جيغ جيغو
با طعم چای و شير!

ليوان چای و شيرش را در دست چرخاند. عجيب بود حالا آنها همه، چای احمد و دو غزال سر می کشيدند و اين يکی چای و شير می نوشيد!!!! زود خيلی زود  غرب زده شده بود لابد!‌

امروز صبح که پای آيينه چين های دور چشمش را برانداز می کرد هنوز مغزش  نامه ای را که ديروز از ب دريافت کرده بود و همان دم جوابش را داده بود، دوره می کرد.

تمام آشناييش با ب از آبان ۸۲ شروع شده بود!‌ ۱۲ آبان!!! خيابان دولت! وتمام مدتی که او را هر روز ديد، سر جمع يک سال هم  حساب نشد. به روزهای اول  فکر کرد که هردو  مثل مجسمه صبح به صبح می آمدند وسلام می کردند و می رفت  تا  ساعت ناهار که به هم يک لبخند کمرنگ تحويل بدهند و عصر که باهم  خداحافظی کنند و سر جمع شايد سه ماهی شد که  يخ کار و محيط تازه و آن همه آدم  نا آشنا که هر روز توی يک سالن  بزرگ روزشان را شب می کردند، آب شد و  ماجرا کم کم فراتر رفت. 

يک سال بعد، خيابان دولت شده بود جزو خاطرات  همين دم آخر.  تمام اين دوستی قطره  شده بود و  می چکيد توی نامه های گاه و بی گاهشان.

نامه هال اول  بيشتر دوره خاطرات آن روزها بود و ماجرای دخيل بستن و پا بوس امام رضا رفتن و آويزان ضريح شدن به نيت مقدس شوهريابی! چه قدر  باهم از همين شوخی های هر روزه  کرده بودند و  خنديده بودند و گذاشته بودند مزه تلخ  کار روزانه لا به لای همين شوخی های  نه چندان غير جدی با طعم پای سيب های شيرينی فروشی سر خيابان که حالا حتی اسمش را هم به خاطر نمی آورد قاطی شوند و با چايی های بی مزه ای که بوی پلاستيک گرم می داند از  حلقومشان پايين رود!!‌

ياد م.م افتاد !‌همان هم اتاقی ب !! توی آن اتاق آن ته! همان اتاق پرنوری که وقتی قرار شد بخش کوچک او به آنجا منتقل شود يک دنده ايستاد که نه!!!!! نه آنکه از دماغ به دماغ بودن آقای مدير هراس کرده باشد! اما نقشه کش جوانش عاشق آ‌ شده بود! می دانست که آ‌ هم عاشق است! اما جسور نيست!!! پس  بايد می ماند و وادارشان می کرد که روزی ۵ بار چشم تو چشم هم شوند....!!!!!‌

اتاق آن ته شده بود اتاق جانشين هماهنگ کننده و م.م! و او که چای اش را بر می داشت و می رفت توی همان اتاق پرنور و ب که هميشه  ديجستيو برای تعارف کردن داشت!‌ ‌‌آخ که  چقدر خنديده بودند و چه قدر حضور م.م مايه نشاط بود. با آن note book خوشگل VAIOاش که  گاهی وقت ها  به جز کليک کی بردها که دستورات کد را اجرا ميکرندند، از تويش اصوات غريبی که رنگی و قر کمری بودند بيرون می ريخت.  و  آن لا به لا صدای آقای  مدير!! ‌بابا چيه بازسه تايی معرکه  گرفتين!‌اينجا  محل کاره ها!‌

به شنبه  ظهرها فکرکرد که آقای ريس از جلسه  طبقه  پنجم پايين می آمد و يکراست سر از سالن بزرگ در می آورد و بعد از يک سخنرانی قراء  ( لطفاً پی گير پی نوشت بشويد!) که هميشه با تشکر از  بخش سيويل و زحمات بی دريغشان شروع می شد و آن وسط ها به داستان های خنده دار هماهنگ کننده  بيچاره بخش پایپينگ می کشيد وآخر سرهم  ختم به اين می شد که حضرات  تصميمات جديد  مبنی  بر تغيير راستای پروژه گرفته اند و  يک هفته  ديگر خرکاری عظما تجويز می شد!!‌

حالا وقت ناهار بود اما قبل از آن، آقای رييس يکراست می آمد سرميز  او می گفت:‌واو!! (‌و اولين حرف  نام خانوادگی اوست که کمتر با واژه خانم همراه ميشد!!)‌،‌صدای خنده هات تا  طبقه  پنجم می اومد!!! چه خبره ؟ و او بازمی خنديد و فکر ميکرد آقای ريس نمی داند  صدای خودش و حرف زدنش و خنديدنش چقدر رساست!!! جتی توی کابين محصور آسانسور!!!

نيمه هفته را که می خنديد که هيچ! ‌روزی دو بار  ارشاد می شد و تذکر دريافت می کرد!‌آن نيمه بيشتر هفته راهم  که بغض توی  گلويش و غصه توی دلش وول می خورد و صدايش در نمی آمد بازدم دم های ظهر آقای رييس صدايش می کرد که چيه؟ امروز چرا لبو لوچت آويزونه!!! يه چيزی بگو يه حرفی بزن و  او يک لبخند احمقانه دهان گشاد تحويل آقای مدير می داد و می زد به چاک! و باز پشت ميزش خودش را توی صدای هدفونش گم می کرد.

فکر کرد توی همان کمتر ازيک سال چند بار جای خودش و دو نقشه کشش راتوی همان سالن بزرگ عوض کرده بود!‌

و باز  به پای سيب و بستنی فکر کرد.

ليوان چای و شيرش را دست به دست کرد،‌ و باز به ب و نامه ديروزفکر کرد.

به ب که نامه هايشان کم کم رنگ حرفهای جدی زندگی می گرفت!

ب نوشته بود که می ترسد جنگ شود  قحطی شود و  بحران شود و .....ب نوشته بود ازتحريم اقتصادی هراس دارد و  بالطبع ازداستان های صف شير و مرغ و گوشت!! ب نوشته بود می ترسد آرامش نيامده ولش کند و برود. ب نوشته بود اگر آرامش با پاس خارجيش رفت من چه کنم. ب به همان کوههای دربند و برف رويشان و آرامش کنار دستش که تنهاييش را پرمی کرد خوش بود.

فکر کرد اين ساده ترين چيزی است که آدميزاد می خواهد. فکر کرد ب بايد خيلی خسته باشد، خسته از فکر کردن به هراس هايی که هر آن در ميزدندو از راه ميرسيدند  تا سهمش از زندگی را غارت کنند.

ب نوشته بود خوش به حالت!!  جستی ملخک!‌

 و او بالفور فکر کرده بود،اگر تمام هراسهای ب  تعبير واقعی شوند او برای جستن ملخی اش حتماً احساس گناه  خواهد کرد!!  توی دلش تاريک بود از ترس و توهم و گناه !

‌برای ب نوشته بود که  آن جنگ اول پدر و مادرش جوان بودند و  زانوهايشان تاب ايستادن توی صف را داشت!‌حالا چه!!! باخودش انديشيده بود آيا اگر جنگ و  قحطی شود يک لقمه نان خوش بی غصه در بلاد کفر که نعمت فت و فراوان است از گلويش پايين می رود؟!!‌ اين را هم برای ب نوشته بود.

درد ب راخوب می فهميد. اما درد خودش را...

برای ب نوشت:‌

ب عزيزم هيچ جای دنيا  برای ما امن نيست!!  چه برای تو که آنجا قرار است باز جنگ و قحطی را تجربه کنی،‌چه من که جسته ام!‌ يا ديگران اينطوری می گويند. چه ملخکانی که حالا با هزار مکافات پايشان به USA رسيده است! ‌گيرم که  يک پا citizenو آمريکايی هم شده باشند و ربط و ربوطشان را هم با خودشان به همان جا کشيده باشند! فکر جنگ آن ها را هم بی خواب خواهد کرد.....

دست آخر هم برای ب نوشت همان روز که من و تو در دهه ۵۰ درخاک ايران زاده شديم آرامشمان بايک پاس فرنگی و بايک بليط بی برگشت از منظومه شمسی خارج شد.

به ليوان چای شيرش خيره شد! ‌سرد سردشده بود. بايد ليوانش رامی شست قبل از آنکه  جرم رنگی چای فرنگی ته ليوانش رسوب کند و او مجبور شود که با وسواس ليوانش را در وايتکس بخيساند. ليوانش را که زير آب می شست،‌هنوز به ب و نامه اش فکر ميکرد.

کاش می شد مغزش را زير شيرآب  بشويد........

 

 

پی نوشت: آن سخنرانی قراء که من نوشته ام!‌شما لطفاً غرا ببينيد!

از توی ديگ سمنو به من يادآوری شد که آهای بی سواد!!  قراء ( به ظمّ ق) کلمه ای  عربی به معنای روستاها ست!‌

 

 

 

 

 

 

 

 


جيغ جيغو با دهان بسته

 اندر مزايای يک  وبلاگ و دو  قلندر و password مشترک.

امروز صبح که اومدم اينترنت بازی!گفتم بذارببينم کسی برام کامنتی چيزی نذاشته!‌ که  طبق معمول ساروی کيجا با ماهی تابه کوبيد وسط صورتم!‌که چی!!ا

نوشته بود

 ساروی کيجا: آدم باش!!!!!

 ساروی کيجا: منظوروم اينه که آپ کن!!!

بنده هم براشون  پيغوم فرستادم عريض و طويل!‌و شخصاًخدمتشون عرض کردم که:  

آنژین شدم . 

به خردل هم آلرژی دادم ، همه دهنم زخمه!!

اين وسط دندون عقلم هم آبسه کرده!!!!

*

فکر می‌کنی خود کشی تنها راه حله ؟؟‌

 همه اين ها  صبح به وقت ما در بلادکفر اتفاق افتاد!!!‌  ازآنجا که من ازبرکت معجزه بی بهره نيستم!‌ الان به وقت اينجا در بلاد کفر اومدم به آپم که  ديدم!!! ای بابا!!‌خود به خود(‌ خود به خود !‌خود به خود که نه)  آپ شده!  که هيچ  دو تام  کامنت هم  دارم!!! همه اشون هم  از يک نفر!!

 

آنژین شدم . 

به خردل هم آلرژی دادم ، همه دهنم زخمه!!

اين وسط دندون عقلم هم آبسه کرده!!!!

*

فکر می‌کنين خود کشی تنها راه حله ؟؟‌

چهارشنبه، ۲۶ بهمن ۱۳۸۴،  ساروی کيجا: اوا .. اين آپت چقدر شبيه اون کامنتت توی وبلاگ منه ... بذار خوب نگاه کنم ... اوا .. بيشتر شبيه يه جای پا توی يه ديگ سمنو است ...

                                              ساروی کيجا:‌ چی کار کنم خب .. وقتی ۸ روز از خودت خبر نمی دی من بايد جورت رو بکشم ديگه ... مشتری هات می پريدند خواهر ...

 

بهد يادم اومد که  دوست جونم به سمنو خيلی علاقه منده!!! پی گيری کردم که تجديده خاطره کنم ديدم بعععععله سمنو سفره  من و خيلی قبل از عيد مزين  به حضور کرده!!!‌

 

دو شنبه ۲۴ بهمن ماه ۱۳۸۴، ساروی کيجا:اجازه تون پامون رو کرديم توی ديگ سمنو !!! آخه تاب ديدن مرحم و طپش و طوفان رو نداشتيم ، مجبور شديم مرهم و تپش و توفان رو بريزيم تو ديگ .

 

 دو شنبه ۲۷ دي ماه ۱۳۸۴، ساروی کيجا:راستی امام زمان اين جوريه ديگه .. مثل سر ديگ سمنو ، يواش مياد وبلاگت رو اديت می کنه و جای پاشم می مونه ته ديگ .. بعد برای ديگه جايگاه و بارگاه درست می کنند و می رن زيارت . (اون متن خرافات وبلاگم رو بخون ، می فهمی چی می گم ) حالا هم ساعت کاريم تمومه بايد برم . باي و بوس و اينا

 

خلاصه خواستم بگم

۱-  تا بساط ديگ سمنوی وبلاگ من  براهه!‌ بياين سهم  شب  عيدتون و  بگيرين!‌

۲- همگی برای  آقای رييس ساروی کيجا صبر جميل،‌تحمل کميل و کنجکاوی قليل!!!!!!   آرزو کنين !! تا حالا۱۰۰۰ تا  وبلاگ در روز می خوند، ۳-۴-۵ تا هم می نوشت!!  وبلاگ خودش و دخترش و ... بقيه اش رو هم نام نمی برم  (( قراره رو نکنيم او نا رو هم اين بانو می نويسه!)‌).‌ حالا من هم اضافه شدم!!‌

۳- من و خيلی  ببخشين که  متن  ساروی کيجا رو تو وبلاگ خودم دست کاری می کنم!‌بلاخره منم گاهی هوس می کنم پام و  بذارم تو ديگ سمنو!!

۴- آنژین شدم . 

به خردل هم آلرژی دادم ، همه دهنم زخمه!!

اين وسط دندون عقلم هم آبسه کرده!!!!

*

فکر می‌کنين خود کشی تنها راه حله ؟؟‌

 

 


مرثيه های ۳۰ سالگی !!!!

امروزم با اين لينک آغاز شد و بقيه اش هم که روشن است!

http://maroufi.malakut.org/archives/015861.shtml

سلام

من هم از داشتنش ميترسم و هم از نداشتنش!!!  مي داني دنيا غارتگرشده!!! مي ترسم نداشته باشيمش و روزي بيايند و ايران هم بشود همان افغانستان و عراق، بارها بدتر! مي ترسم كودكان خواهر و برادرم را مثل كودكان هيروشيمايي معلول بيابم!! مي ترسم داشته باشيمش و به بهانه داشتنش بازهم همان بلا و صد بدترش را به سرمان بياورند. مي ترسم داشته باشيمش و گيرم كه ما صلح آميز باشيم و آنها هم، اگر شد يك چرنوبيل ديگر چه كنم. مي بيني! اشتباه آنجا رخ داد كه اصلا اين بلاي بشري زاده شد! اما مگر غير از اين است كه بشر بلا ساز است و به دنبال بلا ميرود!!!

من حتي  اسلحه نوشتن را دوست ندارم، مرحمش را اما  چرا! وقتي مي گويي اسلحه ديگر چه فرق مي كند كه تفنگ آب پاش باشد و كودكان همسايه تنها با آن هم را خيس كنند يا چوبي باشد و پسركان كوچه پشتي با آن بازي كنند و بزنند و بكوبند و سرو صورت هم را كبود كنند و فردا پدر هاشان به هم ابرو كج كنند و جواب سلام هم را ندهند، يا شمشير فولاد آبديده سامورايي باشد و بزنند فرق سرهم را دو تا كنند ، .... يا بشود امروزي و  ما هي بمب اتم بمب اتم كنيم و آن ها كه قرار است سرشان به تنشان بيارزد بروند قلم و دوات بياورند و آن را هم اسلحه كنند!! برادرجان، وقتي گفتي اسلحه يادت باشد با خودش صداي برتری‌جويي مي آورد. برادرجان اسلحه ازهر نوعش كه باشد ستيزه جو و  مرگ آور است!!!!!  كسي تنها با قلم! يك كاريكاتور كشيد و اين همه آتش به دامان مردم انداخت!!!  دلم براي آنها كه رگ غيرت گردنشان دو تا شد و رفتند سفارتخانه آتش زدند نمي سوزد!!! اما براي اشكهاي مادر بزرگم كه دلش شكست و اعتقاداتش كه همه داراييش بود به ريشخند گرفته شد چرا!!! مي سوزد كه نه كباب مي شود!!!!  آخر سر هم من و تو مينويسيم و اسلحه‌مان مي شود قلم و  آن ديگري به بمب افكن و موشك فكر مي كند و آن طرف تر با بمب اتم بازي مي كنند و دست آخر اين مادر بزرگ من و تو است كه درد از دست دادن نوه هايش كه ديگر نه صداي عروسك بازيشان مي آيد و نه چكاچك شمشير هاي چوبيشان ، شيره جانش را خواهد خشكاند!!!
با اين همه چه چاره!!! وقتي جنگ قدرت است، يكي بايد ببرد!!!!! كه بشود آقاي دنيا و باز براي ماهايي كه مي مانيم،اگر بمانيم تصميم بگيرد.

من نه معنی روشنی از نظام توتاليتر می دانم نه غيرتوتاليتر، ‌هرگز هم به يک وعده خبر سياسی از ابتدا به انتها گوش نمی کنم، تحملم نمی گيرد!!‌ اما عاشق تماشاکردن مردمم!!!‌!

مردمی که با هم می شوند يک ملت و حالا که يک ملتند لابد حکومت هم می‌خواهند!! شايد باشند حکومت هايی که هستند و بعد می گردند و مردم باب دندانشان را پيدا می کنند، لابد آنجا هم کسانی می نويسند!!

گيرم كه من و تو هم بنويسيم، هم اسلحه‌امان باشد و هم مرحم!!! مگر بيست و چند سال پيش نبودند آنها كه نوشتند و اسلحه‌اشان قلم بود و با همان اسلحه‌اشان به درد قلب اين ملت كه نمي دانم چه بود (كمتر يا بيشتر از امروز) مرحم گذاشتند و من و شما و پدران ما هم حظ قلمشان را مي برديم!!!!! حالا به جاي آن اشتياق خواندن نوشته هايشان كه داشتيم، اسمشان كه مي آيد چشمانمان گرد مي شود و تغير مي كنيم و اگر دستمان مي رسيد لابد تف هم به صورتشان ميانداختيم!!! خوب چشمانمان باز شده است لابد ، يا كسي به نوشته هاي آنان هم وقعي نگذاشت و دنيا به  حال و هوای خودش چرخيد و ما اعتقادمان به نوشته هايشان دود شد و رفت هوا! چه كسي تضمين مي كند كه اين فرداي تمام قلم به دستان نباشد!!!

من كه طفل بودم آن روزها! و هر چه ديده ام و شنيده ام از همان خاطرات تمام پدرانمان است كه هيچ كدام نرفته اند شعار بدهند و هيچ كدام انقلاب نكرده اند و هيج كدام هم وابسته طاغوتي و اشراف زاده نبوده اند و  لابد بازهم امريكا آب به آسياب توفاني خيابان هاي تهران مي ريخته!!!!!!!!! 30 سال شايد بيشتر گچ پاي تخته بلعيده اند كه من و شما، من و شما بشويم!! آن وقت ما باز همان مرثيه را برايشان با اسلحه امان باز نويسي مي كنيم. 

قبول كه آزادي را كشته اند و به خودي رحم نمي كنند و گنجي را به زندان كرده اند و در روزنامه تخته مي كنند و  اگر ديوانه شوند ، لابد دنيا را هيروشيما مي كنند آن هم به اسم حق ملت!  قبول كه حكومت يك داستان است و ملت يك داستان ديگر و قبول اصلا اين ما نبوديم كه رييس جمهور انتخاب كرديم و به حكومت راي داديم!!!

همه اين ها قبول!!  اما عقل من اگر هنوز زايل نشده باشد می گويد ملت 60- 70- ميليون نفري كه نه راي داده اند و نه موافقت كرده اند و نه رضايت داده اند و  نه رضايت دارند! هنوز هم با حكومتشان كنار مي آيند يا مجنونند يا ما تمام اين ها را خيال كرده ايم.

حالا گيرم كه به نام حق ملت جنايت هم كردند! كدام ملت!!! ؟؟؟

حكومت كه مي گويي تعريف خودش را دارد و اقتدار خودش را!!! حكومت ما که هم اين دو را دارد و هم صلابت كه اين چنين رو در روي اين همه ملت ناراضي سينه سپركرده !!

ملت كه مي گويي تعريف خودش را دارد!!! 

ملت قرار بوده موجي باشد با اختيار!! تاثيرگذار و تصميم گير! بازو به بازوي دولت!!! لابد!!

خدايي نگاه كن ببين ملتمان تعريف ملت بودن دارد يا دولتمان! بعد سنگ حق هر كدام را كه تكيه محكم تري به تعريفش زده، به سينه خواهيم زد.

گمان نكنم اوضاع ملت و دولت آن سوي آب ها هم از اين بهتر باشد!! جز اين كه دولت ككش هم نمي گزد كه  1000 گنجي درداخل مملكتش گيرم كه حتي بد و بيراه بنويسد!!!

دولت اينجايی ها می گويد تو با آزادي نوشتنت خوش باش من به راه خود مي روم، تو بنويس من حتي گوش هم نمي كنم!!! و با همين آزادي كه داري تو را بنده خويش مي كنم!! واين طوري است كه ملت ناراضي و دولت راضي يكي مي شوند!!!

براي همين اين روزها فكر مي كنم معني دموكراسي غربي همان ديكتاتوري هوشمندانه مدرن است و دموكراسي اسلامي ما شايد ديكتاتوری غيرهوشمند!!!

يا من دلم سياه شده يا دنيا سياه است!! آن ها هم نكنند، يكي ديگر به نام حق ملت خودش، ما را به خاك سياه خواهند نشاند.  مي داني براي من و خيلي از آنهايي كه سالهاست غصه خفه اشان كرده و حالا سر سي سالگي هركدام آواره يك گوشه ايم و هرروز مي شنويم كه باقي مانده هايمان هم يكي يكي آواره مي شوند و ما برايشان سجده شكر به جا مي آوريم، و همت زندگی مان اين شده كه چگونه مادران و خواهرانمان را از بند خاك پدريشان رها كنيم، اين كشتي سالهاست كه غرق شده. 

اين جا هم مادربزرگ ها براي آينده نوه هايشان طپش قلب گرفته اند، اينجا هم هيچ عقل سالمي جنگ نمي خواهد!!!

اما دنيا دنياي حكومت هاست!! ما ملت ها هم حداكثر می توانيم كه بنويسيم!!

حالا برای همين است كه اگر اين ها دارندش چه صلح آميز و چه غيرصلح آميز ، من! هم دلم مي خواهد داشته باشمش!! نداشته باشمش تضميني براي فردايم نيست!! داشته باشمش هم!! با اين همه بهتر است بازي برابر باشد!!

قلم و دوات سعدي پند بود و مرحم، حافظ هم كه از عشق مي گفت، خيام هم كه مي به پياله امان مي ريخت، حالا اگر من و شما مي خواهيم با اسلحه قلم و دواتمان بجنگيم برادرجان يادت باشد كه ما هم وارد گود اتم و اتم بازي شده ايم و آب به آسيابشان ميريزيم پس قلمت را انقدر تيزش كن كه بادكنك بمب اتم را سوراخ كند!!! 

تنها ترسم اين است كه گنجي ها زياد شوند و آن وقت شعر هم نتوانند بگويند.

 


پ.ن. با اجازه مطلبتان را در وبلاگ نه چندان جدي ام لينك مي كنم .


اندر حکايت من و بمب اتم!!

دوربينم را که برداشتم که بروم گم شوم  و مثلاً برای خودم کار هنری مثبتی کرده باشم ، بی آنکه بدانم که سفر ختم به  گرفتن عکس همسايه های قديميمان می شود که من تازه کشفشان کرده بودم و ازموهبت وجودشان بی بهره و بی اطلاع بودم،‌هنوز صدای آن نازنين بانوی تحصيلکرده بلاد کفری توی گوشم بود!!  آمده بود برای آنچه اين ها  Medical Survey می نامندش!! آن لا به لای سئوال و جواب ها نمی دانم  چه طور شد که چشمش چرخيد و من را که  روی پله ها  بی صدا می خزيدم که  بروم بالا و گم شوم  را همان ميانه راه دستگيرکرد!! من هم که  آن  نازنين خصلت ادب و  مهمان داری و راه و رسم  مردم داری مشرق زمينی ده بالاييم گل کرد!‌به ناچار يک لبخند گوش تا گوش تحويلش دادم و  يک سلام نيمه کاره!!!!‌  با لبخند جواب داد و از مادر همسر بانو پرسيد که آيا من  Visitor ام!!!  که ايشان جواب دادند ! نه خيرنازنين دختر عروس پسرم می باشد!!!!‌ که بانو قد و بالای مرا برانداز کرد و انگار که من الکن باشم  از بانو مادر شوشو پرسيد!?Where is she coming from!!  و بانو مادر شوشو فرمودند  که بنده خلّص ايرانيم و زبان خارجه هم ميدانم!! که ليدی مهربانانه نگاهم کرد و سخن سر داد که!!!!!! آآآآآآآآه !! بله! ايرانی!!! اين روزها زياد موضوع  استفاده از انرژی هسته ای و تسليحات شما روی صفحه اول روزنامه های ماست!!!! که من  طاقتم از دست برفت و ادب را  به گوشه  لوله کرده و چادرم را  به کمر بپيچيده و  فی الفور فرمودم !!! و داستان  نماينده پارلمان شما در  Big Brother TV  Show، روی  صفحه اول روزنامه های ما!!!!!

ليدی ساکت شد و  فهميد!!  ‌نه  نمی توان با دم شير بازی کرد که اين شير ايرانی حتماً خون تروريستی دارد!!!! و من فکر ميکردم که جايی در جغرافيای جانوری خوانده ام که در اين بلاد کفر هيچ نوع مار سمّی گزنده ای وجود ندارد!!!!‌ و من البته  تا حالا چندتايشان را به چشم ديده ام و سخت هم نيش خورده ام!!  پس قبول کردم که  علم و آمار و دانش هم ميتواند کم و کاستی داشته باشد!!  آخ که کاش می شد چند فقره از اين جانوران تازه مکشوف را به National  Geography معرفی ميکردم!!!

 هنوز داغ دلم ازاين بابت تازه بود که شب به سر آمد و فردا  صبح چون خورشيد بدميد يک عدد تکنسين  رعنا جهت نصب شومينه  جديد به منزل ما قدم رنجه کردند و تا چشمشان به من افتاد و از هويت ملی ام خبردار شدند، باز هم روی پيشانيم  اخبار انرژی اتمی را باصدای بلند قرائت کردند و در خاتمه همانطور که با آچار پيچ گوشتی کشتی می گرفتند پرسيدند حالا می خوايين با هاش چی کار کنين!!!!

و من همانطوری که صبحانه ميل ميکردم، فرمودم!! همان کاری که شما با انرژی اتمی می کنيد!!!! که آقا فرمودند نه منظورم تسليحات هسته ای بود نه انرژي!! که بنده با خونسردی فرمودم من هم منظورم همان بود!!! که بد بخت رنگ و رويش پريد و لال شد و کار خودش را کرد!! و صدايش هم در نيامد!!!  لابد فکر کرد يک دوجين تسليحات اتمی در Wardrobe ام دارم و می توانم به ايشان خوش آمد گويی کنم!!!

 بماند که پدرشوشو  نتوانست جلوی خنده اش رابگيرد و خزيد توی آشپز خانه و قهقه سرداد!!!! و مادرشوشو!! که رفت درستش کند و به خيال خودش در گوشی اما باصدايی رسا گوش پدرشوشو را کشيد و فرمود!‌هيسسسسسسس!!! زشته!!!!! اما حتی کلاغ ها هم شنيدند!!!

خلاصه يکی از همين ديروز های متوالی که  دوربينم را  برداشتم که بروم گم شوم  و مثلاً برای خودم کار هنری مثبتی کرده باشم ، بی آنکه بدانم که سفر ختم به  گرفتن عکس همسايه های قديميمان می شود که من تازه کشفشان کرده بودم و ازموهبت وجودشان بی بهره و بی اطلاع بودم،‌همان ميانه راه  يک پيرليدی که بايد از همان دوستان قديمی مامان شوشو باشد!‌ سرراهم سبز شدو سلام و حال و احوال و .....!!! بعد هم گفت شنيده ام  مسلمانان   تظاهرات کرده اند و حملات تروريستی ترتيب داده اند و  Embassy  به آتش کشيده اند که چی؟؟!! يکی پيدا شده و از آزادی بيان  قانونيش استفاده کرده و نظر شخصيش را  ابراز کرده!!! گيرم که  جهارتا کاريکاتور هم کشيده باشد!! حالا مسلمان ها بايد دنيا را به آتش بکشند و  عکس العمل های شديد  از خود نشان دهند!! اينجا اروپا مهد  دموکراسی است!! آزادی بيان  رکن اول آن است..... و ادامه داد و هی گفت آزادی!! آزادي، آزادی!!.. که من توی دلم  آرزو کردم کاش يک راننده مجنون  ازهر دو دنيا آزاد پيدا شود و آزادانه باسرعت ۲۰۰ کيلومتر در ساعت پرواز کند و آزادانه  بانو و آزاديش را له کند بلکه بنده فراری از ده بالا بتوانم  آزادانه بروم  به دل مشغولی های  خودم برسم!!

حالابماند که دو روزو دو شب است که می گردم  مضحکه ای بيابم برای ساير اديان! چرايش راهم نمی دانم لابد يک جور وير است!!‌

(اجالتاً اين سايت راببينيد http://www.jesusdressup.com  و لذت ببريد و اگر سوسک شديد پای خودتان و اما اگر دستتان به پاپ ژان پل نميدانم چندم رسيد!!! نظرش را بپرسيد!!! يقين دارم می گويد کون لق سايت و طراحش و بازديد کنندگانش!! همه باهم ! سر واتيکان و ثروت روز افزونش سلامت!)

خلاصه آنکه دوربينم را  برداشتم که بروم گم شوم، که ناگهان چشمم به همسايه هايمان افتاد که گويا سالهاست با ما همسايگی دارند و يامن کور و کر بودم که تا حالا نديدمشان يا غرق مسائل هسته ای!!!! شايد هم  نشانه های الهی هستند که جهت جلا و آرامش روح ناگهانی بر من نازل شده اند!!! خلاصه که شاخهايشان ناجور به هم گير کرده بود!!!

نمی دانم سر موضوع انرژی هسته ای جنگ داشتند! ‌يا موضوع برسر اديان بود!!

اگرچه که چند قدم دور تر  بانوويی زيبا دلربايی می کرد!!!!

 

همسايه هامون!!

 جنگ زرگری بر سر بانو


ماجراهای من و فيل!!

يا مکن با پيل بانان دوستی ... يا بنا کن خانه ای در خورد پيل!!!!!!!!!

اين يه نصيحته! يعنی قراره که يه نصيحت دوستانه باشه!!! وقتی من  با يه دوست درد دل کردم!!!

حالا سوال علمی برام پيش اومده!!!!!!!!

۱- معيار شناسايی عظمت فيل،هيکلشـه؟؟ ( که در اين صورت بهتره دوستان خانه ای در خور من بناکنند!!!! و من اگر خانه ای در حد و حدود موش هم بنا کنم اون بندگان خدا بايد توش جا شن)

۲- معيار شناسايی عظمت فيل،‌مغزشـــه؟؟  که خوب باتوجه به ابعاد جمجه فيل!! دو حالت داره!!! يا اين مغزانقدر بزرگه که خون کافی بهش نمی رسه و در نتيجه عاری ازقدرت تشخيص!!!! يا مغزخيلی کوچيکه و عين توپ فوتبال هی خرده به در و ديوار بی انتهای جمجه و  تا حالا آبلمبو شده!! که در هردو صورت خانه و طويله يکی خواهد بود.

۳- معيار شناسايی عظمت فيل،‌ترکمونشه؟؟ که در اين صورت ديگه چرا بايد فيل و آورد تو خونه!!!!! و البته تنها درهمين نقطه است که نصيحت دوست من به کار می ياد!!‌چون اگر به هر دليلی دوست فيلی داشته باشين و درنهايت سر از خانه شما در بياره!!‌اون وقت بايد خانه اي در خور پيل (‌شبيه يک توالت عظيم و مناسب با سايز فيل)‌ داشته باشی که ريدمانش زندگيت و برنداره!!!

 

اما يه ضرب المثل چينی هم هست که متعقده همه اين ها را به پولداری فيل ميشه بخشيد!!!!!!

گمون ميکنم ريشه اصلی اين ضرب المثل بايد ايرانی باشه!!!!!! و گرنه اين فيلهای (‌از لحاظ کميت و کيفيت) اين  جوری از آب در نمی اومدن!!!

 

 توصيه اخلاقی:‌اگرتصميم گرفتين صاحب خانه ای درخور پيل شويد و با پيل بانان دوستی کنيد!!! حتماً با آقای Bumble محترم ازدواج کنين و به اليورتويست بگين نه!!! اما شرط اولش اين که عملکرد مغزخودتون هم پيلی باشه!!!!!!

بينی و بين الله من  نه از صدا، نه ازقيافه، نه کارکرد مغز داروغه ها وBumble ها هرگزخوشم نيومد!!!!‌  برای همين ازاين به بعد فقط برای ديدن فيلها و فيل بانان به سيرک و باغ وحش خواهم رفت!!!

 

بر گرفته از خاطرات بانو تويست ( همسر همون اليور تويست معروف!!!)

 

 

 


اينجا اروپا!!! يا بوری دری به رنگ بژ

چشماش به صفحه تلويزيون خيره مانده بود! گاه به گاه به ياد ميآورد که بايد پلک بزند!‌مغزش با سرعت يک ميکروپروسسور ديتا ضبط می کرد. اما فقط ضبط می کرد. فقط ضبط.

توی صفحه روبرو، يک پيرزن خوش لباس با موهای يک دست سفيد درست کرده، ناخنهای بلند مانيکور شده، يک بلوز بژ برودری دوزی با دکمه های کوچک مرواريد، دامنی با پليسه های درشت  به رنگ قرمز! ‌از آن نوع قرمز های تندی که  که آدم را به ياد ماتيک کيوتکس شماره ۱۰۰  مرلين مونرو مياندازد!! کفشهايی بژ با دو پاپيون کوچک ورنی قرمز!‌ دو چشم تيله ای آبی مه گرفته! ‌چين های صورت غرق در اشک!‌ و يه سر کوچک که محکم بغل گرفته بود و نوازشش می کرد،‌ تمام توجهش را جلب کرده بود.

بعد يک تابوت زيبا از چوب گران قيمت ماهاگونی،‌ با ساتن دوزی سفيد و آبی زيبای درونش که آدم را ياد تخت خواب دوشيزه ای  می اندازد که قرار است  ملکه آينده امپراتوری عظيم بريتانيا درقرن هفدهم بشود!!  و دست های سفيد و پرچروک همان بانوی کهنسال پر شباهت به خانم مارپل که آن جثه کوچک را درون آن رختخواب زيبا قرار می داد ‌شات بعدی بود که همينطور بر و بر نگاه کرد!!

پيرزن هنوز اشک می ريخت. در تابوت که بسته شد، چشمهايش را به هم فشرد و   دستمال زيبای ابريشمی اش رو روی تابوت کشيد.

ماشين آماده بود. يک ماشين نعش کش سياه و پوليش شده. از آن نوع که حتماً بايد ۳۰ سال قبل ازمرگ، بيمه فوت پرداخت تا بشود ازعهده مخارجش بر آمد.

پيرزن، تنها همراه تابوت بود.

تمام راه بازهم اشک ريخت.

وقتی به گورستان رسيدند، دو جوان رعنای ملبس به فراک های اعيانی  در را برای خانم باز کردند. تابوت هم در کمال احترام تا محل دفن حمل شد. پيرزن قبلاً گفته بود که تحمل  Cremation (سوزانيدن جسد)‌ را ندارد.

کشيش آرام منتظر ماند تا زمان خطابه اش فرا رسيد. برای آن جثّه کوچک طلب آمرزش کرد و برای خانم مارپل روی صفحه تی وی!  ملبس به بلوز بژ برودری دوزی آرزوی صبر.

بعد هم مراسم خاک‌سپاری با ريختن مشتی خاک و گلهای معطر به پايان رسيد. اما بانو هنوز گريه ميکرد.

دو هفته بعد در محل دفن قابی از سنگ گرانيت مشکی بر پايه های برنز نصب شده بود. اين بار دوربين نمايی وايد را فيلم‌برداری کرده بود. گورستان دشتی سبز بود! پر از سنگهای گران قيمت و  تزیينات عجيب و غريب و  گل ها.

از آن نوع گورستانهايی که بايد کسی باشی تا شانس خواب ابدی در آنجا به سراغت بيايد. و صليبها ، اگر بودند، همه سنگ هايی خوش تراش بدون کوچک ترين اثری از جلبک های سبزی که بی توجه به زنده بودن يا نبودن ساکنين شهر بر همه جا می رويند!! گورستان بايد باغبان خوبی داشته باشد.

اين تنها چيزی بود که به سرعت برق از ذهنش گذشت. و باز ديتا ضبط کرد.

جايی که آن را Chapel می نامند و بايد گونه ای از همان کليسا باشد ، نمای بعدی بود و تعداد زيادی پيرمرد و پيرزن و جوان و کودک که همه بار غم باخود داشتند و باز کشيشی که برای روح رفتگان طلب آمرزش می کرد و به بازماندگان وعده ديدار مجدد در دنيای باقی را می داد، تمام صفحه را پوشانده بود.

و همان بانو باز در ميان سيل اشک ريزان و دعا خوان جمعيت تکيه کرده بر چتری که حالا عصای او بود باز هم اشک ميريخت.

مراسم که تمام شد، کيف دستی اش را برداشت  و آرام از کليسا خارج شد. به سوی قطعه زمين کوچک نشان کرده اش رفت. غبار روی سنگ گران قيمت گرانيت را با همان دستان پير و ناخنهای بلند مانيکور شده با همان لاک سرخ رنگ پاک کرد.

قفل قاب گرانيتی را گشود و از توی کيف گران قيمت چرمی اش يک عکس و يک گردن بند چرمی بيرون آورد و توی قاب گذاشت و برای مدتی طولانی به عکس خيره شد. قاب را قفل کرد. باز هم به عکس توی قاب چشم دوخت و باز هم اشک ريخت. به عصايش تکيه داد و  آرام بازگشت.

حالا قلاده چرمی بابيلون سگ باوفايش چندان دور از بدن خفته در تابوت ساتن دوزی آبی رنگش نبود.

او مطمئن بود که بابی رنگ آبی و قلاده اش را دوست می‌داشت و پيرزن همچنان گريه می کرد.

 

 

 

اين تنها يک قسمت از سريالی است که اهميت توجه به حيوانات را متذکر می شود!!!!‌ و من هنوز فکر می کنم و به عبارتی هنوز خيره به صفحه تی وی ديتا ضبط می کنم!‌ اما نمی دانم چرا تصوير جلوی چشمم به دو قسمت مجزا تقسيم شده! ‌قسمتی که پوشيده از کودکانی است که فقر و گرسنگی ، ترس و مرگ سوغات هر روزشان است و قسمتی که تنها به برودری دوزی و ساتن آبی می انديشد!

ابوی اين را نوشتم که بدانی کاش داستان غم زندگی ما به همان کوچه های شيب دار فرمانيه ختم ميشد! هوا بارانی تر از آن است که من و تو انديشيده ايم.

 


Hello UFO!!!! I love you

مخش مثل ساعت کارمی کرد!‌تيک تاک!‌ تيک تاک!!!  طنينش آنقدر بلند بود که پرده و روميزی و رو تختی وحتی کاغذ ديواريها را می لرزاند!

به ديوار خيره شده بود!! چشماش از زور سردرد داشت ازحدقه بيرون می زد!!!! همه چيزجلوی چشماش پيچ و تاب می خورد!!! صدايی که بايد اولش ازتو جعبه TV بيرون آمده باشد توی سرش موج ميزد!!! هيچ فضايی خالی ازصدا و تصوير نبود.   

باهمين صدا انگار همه چيز ميرقصيد.

توی پيچ و خم حالت تهوع خدا رو شکر کرد که کاغذ ديواريهای گل گلی رو عوض کرده بود. بعضی شبها شکلکهای روی کاغذ ديواری اتاق نشيمن تاصبح دنبالش ميکردند!!

توی دلش می خنديد ازاينهمه حماقت يک ضرب!! اما عصبانی هم بود!!!!!! و از عصبانيتش آنقدر غمگين که مثل  دستيار آشپزی که تمام بعدازظهر را پياز پوست کنده باشد، بی وقفه اشک می ريخت و باز از پشت پرده اشک همه چيز  بيشتر از قبل روی هم ميلغزيد و سرميخورد!!!

صورت مسئله را يک بار ديگر دوره کرد!!!! دلش می خواست مثل روزهای مدرسه!‌بخوابد و با مسئله ناتمام مثلثاتش بجنگد و آن ها راحل کند!!! صبح!!! مسئله حل شده بود!!

اما حتی  اگر تيک و تاک در گير مغزش با صدای TV  ميگذاشت که بخوابد، نقشهای روی کاغذ ديواری نمی گذاشتند!!!

 حوصله اش حتی به اندازه سر کشيدن يک ليوان نسکافه داغ هم نبود!!!‌

فکر کرد سالهاست که اين صدا و آن رقص عجيب شکلکها که گاهی از کاغذ ديواری می آيند و پيشترها از هرچيز دم دست ديگری!! ذهنش را پر کرده اند.

بو و شکل سيگار حالش را به هم ميزد، اما گاهی دلش می خواست به سبکی دود سيگار باشد و آرام آرام، بودن و محو شدن راتجربه کند.

اين لابه لا خودش را نصيحت ميکرد، سرزنش می کرد،‌ نوازش می کرد، بعد باز سرآدم نشوی خودش داد می کشيد!! و تمام اين مدت تيک و تاک و صدا هاو شکلک ها تنهايش نمی گذاشتند. و باز پرده و روميزی و حتی کاغذ ديواری بدون گل جلوی چشمش ميرقصيد.

به داستان ماهی های ژاپنی فکر کرد!! روزی جايی لا به لای همين دقيقه های هر روزيش آن را خوانده بود!!! حالا  آن ها هم با همان فونت عجيب و غريب و  سياه و قرمزشان جلوی چشمش رژه می رفتند!!!‌

تمام زندگيش مثل ماهی بوده!!! باخودش فکر کرد الان هم بوی گنديدگی ماهی ميدهد.

تمام زندگيش يا روزمرگی خونسردانه ماهی بودن را تجربه کرده بود و تنش بوی راکدی و لجن می داد!!‌ يادر هراس و تقلا و ترس ازکوسه ها آنقدر خودش را به در و ديوار دريای زندگيش کوبيده بود، که تمام بافت های بدنش اگر نه بوی تهوع آور عرق که بوی خونمردگی ميداد.

تمام تنش درد می کرد!!! باخودش فکر کرد!!‌ماهی ها!!! 

آخ که اگر مغزش هم مثل مغز ماهی ها بود!‌ لابد زندگی همانی بود که بايد!!!

باخودش فکرکرد تعادل!!!! ماهيها چه جوری تعادل خود را حفظ می کنند و آنقدر عجيب بدون آنکه يک ضرب دست و پا بزنند و  آخرش هم غرق شوند!! زندگيشان را می کنند؟؟ توی آبی دريايشان سرمی خورند و ميروند!!!!

بعد ترسيد!!!! دلش نميخواست ماهی باشد!!!‌ هيچ وقت در چشمان ماهی ها انعکاس بودن را نديده بود!!!  انگار يک قلعه شناور تنهايی بودند!!!‌

معنی خونسرد را دريافت!!! مزه مزه کرد!!!! به آينه خيره شد!!! در چشمهايش چيزهايی می درخشيد و بعد خاموش ميشد!! بعد بازچيز ديگری گر می گرفت و آرام آرام می سوخت تا بی شعله خاکستر شود!!! انگارسردی خونسردانه ماهی ها!‌ تمام مغزش را با همان صدا ها و شکلکهای کاغذ ديواری ها و چهره معلم مثلثاتش يک جا منجمد می کرد!  دلش ميخواست معنی خونسر را تف کند توی همان دريای خونسردی ماهی ها!

پس زمينه چشمهايش،  يک ويدئو کلیپ امروزی بود و  شکلک های کاغذ ديواريها  که باهمان صدا ها می رقصيدند!!!

با خودش فکر کرد!‌ او که دريايش راعوض کرده بود!! پس.....؟؟؟

باز به آينه خيره شد!!!

صورت مسئله اش حل شده بود!!!  حالامی دانست!!‌

کسی تنها  آکواريم کوچکش را جا به جا کرده بود!!