جيغ جيغو
تب ۴۲ درجه!!

 

زندگی رو لابه لای هر دقيقه اش نفس کشيد. نمی دونست چی شده بود که سرازاونجا دراورده بود!‌

همين طور خيره به سنگ ها نگاه کرد!!‌ تاريخ های عجيب و غريب!! با خودش فکر کرد   هميشه خوندنشون وسوسه برانگيز بوده!!‌

۱۷۳۰ ميلادی!!! ۱۸۰۸! ۱۷۱۱!!

سردبود!‌ دستاش يخ زده بود. به ماه نگاه کرد که هی آفتابی می شد و هی زير ابرها  پنهون می شد!

چند تايی عکس گرفت! ‌اما دستاش يخ زده بود!‌ سه پايه سرد سرد بود!‌ دوربين و برای اون  گذاشت و بدون اونکه ازش دور شه باز تاريخ ها رو مرور کرد!! در حواب  سئوال  او  با صدای بلند گفت نه من نمی ترسم!!‌ نمی ترسيد!! اما  بی ترس هم نبود!!‌

 گل سنگ ها کار خودشون و کرده بودن!‌خيلی جا ها فقط سنگ بود!‌ سنگ نوشته ها انگاررفته بودن که  همراه صاحبشون باشن.

۳۰۰ ساله که خوابيدن!!‌ اين و باصدای بلند گفت!!

و او جواب داد!!!!

بدون اينکه بدونن لايه ازن  سوراخ شده!!!

کلمات رو باخودش تکرارکرد!!

بدون اينکه بدونن لايه ازن  سوراخ شده!!!

فکر کرد!!

بدون اينکه بدونن چيزی  به اسم ايدزکشف شده!!‌

بدون اينکه بدونن آدم هايی ازاون بالا زمين و بدون  مرز بندی ديدن.

بدون اينکه بدونن حالا ميشه  تغيير  جنسيت داد!!

بدون اينکه بدونن ميشه بدون تيغ جراحی!!‌جراحی کرد!!

صدای ناقوس Chaple  بلند شد!!  هر يک ربع يک بار!!

او (‌ديگری باصدای بلند گفت!!‌ فکرش و بکن !!‌اين يکی هم اتو ماتيک شده!!).

بدون اينکه بدونن دوربين عکاسی اختراع شده!!!‌ و بعداضافه کرد !!‌به جاش گوششون آشنا  به موسيقی موتسارت بوده!!!  

دختر با خودش فکر کرد!!

 بدون اينکه بدونن حالا سالن های اصلی شهر پرمی شه برای ديدن Jeniffer Lopez!!!

بدون اينکه  بدونن حالاهمجنس گرايی يک جرم جنايی نيست!! 

بدون اينکه بدونن حالا دخترها  شلوارمی پوشن و موهاشون رو نه  به نشانه  تنبيه بلکه فقط و فقط ازسردل خواستن ميتراشن.

بدون  اينکه  بدونن  اين روز ها کسی رابه جرم جادوگری برای حمل يک قيچی يا اسکلت برسريک جا سويچی زنده زنده نمی سوزانند.

بدون اينکه بدونن ديگه  خبری از کلاه گيس نيست!!

بدون اينکه بدونن......

لابه لای اون همه سنگ قديمی! يه داستان هميشگی رو بو کشيد!!

۳۰۰  سال بعد  ازمن چی؟؟ ‌چی شده!!‌

دلش به حال  خودش سوخت!! برای معانی می جنگيد که می تونست تا ۳۰۰ سال بعدعوض شه!‌ زيرو رو شه!!‌اصلاً ديگه وجود نداشته باشه!!

 هيچ وقت به ذهنش خطور نکرده بود که توی يه نيمه شب سردزمستونی! لا به لای  يه  عالمه سنگ که زير هرکدومشون يه دفترداستانه و اون حتی ازديدنشون توی روز روشن وحشت ميکرد !!از خودش از ذهنش! از نگاهش به زندگی  وحشت کنه!!

فکرد ۳۰۰ سال ديگه!!!‌

 زمزمه کرد!‌

ديگه نمی جنگم! هيچ چيز پايدارنيست!!  

 

 


بوی دارچين

ساعت ۱۰.۳۰  شنبه شب!

 توی راه بازگشت به خانه دلم بستنی می خواهد.  ۱۰.۴۰ دقيقه جلوی  Tesco پارک می کنیم!!  يکراست ميروم سراغ يخچال بستنی ها. چند جور دسر ديگر هم برمی دارم.

بسنتی خوش مزه است اما من دلم بستنی زعفرانی می خواهد.

 

ساعت ۱۱.۰۰، صبح يکشنبه!

نان تمام شده است!!! ۱۱.۲۰ دقيقه! من جلوی Tesco ايستاده ام !!  يکراست ميروم سراغ  قفسه نان ها.

نان تست، نان رژيمی،‌ نان عربی،  نان مخلوط بادانه های روغنی، حتی نان زنجبيلی!! همه رامی گذارم توی سبدم.!! خوشمزه اند!!!‌

اما من دلم بوی نان تازه می خواهد. و مزه نان سنگک دو رو خشخاشی.

 

 ساعت ۶.۳۰!! عصر سه شنبه.

 بايد بروم ديدن آ. پايش توی گچ است. ميروم که گل بخرم. ۶.۵۰ دقيقه stand  گل های فروشگاه  Tesco را زيرو رو ميکنم و يک دسته کوچک ارکيده سفيد خوشه ای به همراه Lavander بنفش برمی دارم.

دسته گل از پيش پيچيده شده زيبايی است.  باکلاس است و شيک!!

اما بوی مريم  نمی دهد. بوی من را هم. برای پچيدنش هيچ کس نظرمن را نپرسيد!!‌

 

 ساعت  ۹.۰۰ سه شنبه شب!

از پيش آ بر می گردم. بوی سيگار، ادکلن های تند و الکل سينه ام را پر کرده. نفسم تنگی می کند. سرفه ام قطع نميشود. ساعت ۹.۳۰ رو به روی  قفسه های  دارويی  Tesco ايستاده ام. دستم را دراز  می کنم و يک شيشه Covenia برمی دارم.

مزه اش بد نيست. اما طعم به دانه نمی دهد.

 

ساعت ۱۰.۰۰ ، صبح چهارشنبه !

يادم رفته بود. هفته ديگر تولد م است و من هنوز برايش کارت نفرستاده ام. ۱۰.۲۰ رو به روی Tescoپياده ام می کند.  کارتها را زير و رو ميکنم.  يکی که رويش يک قورباغه سبز مخملی بزرگ  چسبانده اند انتخاب می کنم.  اما خودم راضی نيستم. عادت داشتم شهر را بگردم که مطمئن باشم بهترين کارت را از من دريافت خواهد کرد.  رويش مينويسم برای تو که دوستت دارم  بهترين کارت موجود در Tesco!!!

 

ساعت ۸.۳۰ صبح پنج شنبه. 

امروز، روز خريدن Recorder  است. راه ميافتم می روم Tesco.  روزنامه می خرم + يک آب نبات چوبی که سق بزنم. همانجا می نشينم و آگهی هايش را يک ضرب می خوانم و آب نبات را توی دهنم می چرخانم.  خبری از کار  نيست.  اما خبری از لبخند آقا مرتضی روزنامه فروش هم نيست که ازقبل آگهی ها را خوانده و وقتی  روزنامه به دستم می داد می گفت:  ايشالله فردا!!!

 

ساعت ۱۰.۰۰، جمعه صبح!

‌روز خريد هفتگی. ساعت ۲.۰۰ بعد از ظهر به خانه برمی گردم با تعداد زيادی کيسه و بسته دردستم.  پر از اجناسی که روی همه اشان مهر Tesco  خورده است.  همه چيز خريده ام از شير مرغ تا جان آدميزاد. همه پاک کرده. خرد شده. بسته بندی شده. هيچ احتياجی به فوت وقت نیست!‌همه چيز آماده است و من  می توانم تمام وقتهای save شده ام را به تماشای Jermey Kley Show, Opera, .......بپردازم.

همه چيز خريده ام. اما کلامی رد و بدل نشده است. حتی با خانوم آراسته ای که پشت Till (صندوق )‌می نشيند و هر روز مرا می بيند. کسی راهم در راه نديده ام!!‌خبری هم با خودم به خانه نياورده ام!!!!

 

تنها گاهی خانم همسايه را در Tesco می بينم و  برای هم سری با لبخند تکان می دهيم. اما هرگزباهم به خريد نخواهيم رفت!!!

 

حالا ساعت ۶ عصر روز دوشنبه است. يک ساعت ديگر به Tesco می روم. می خواهم برای دوستی که به ديدنش می روم شراب و پای سيب تازه بخرم.

پای سيب،  بوی دارچين پای سيب شيرينی پوپک يوسف آباد را نخواهد داد!!

 


.....

تموم شد!

ديگه دردنمی کشه!


........ از راه دور.

گوشی دستمه!

اين جمله رو به سختی ميگويم. تمام انرژيم را می گيريم توی مشتم و فشارش ميدم که نفهمد بغض کرده ام. او هم  تمام مدت همين کار  را کرده است.

سکوت می کنم. او هم.

سکوتمان طولانی ميشود.

صدايش رامی شنوم و اکوی صدايش را که باز از راه دور می پيچد و می خورد به درو ديوارخط تلفن.

مادر اونجايی؟‌مادر الو! صدام و می شنوی ؟مادر؟ جواب بده  دختر!

و صدای پدرم که ازآن دورها ميگويد: خانم  بهت گفتم خبرش نکن!

می شنوم! اما صدايش داردهمين جوری توی گوشم جلو می رود و بازهم ميخورد به درو ديوار! انگارهرگز به مرکز ترجمه آواها توی مغزم نمی رسد.  معنای کلماتی که قل ميخورندو می افتند جلوی پايم رانمی فهمم.

نمی دانم  چقدر طول کشيده که من همانجا ايستاده ام و او هی تکرار کرده مادر  صدام و ميشنوی!!!

همه همتم را جمع ميکنم و ميگويم، بعداً زنگ ميزنم.

گوشی را هنوز نذاشته ام. تمام صورتم از اشک خيس می شود. دستم درد ميکند. گوشی را با غيض فشارميدهم.

از روی کانتر آشپزخانه پايین می آيم. به قيافه ام که ازتوی آيينه جلوی ورودی زل زل نگاهم می کند، نگاه می کنم.

به سياهی آرايش ديشب که ازبس گريه کرده ام  تمام صورتم راگرفته خيره ميشوم و بازاشک می دود توی صورتم.

می روم توی اتاق خواب. حوله سفيد عروسی را از لبه  تخت برمی دارم. گوشه اش را توی دهان خشکم می خيسانم و به زور ميکشم پای چشمم.

چشمانم می سوزد. سياهی دورشان که  به حوله سفيدم  نشت تازه قرمزی اشان رامی بينم.

بغض دارد خفه ام می کند.

 می روم طرف کمد لباسها. يک دست کت دامن قهوه ای تيره پيدا می کنم. زيرفشار آن همه لباس  کمی چروک شده. برايم فرقی نمی کند!

می پوشمش.

موهايم را سخت و سفت شانه ميکنم. خليلی سفت!  و محکم از پشت سر ميبندم.

دستم رادرازمی کنم طرف ليوان آب شب مانده روی پاتختی. دلم گل گاو زبان می خواهد.

تمام جورابها  يا کثيفند يا سوراخند يا نميدانم کجايند.

از ته  کمد چکمه بلند قهوه ای را بيرون می کشم و می پوشم.

پاهايم ورم کرده اند و چشمانم!

تمام ديشب راراه رفته ام و  گريسته ام.

 

هنوز دور چشمانم سياه است.

يکراست می روم  طرف تلفن. بوق ها تمامی ندارند. ميگويم قهوه ات رابگذار دارم می

آيم. صدايش راميشنوم. الو طوری شده؟؟‌الو جواب بده.!

فقط جواب می دهم دارم ميآيم.

گوشی را ميگذارم. کلاه بر نمی دارم. انگار يادم  رفته که زمستان است.شهر شلوغ نيست.  به جاده که می رسم هنوز سبزاست! اما درختان بی برگ و لختند و من همينطور غرق درسياهی دور چشمانم درترافيک اولين خروجی متوقف شده ام.

سرم يک فضای تو خالی  بی انتهاست. راديو را خاموش ميکنم.

چشمانم راروی هم می گذارم.

دفعه بعد که ببينمش مثل دفعه  قبل نخواهدبود!!! دفعه آخر!!

سرم را روی فرمان می گذارم. در فضای تو خالی بی انتهای توی سرم گم ميشوم.

ديگرنمی توانم خودش را تصور کنم! صدای شوهرش را آن دور ها می شنوم. گريه می کند. صدای خودم را ميشنوم! ‌دنبال کلمه ای ميگردم. مادرم اين جور وقتها ميگويد: به خدا توکل کنيد، اميدتان راازدست ندهيد.  کلمات توی دهانم نمی چرخند.

صدای گريه مرد را ميشنوم  ضجه می زند ، برايش دعا کن. لالل ميشوم. بعدمثل سنگ! ‌مثل سنگ! ‌فقط ميگويم خدايا دردش را کم کن. خلاصش کن.

بعد يک لحظه هراس می کنم! مبادا مرد صدايم را شنيده باشد!!!  

به خودم ميآيم  هنوز پشت ترافيک خروجی ايستاده ام. چشم چپم می زند. 

دنده را جا به جا ميکنم و راه ميافتم.

اولين دور برگردان را که می گذرانم، ذهنم باز پيچ و تاب ميخورد. پرت می شوم ۵۰۰۰ مايل آن طرف تر. بيشتر يا کمتر!!

يک گلدان پرگل نسترن در دست دارم. صورتم  کاملاً تميز است. تميزتميز.

يک روسری ساده مشکی و يک دست کت دامن سياه.  يک دست مشکی.

 

مرد کمی دورتر ايستاده. هنوز گريه می کند.

چند قدم آن طرف تر روی زانو هايم روی زمين مينشينم.

نسترن را می گذارم  همان کنار روی زمين. دستم را روی سردی سنگ ميکشم. انگشتم توی کنده کاری اسمش می چرخد.

سنگ سرد است. سرد سرد!

به تاريخ تولدش نگاه می کنم. چقدر  به تاريخ تولد من نزديک است!

زيرلب چيزی می گويم. صدای خودم را می شنوم.

سلام و سکوت.

بغضم با خاک انباشته شده. تمام  حلقم انباشته از خاک است.

مرد جوان دورتر ايستاده  و بلند بلند گريه ميکند. صدايش را می شنوم.

 و صدای بوق پشت سريم را هم. دير راهنما زده ام.

باهمه اين ها  تند می پيچم  توی  خروجی. بايد يک ساعت رانندگی کرده باشم. خيابنها را تند تند رد ميکنمو طاقتم تمام شده. سرم درد ميکند. برف  ميبارد.

دم در پارک ميکنم. فقط پارک ميکنم.

پياده ميشوم،‌او در را بازميکند و ملتهب  در آستانه در نگاهم ميکند!
سلام می کنم و يک بسته  فلفل تند هندی را ميدهم به دستش. اشکم  سرازيرميشود. صدای خودم راميشنوم. زيرلب و بی وقفه!

 ليوان گل گاو زبان را ميدهد دستم. صدای خودم را ميشنوم اينباربلند تر! 

اين آخرين بسته  فلفل دلخواهت است که برايت فرستاده.

 مادر گفت: 

نا ندارد. ديگر تکان هم نمی خورد.

مادر گفت:

دارد تمام ميشود. مادر گفت:

زندگی همين است.

 مادر گفت:

 دلم برای مادرش ميسوزد ......

 

بغضم ميترکد. من به پيشواز رفته ام.