند کویت و افغانستان و عراق و لبنان بود؟ اگر منظورتان از ابرقدرت کشوری مثل چین و آمریکا بود، به نظرم باید در هنگام حرف زدن دقت بیشتری بکنید، اصولا این کار را انجام دهید. دوست عزیز! من پیشنهاد می کنم ده روز از وقت خود را به صورت معمول و نه به عنوان دیپلمات یا مثلا رئیس جمهور در یکی از این ابرقدرت ها بگذارید و ببینید این کشورها چگونه اند. البته از نظر من به عنوان یک ایرانی که به ایرانی بودنش مغرور است، قطعا راههایی وجود دارد که ایران می تواند ابرقدرت بشود، به نظرم باید راههای زیر را انجام داد:
الف: ابرقدرت ها را مغزهای بزرگ اداره می کنند. به همین دلیل ابرقدرت ها یا از مغزهای خودشان استفاده می کنند یا مغزهای دیگران را جذب می کنند، شما وقتی از مغز دیگران استفاده نمی کنید و باعث فراری دادن مغزهای اندیشمند از کشور می شوید( در مورد خودتان حرفی نمی زنم، چون موضوعیت ندارد.) فکر می کنید با کدام مغزهای متفکر می توانیم ابرقدرت شویم؟
ب: ما می توانیم بدون استفاده از مغزمان و با استفاده از نیروی کارمان، مثل چینی ها تبدیل به یک ابرقدرت بشویم، اما این کار سختی است، اولا باید جمعیت کشور بیست برابر بشود( که این خودش حداقل 150 سال طول می کشد.) و یا اندازه کشور پنج برابر بشود( که این کار هم ده میلیون سال طول می کشد.) بنابراین حداقل دویست سالی طول می کشد که ما ابرقدرت بشویم.
پ: به نظر شما ممکن است کشوری ابرقدرت بشود و رئیس جمهورش احمدی نژاد باشد؟ من نمی خواهم قضاوت کنم. خودتان که در این حد می فهمید.

7) مقررات و تشریفات بین المللی: یکی از نکات مهمی که می خواهم به عنوان یک برادربه شما تذکر بدهم این است که اصولا از شما خواهش می کنم به عنوان رئیس جمهوری که به هر تقدیر شورای نگهبان یک کشور همگی به او رای داده و او را انتخاب کرده اند، مقررات تشریفات بین المللی را رعایت کنید. مثلا وقتی به ملاقات پادشاه عربستان سعودی می روید، با او مودبانه برخورد کنید و وقتی وقت گفتگو تمام شد به او گیر ندهید و مثل چسب همینطوری کنارش باقی نمانید. مودبانه رفتار کنید.( البته من نمی دانم منظورم را از کلمه مودبانه می فهمید یا نه، اصولا کلمه دیگری که بتوانم این موضوع را با آن برایتان توضیح دهم بلد نیستم. این نکته را از آقای جواد لاریجانی بپرسید، شاید او بتواند با نشان دادن عکس ها و توضیحات بیشتر منظور را بفهماند.) وقتی به یک جایی مثل نیویورک می روید( امیدوارم باز هم بروید) یادتان باشد که همه افرادی که در اجلاس نشسته اند در کشور خودشان همین موقعیت شما را دارند و حتی اکثرشان بدون تقلب در انتخابات برگزیده شده اند و واقعا رئیس جمهور هستند، و اینطور نیست که این افراد مثل شهرستانهایی که برای سخنرانی شما می آیند آمده باشند که ببینند این یارو که رئیس جمهور شده و این حرف های عجیب و غریب را می زند چه شکلی است. در آنجا باید مودبانه رفتار کنید( به جواد لاریجانی رجوع شود.)

8) نورافکن و هاله نور: این توضیح را قبلا هم گفتم و حالا هم می گویم تا بعدا هم بخاطر بسپارید. وقتی وارد سالن سخنرانی می شوید، برای اینکه افرادی که در سالن نشسته اند شما را ببینند، پروژکتورها را روی شما تنظیم می کنند. در این حالت برای کسی که قبلا همیشه در تاریکی حرف زده این احساس بوجود می آید که در هاله نوری قرار گرفته است. این موضوع طبیعی است و اصلا چیز عجیبی نیست. چند لحظه ای طول می کشد تا چشم تان عادت کند و بعد متوجه می شوید که نفر بعدی هم که برای سخنرانی می آید، او هم به قول شما در هاله نور است. آیا این دلیل می شود که هر کسی که در هر جای دنیا سخنرانی می کند و زیر پروژکتور قرار دارد، برود پیش آقای جوادی آملی و این حرف ها را بزند؟ به نظر شما اگر هزار سال پیش پروژکتور اختراع شده بود هر سه ماه یک پیغمبر جدید ادعای نبوت نمی کرد؟ ضمنا این نکته را هم به شما تذکر بدهم که اصولا از چیزهایی مثل قرار گرفتن در هاله نور، امداد غیبی، دستی که یک دفعه شما را بلند می کند و یک جایی می گذارد و از این جور چیزها پیش هرکسی حرف می زنید پیش علمای اسلام که خودشان این کاره اند، از این حرف ها نزنید.

آقای احمدی نژاد
آنچه گفتم تذکراتی برادرانه بود، وگرنه می توانستم تذکراتی خواهرانه به شما بدهم.

امیدوارم در تبدیل ایران به یک ابرقدرت، تا قبل از نابودی کامل کشور موفق باشید.
ابراهیم نبوی
اردیبهشت هشتاد و پنج

۲- قبل از گران شدن يا بازار سياه و آزاد پيدا کردن  بخريد!!!

http://www.cafepress.com/wereallgonnadie


حيف باشه ندونيم!!

اگه گفتين مشکل ما و مملکتمون!!( ده بالا) چيه!!!

برای پاسخ دقيق!!!‌لطفاً سايت زير را  پس از خواندن دعای ذکر شده ( دعای دفع فیلتر!!!)‌ در پايان متن مربوطه!! بازديد فرماييد!!‌

از حس نيّت شما!! قلباً سپاسگزاريم!!!!

http://noqte.com/upload/attachment/3tir.wmv
 
 
الهم مددنا افتح  هذه الوب سايت سريعاً !!!   لانّ بالا رفتن الاطلاعات الاعموميه!! و الفتوح  العویننا به الحقايق الا جتماعيه!!!!
 

 

دنيا اومد دستتون؟؟!!


فرصتی برای آموختن نبود!!

زانو هايم دردمی کند!!!‌

از موهايم کلافه ام!!!!

کت و دامن خفه ام می کند!!!‌

دامن بالای زانو اعصابم را  به هم می ريزد!!

همه اش نگران نوع نشستن ام هستم!!!‌

خانم همکارم! با دامنی که فقط يک وجب است پای چپش را به زيبايی و دلبری تمام روی پای راستش می اندازد!!!‌هراس هم ندارد!!! نيازی هم به هراس ندارد!!! می داند که جايييييييش!!!!!‌ديده  نمی شود!!

از دامن های ميدی!!‌ بيزارم!!‌ فقط برای مادر بزرگ ها طراحی شده!!! که با يک جفت جوراب ضخيم رنگ پا بپوشندش!!

دامن های بلند!!‌تداعی کننده مهمانی شب است!!‌

با دامن  تنگ نمی توانم راه بروم!!!‌ دامن گشاد لباس فرمال محسوب نمی شود!!!‌دامن های نيمه کلوش و فون!!‌مختص دختر  خانوم های مدرسه ايی است!!!

 از موهايم کلافه ام!!!!!‌ موهای پر پشت مشکی زيبايی دارم!!!‌ يعنی اين طوری فکر  می کنم و گاه بی گاه قربان خودم می روم!!

بازشان که می گذارم!!‌ به دو دقيقه آشفته می شوند!!! گويا حرکات سرم شبيه شتر است!!

بازشان که  بگذارم و فر و منگول و پنگولشان که مرتب باشد و ماتيکم هم به لبم !!!‌می پرسند ايتاليايی هستی!!! ۵ دقيقه بعد ( لابد بعد از حرکات شتری!!)‌ وقتی همه چيز به هم ريخت!! می گويند پاکستانی هستی!!!!!

ببندمشان!!؟؟؟؟ پس برای چی بلندشان کردم!!!

سشوارشان که می کشم،‌موهايم لج می کنند!!‌ سر به راهی نمی کنند!!‌ انگار به سيم برق وصلشان کرده ام!!

می خواهم موهايم را کوتاه کنم !‌اما نمی توانم  از همان چند دقيقه ايتاليايی بودن بگذرم!!!!‌(‌اين يعنی مؤدبانه اين که می ترسم پس از کوتاه کردن مو!!!!! بشوم يک پرتقال  بر روی يک بشکه ۲۲۰ ليتری!!!)

ماتيک ديوانه ام می کند!!‌حتی نوع ۲۴ ساعته اش !!‌سه سوت پاک می شود! ‌گمان می کنم برای اين است که مثل شتر چای می نوشم!!‌ يا اينکه دايم لب و لوچه ام را گاز می گيرم و می ليسم!!

خانم همکارم صبح که می آيد ماتيکش زده است تا شب که می رود!! وقتی می رود !!‌مثل همان گل شادابی است که  صبح آمده بود!! با همان لب های سرخ!!

 رنگ سفيد را دوست می دارم اما هنوز صدای خانم مدير توی گوشم است!!‌وقتی فقط ۱۴ سال داشتم!!‌

دخترايی که  جوراب سفيد می پوشند!!‌ دچار بی پوچی اند!!‌ کثيفند!! فاسدند!!!! لباس سفيد هم که سال ها  افسانه بوده!! اصلاً سفيد فقط رنگ ملافه است!!

خانم همکارم قطعاً فاسد نيست!!‌اما من می ترسم مثل او لباس بپوشم و فاسد شوم!!

با کفش پاشنه بلند خوش قد و بالا می شوم!!‌تا وقتی راه نرفته ام می شود برايم اسفند دود کرد!!!!‌اما  راه که بيفتم!!!‌بايد برايم  طلب شفا کرد!!!‌

مارک تمام کفش های ورزشی را می شناسم!! اما تمام تلاش ۶ ماهه ام برای به خاطر سپردن انواع کفش زنانه  بی ثمر ماند!!!‌

هنوز هم صاف می روم سراغ  قفسه  کفش هايی تخت و ساده!!!‌

زيور آلات بلای جانم شده!!‌ تحمل هيچ گوشواره آويزی را ندارم!!!‌  بايد بچسبد به بيخ گوشم اگر نه خل می شوم و وسط روز درشان می آورم و پرتشان می کنم يه گوشه!!‌در عوض خانم همکارم گوشواره های آويز تا روی شانه رنگارنگی دارد!!

 

آخر خانم همکارم  متولد دهه ۵۰  سرزمين ده بالا!!!‌  نيست!!‌ او حتی نمی داند دبيرستان نرجس کجای نقشه جفرافيا است!! آخر سال ها از ۱۶سالگی قانونی من می گذرد!!

از زمانی که بايد زنانگی را فرا می گرفتم!!!

 

 پ.ن :  من هم هنوز معنی  بی پوچی خانم مدير با شعورم را نمی دانم!! لطفاً نپرسيد!!