جيغ جيغو
رنگ عقیق چای

دل تنگم برای خودم

برای خودی که گمش کرده ام. برای خودی که جایی، جا مانده است.

جایی که نمی دانم کجاست. که نا پیداست.

دل تنگم. اما دلتنگی ام چندان مهم نیست؛ خستگی ام اما چرا.

خسته ام.

خسته ام از این جستجوی هر روزه، از این بی قراری بی امان، از این سهم مهیب طوفان.

از این همه سال دلشوره و  انتظار.

انتظاری که نمی دانم از برای چیست.

انتظاری تلخ، انتظاری شیرین.

بی قراری روزها دیوانه ام می کند. دیوانه

شب ها اما، بی قراری بوی دیگری می گیرد. بویی آشنا، بویی خوش.

نیمه شب ها و این فضای تاریک و روشن نارنجی

و قلبی که می لرزد، یک لحظه فرو می ریزد اما هنوز می تپد.

روزها را عاریه می گیرم به انتظار نیمه شب ها.

نیمه شب های آشنا.

جایی که من دوباره من می شود.

جایی که یک لحظه، فقط یک لحظه گم شده ام را در آغوش می کشم.

جایی میان فاصله دلتنگی و آرامش.

جایی برای خلاقیت.

جایی نزدیک به عطر محبوبه شب. به بوی یاس. راز

ری را و طعم غلیظ قند و رنگ عقیق چای.

به بوی گلدان کوچک نعنای پشت پنجره و چه بسا شعر های لورکا.

جایی میان مرگ یک لحظه آشنای دور و تولد لحظه نابی نزدیک.

جایی که سکوت موسیقی ام می شود گوشهایم را پر می کند و قلبم را نرم.

قلبم را بلند بلند روی کاغذ می ریزم، گاهی خوانا گاهی موهوم

درست مثل  نیمه شب های ٢٠ سالگی.

نیمه شب ها بوی زایش می دهند.

بوی یک دنیا ستاره، ماه پشت ابر.

بوی طلوع، سحر، بوی فردا.

و چه خوشبختم من، که بی هیچ دغدغه و وسواس با فنجانی چای در دست، آن سوی دورتر سبزی های بر افراشته، نگاهم را به زایش روزی نو می دوزم.

 

 

 

 

 

 


 

تصمیم گرفتم چهار خط به گمان خودم حرف حساب بنویسم به فارسی سلیس و روان، از آنچه مرا به مراتب بیشتر از احتمال وقوع یک انقلاب نگران می کند.

گمان می کنم اگر بگویم این روزها  در ساعت ۵٠ تا ١٠٠ تایتل خبری و مجموعه عکس و فیلم روی فیس بوک و انواع و اقسام مسنجر ها به دست هر کدام ما می رسد اغراق نباشد.

برای من این بدان معنی است که بلاخره اهمیت امر خبر گزاری و استفاده از ابزار ارتباط جمعی را، به عنوان حلقه ای واسط و لازم برای دستیابی به موفقیت در هر حرکت و تلاش گروهی، درک کرده ایم. اما به نظر می رسد هنوز شیوه صحیح استفاده از این ابزار چندان برایمان  آشنا نیست. 

زمانی برای مجادله ندارم. فقط یک تذکر اگرچه کوچک اما مهم و صد البته دوستانه:

اگر خبری را از جانب شخصی، رهبری، سیاست مداری، هماهنگ کننده ای یا ستادی ... گزارش می کنید و یا اگر از وقوع تظاهرات و یا متوقف شدن آن خبر می دهید، لطفا منبع خبر را ذکر کرده پیش از آن از موثق بودن منبع خبر اطمینان حاصل کنید. در کنار هر خبر با اضافه کردن لینک مرتبط بر  میزان اهمیت و صحت خبر بیافزایید.

( صرفا وجود یک لینک اینترنتی خبر را موثق نمی کند،‌ آیا لینکی که اضافه می کنید آدرس اینترنتی یک وبلاگ شخصی است؟)

اگر تصاویری ازاهدای گل به سربازان یا صحنه هایی از خشونت و زد و خوردهای خیابانی را برای دید عموم به نمایش می گذارید، توجه داشته باشید که تصاویر مربوط به صدر اسلام، انقلاب ۵٧ و یا در گیریهای خونین نوار غزه  و یا جنگ واترلو نبوده و سندیت داشته باشند.

 

از نظر دور ندارید که هر گونه خبر کاذب و بی پایه و اساس که صرفا از روی دلسوزی و یا به منظور اطلاع رسانی منتشر و توزیع گردد عملا نتیجه ای جز تخریب و از دست دادن زمان و انرژی و ایجاد دو دسته گی  به دنبال نخواهد داشت.

پسر عمو،‌ دختر همسایه، خواهر زن عمو، پیر مردی مهربان توی صف اتوبوس و یا دوستی قدیمی روی فیس بوک منبع موثق تلقی نمی شود.

یادمان نرود، حتی در قرن ٢١ ام هنوز هم آنان که دشمن یا جبهه مخالف و یا متعرضین نامیده می شوند می توانند از ساده ترین روش های جنگی ١٠٠٠ سال گذشته به راحتی استفاده کرده و با ایجاد دو دستگی خر مراد خود را به منزل برسانند.

لطفا با نشر اخبار تایید نشده و یا غیر موثق از ایجاد رعب و وحشت عمومی جلو گیری کرده  راه ایجاد تفرقه را بر نا مردمان ببندید.

همه آنچه گفتم مغایرتی با نشان دادن احساست انسانیمان ندارد.

 

 

 

 


و گاهی برای تو

و من دلم تنگ می شود

گاهی برای من

گاهی برای ما

و خسته ام از خیال تیره هر روزه گناه

که یکنفس

می خواند به گوشم

بی وقفه

مبادا یادم برود

که من دلم تنگ می شود.......

                                                           ........ که نه هرگز برای تو

 سهم بارش آسمان بر من بود

صاعقه رعب آور هستی ناخواسته

و به گمانم رعشه درد بود

 بر دیواره رحم مادر

که نوازشش می کرد و بازیگوشی کوک فردا می خواندش

 

 سوء تفاهم از همان روز آغاز شد.


تراشکاری!

مدت هاست برای خودم چیزی ننوشته ام.

چیز زیادی ننوشته ام.

چیز با ارزشی ننوشته ام

ننوشته ام روی کاغذ. کنار روزنامه

در حاشیه کتابهایم و نه روی وب.

 

نه ! اصلاح می کنم

 

من در واقع هر روز نوشته ام.

هر روز.

تو نخوانده ای، تو ندیده ای.

هر روز،  هر دقیقه جایی میان زمین و آسمان ایستاده ام و نوشته ام.

بدون کیبرد، بدون مانیتور

روی سلول های خاکستری مغزم!!

مدت هاست بی وقتم. 

 بی وقتی  یک بهانه واقعی  است.   

هر چند واقعی اما تنها یک بهانه!!

 

و من بهانه ها را دوست دارم.  بهانه ها و تنها بهانه ها هستند که روزمرگی زندگیم را می شکنند.

اختراعشان می کنم  و بعد می گردم دنبال یک را هکار خلاقانه برای  حلّشان!  با این همه باید حواسم باشد که راه حلّم  یک بهانه دیگر با خود بیاورد.

معتاد شده ام به اتصال این پازل هزار قطعه بهانه ها.

انگار شده است اکسیژن لازم برای همان قشر لطیف خاکستری! با این همه گوشه های تیزش گاهی سخت جانی قلبم را خراش می دهد.

مثل همین حالا!

مثل دیشب که بابا دیگر توی حیاطمان نبود و مامان توی آشپز خانه!

توی تنهایی شام خوردیم ...

به فاصله ۵ ساعت یک هو اسمش می شود یک قاره دیگر. جبر جغرافیاست لابد.

حالا وقتم کمی آزاد تر است! اما من به اسیر بودن توی دنیای بهانه هایم عادت کرده ام.

 باید بگردم دنبال یک بهانه جدید!

اعتیاد دارد استخوان بندی ذهنم را به هم می ریزد!

برایم بهانه جدیدی سراغ ندارید؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


تلخ- سیاه!

روزهایی مثل امروز حالم از خودم به هم می خورد، کاش کمی انسان تر باشم. انسان تر باشیم!

 
اسماعیل محمدولی می‏نویسد: در این گزارش خودکشی سه کارگر را روایت می‌کنم. هر کدام از این وقایع با فواصل زمانی و در نقاط مختلف کشور رخ داده‌اند و در زمان خود به صورت گزارش‌های مستقلی منتشر شده‌اند. حالا پس از گذشت سال‌ها با مدد گرفتن از حافظه و نوشته‌های قدیمی سعی می‌کنم آنها را در آلبومی کنار هم بچینم و از میان‌شان تصویری مشترک نمایش بدهم. آنچه به عنوان «تصویر مشترک» برای روایت انتخاب کرده‌ام نشان می‌دهد که این سه کارگر (در حکم نمونه) ماه‌ها بدون حقوق و در فقر کامل زندگی کرده‌اند، گرسنگی کشیده‌اند و شاهد رنج عزیزان‌شان بوده‌اند اما فقط وقتی تصمیم به خودکشی گرفته‌اند که وجود انسانی‌شان را در خطر نابودی دیده‌اند. شرم مثل عصب است. وقتی هنوز بدن را به واکنش وامی‌دارد یعنی بدن زنده است. شرم از مهمانان غریبه، شرم از دختربچه هفت ساله‌ای که شوق خریدن روپوش مدرسه را دارد، شرم از دیدن پینه‌های دست فرزند، شرم از پسر سربازی که به خاطر کرایه ماشین هشت ماه به مرخصی نیامده و حتی حقوق ناچیز سربازی‌اش را هم برای خانواده‌اش می‌فرستد. اینها نهایت طاقت انسانی است که شرم را می‌شناسد. از این مرز جلوتر رفتن، انکار جایگاه انسانی است. این مرز را باید با معیار شرافت شناخت. در این گزارش از خودکشی این مردان شریف دفاع نمی‌کنم، اما می‌کوشم آن را درک کنم.
تصویر اول؛ وقتی به کارخانه نساجی رسیدم دو ساعتی می‌شد که جنازه‌اش را از طناب دار جدا کرده بودند. کسی، شاید یکی از همکارانش بالاخره او را به بیمارستان رساند. همه می‌دانستیم که مرده است. سرش تقریبا از بدنش جدا شده بود و تنها به نسوج گردنش وصل بود. اما همکارش اصرار داشت که او را به بیمارستان برساند. من اطراف سوله‌ای خالی که کارگر 40 ساله نساجی خود را حلق‌آویز کرده بود با معدود کارگرانی که از تعدیل نیرو باقی مانده بودند صحبت می‌کردم. این کارگران را پس از تعطیلی کارخانه نگه داشته بودند تا از ابزار تولید محافظت کنند اما شش ماهی می‌شد که هیچ حقوقی به آنها پرداخت نکرده بودند.
ماجرا به اردیبهشت سال 83 باز می‌گردد. دقیقا وقتی که ته مانده‌های صنایع نساجی یکی پس از دیگری نابود می‌شدند، این صنایع قرار نبود تولید داشته باشند چون قیمت پارچه‌های چینی که از طریق قاچاق وارد کشور می‌شدند از قیمت مواد اولیه تولید پارچه یعنی نخ ارزان‌تر بودند. مشخص بود که تولید سودی ندارد و این کارخانه‌ها باید تعطیل شوند. اما دولت نمی‌خواست هزینه اخراج هزاران کارگر نساجی را متحمل شود پس کارخانه‌ها را به بخش خصوصی واگذار کرد تا آنها به ازای مالکیت رایگان زمین و ابزار تولید، دولت را از شر هزینه‌های سیاسی و اجتماعی اخراج نیروی کار این واحدها خلاص کنند.
به ماجرای کارگری که سرش هنوز به رگ و پی گردنش وصل بود بازگردیم. همکارش می‌گفت وقتی از اتاق مدیر کارخانه بازگشت من داشتم چای درست می‌کردم. صدایش زدم بیاید. گفت تا انبار می‌روم و برمی‌گردم. یک ساعت گذشت اما خبری نشد. رفتم دنبالش دیدم جنازه‌اش توی هوا تاب می‌خورد. با نردبان شش متر بالا رفته بود و طناب را به حفاظ سقف بسته بود. از آن فاصله که خودش را رها کرد، گردنش طاقت وزن بدنش را نیاورد و کار تمام شد.
کارگران هنوز نمی‌دانستند چرا این‌طور غیرمنتظره خودکشی کرده است. مدیر کارخانه بلافاصله پس از مطلع شدن از خودکشی کارگر، کارخانه را ترک کرده بود. یکی از کارمندان دفتری می‌گفت به سراغ مدیر آمده بوده تا بخشی از حقوق معوقه‌اش را بگیرد. حتی التماس می‌کرد در حد 10 هزارتومان به او قرض بدهند. کارگری که جنازه‌اش را پیدا کرده بود هم می‌گفت چند ساعت قبل از این اتفاق، همسرش تماس گرفته بود خبر بدهد که در خانه مهمان دارند.
دو روز بعد از حادثه با همسرش صحبت کردم. هنوز داغ‌دار بود و انگار من بازجویی، چیزی باشم پاسخم را می‌داد؛ «من بهش حرفی نزدم. فقط گفتم از شهرستان مهمان آمده. موقع برگشت یک چیزی بگیر که جلوی غریبه‌ها آبروداری کنیم. توی خانه چیزی نداشتیم. نمی‌شد غذایی که خودمان می‌خوریم را جلوی مهمان رودربایستی‌دار بگذاریم. نمی‌دانستم می‌خواهد چنین بلایی سر خودش بیاورد وگرنه لال می‌شدم اگر می‌گفتم.»
تصویر دوم؛ روستای فدشک یک جایی وسط کویر است. حدود 45 کیلومتر با بیرجند فاصله دارد؛ پرت و دورافتاده و متروک.
فردای روزی که کارگر معدنی در حیاط خانه‌اش خودسوزی کرد به آنجا رفتم. توی حیاط هنوز بوی گوشت سوخته می‌آمد. شب قبل خانواده‌اش هم نه از صدای فریاد مردی که در آتش می‌سوزد، بلکه از بوی سوختن گوشت آدم زنده از خواب پریده بودند.
با دکتر کشیک بیمارستان امام رضا هم که حرف می‌زدم برایش عجیب بود که چطور این مرد در هشیاری بیشتر از یک دقیقه سوختن بدنش را تاب آورده اما فریاد نزده است.
همسرش، پیرزنی که گریه صدایش را بریده بود، با کمک پسرش فهماند که مرد کاملا ناامید شده بود. 17 ماه حقوقش را نداده بودند و او هیچ از دستش بر نمی‌آمد. هربار که به سراغ طلبش از معدن می‌رفت او را به یکی از نهادها و سازمان‌هایی می‌فرستادند که او حتی نمی‌توانست تابلوی سردر ساختمانش را بخواند، چه رسد به کاغذبازی‌های بیهوده‌ای که او را بیشتر از پیش گیج می‌کردند و ناامید.
درک نمی‌کرد چرا بعد از 30 سال کارکردن در معدن باید برای گرفتن حقش از این اتاق به اتاق دیگر برود و حرف‌های عجیب و غریب بشنود و آخر سر هم جواب سربالا بگیرد. پسر 16 ساله این مرد هم کنار کوره‌های آجرپزی کار می‌کرد یا برای پیمانکاری از کوه سنگ می‌کند و این قبیل کارها.
می‌گفت: «دست‌هایم را از پدرم قایم می‌کردم. حرص می‌خورد وقتی پینه‌های دستم را می‌دید.» این مرد روز آخر زندگی‌اش به معدن رفته بود. همسرش که او را همراهی کرده بود، می‌گفت وقتی داشتیم می‌رفتیم دخترم بهانه می‌گرفت که یک ماه دیگر باید به مدرسه برود و روپوش ندارد. او به دخترم قول داد که برایش روپوش مدرسه بخرد. به محل کارش که رسیدیم به مالک معدن التماس کرد که لااقل 50 هزار تومان از طلبش را بدهند. گفتند فردا بیا. از این فرداها زیاد شنیده بود. موقع برگشتن می‌گفت «خدا هم به این جور زندگی کردن من رضا نیست.»
تصویر سوم؛ در خردادماه 86، کارگر کنف‌کار رشت پس از گذراندن یک نیم روز سرشار از تحقیر و کتک، به اندازه پول تاکسی از همکارش قرض گرفت تا سریع‌تر خود را به کارخانه برساند، طنابی به لوله‌های سقف گره بزند و باقی ماجرا.
مالک خصوصی صبح آن روز با کمک نیروهای انتظامی، کارخانه را از ابزار تولید خالی کرده بود. کارگران 11 ماه بدون هیچ حقوقی سرکرده بودند و اینک تنها امیدشان با فروش ابزار تولید کارخانه نابود می‌شد. همه می‌دانستند کار تمام است اما تنها کسی که به وضوح پایان کار را دید، او بود.
جنازه او را حوالی ساعت یک بعدازظهر پیدا کردند. در آن وقت که خبر را به خانواده‌اش رساندند همسرش در مزرعه همسایه کارگری می‌کرد، پسرش سرباز بود و چون پول مسافرت نداشت هشت ماه به مرخصی نیامده بود و از پادگان خارج نشده بود. خانه نیز در اجاره نهضت سوادآموزی بود.
درآمد این خانواده از کارگری موقت زن، ماهی پنج شش هزار تومان حقوق سربازی پسر و ماهی 15 هزار تومان اجاره تنها اتاق خانه به نهضت سوادآموزی تامین می‌شد. دو روز پس از خودکشی کارگر کنف‌کار که به سراغ خانواده‌اش رفتم، همسرش وقتی اوضاع را شرح می‌داد بی‌مقدمه از من پرسید؛ «می‌دانی سیب زمینی کیلویی 600 تومان است؟» با یک حساب سرانگشتی می‌شد فهمید که این خانواده بعد از 25 سال کارکردن حتی از عهده سیرکردن شکم‌شان هم بر نمی‌آیند. این کریه‌ترین چهره فقر است.

همسرش می‌گفت؛ «یک وقت‌هایی در را که باز می‌کردم می‌دیدم جلوی در ایستاده. خجالت می‌کشید در بزند و داخل شود. صبح‌ها که می‌رفت دنبال حق و حقوقش می‌گفت؛ ان‌شاءالله امروز می‌شود. بعدازظهر دست خالی برمی‌گشت و جلوی در می‌ایستاد.»
آنچه فهمیدم این بود که از زمان واگذاری کارخانه کنف‌کار به بخش خصوصی، در حدود سه سال این کارگران را در بلاتکلیفی نگه داشته بودند. 16 ماه بیمه بیکاری و وعده و وعید که امروز و فردا کارخانه دوباره راه می‌افتد، پس از آن هم این کارگران 11 ماه بدون حقوق سپری کرده بودند تا اینکه متوجه شدند ابزار تولید کارخانه در حال فروش است.
من می‌گویم ابزار تولید، شما هم می‌خوانید، اما ابزار تولید برای کارگری که به امید کارکردن با آن زنده است فقط «کلمه» نیست، همه زندگی است. شاید آخرین گفت‌وگوی تلفنی کارگر کنف‌کار با پسرش، دو روز پیش از خودکشی برای درک «ابزار تولید» به ما کمک کند؛ «روز پنج‌شنبه از پادگان با پدرم صحبت کردم. از پشت تلفن معلوم بود که حالش بد است. بریده بود انگار.
می‌گفت شنبه می‌خواهند دستگاه‌ها را ببرند. مادرت صبح تا غروب توی مزرعه مردم کار می‌کند، من هم هر روز می‌روم استانداری اما هیچ کس به ما جوابی نمی‌دهد. می‌گفت کار تمام است... هیچ کسی به داد ما نمی‌رسد. گفت دفترچه‌های تامین اجتماعی 11 ماه است که تمدید نشده. اگر خواهرت مریض بشود کجا ببرمش؟ بعد گفت؛ من چه کار کنم با 48 سال سن؟ زمین دارم که کشاورزی کنم؟ دیگر کجا کار کنم؟ به جوان‌ها کار نمی‌دهند، به من کار می‌دهند؟ هی می‌گفت من چه کار کنم از این به بعد؟»
درست در همین لحظه عجیب‌ترین واکنشی که انتظارش را می‌کشم به غلیان افتادن احساسات لطیف مخاطبان این گزارش‌ها است. بی‌چارگی چاه بی‌ته است. وقتی آدم بی‌پناهی در آن می‌افتد، می‌تواند سال‌ها فرو برود و همچنان زنده باشد. آنکه تصمیمی برای نجاتش می‌گیرد، هر تصمیمی، مستحق ترحم من و شما نیست. این اوج میان‌مایگی است که علت خودکشی را تنها در فقر این آدم‌ها خلاصه کنیم و برای‌شان دل بسوزانیم. حتی برقراری ارتباطی میان خودکشی یک کارگر و خودکشی متعارف یکی از ما (آدم‌های طبقه متوسط یا مرفه) می‌تواند نوعی از بدفهمی رایج و البته عامدانه برای شانه خالی کردن از بار مسوولیت باشد. نه. خودکشی این کارگران از روی انفعال و شاید ملال نیست. آنها تا جایی که مرز انسان بودنشان مخدوش نشود، هرگز تصمیم به چنین اقدامی نمی‌گیرند


باز هم مخاطب خاص دارد.

این پا نوشت دوم همان نوشته دیروزی است!

باز هم برای شین عزیز.

بعد از تمام آن (هر بار که وبلاگت را می خوانم بند دلم می لرزد یا غصه ام می گیرد)  یه جمله دیگر هم هست.

 هر بار  بعد از تمام دل لرزیدن ها چیزی توی دلم جرقه می زند! آن دور ها چیزی روشن می شود

، توی افق همان روشنی من گم می شوم. پا می گذارم به یک دنیای دیگر.

  نه توی درد های بی کودکی خردسالانی که می شناسم و می شناختم.گم می شوم  توی بارقه امید برای نسل سینا. برای فردا! همبازیشان می شوم. می دانی که خیال چیزی از جنس نوازش است. با همان اثر معجزه آسا. 

بنویس برای همه ان مادرانی که می خواهند بدانند.

من هر روز با ولع وبلاگت را می خوانم.

پانوشت بعدی: کسی بی نام (که بی نام شدن لابد مرضی مسری است)  توی پست قبل برایم پیغام گذاشته  وقتم را گرفتی! برای مخاطب خاصت نامه بده! آمدم بنویسم خواستم حسم را خیلی های دیگر هم بدانند!  همین و بس!


مخاطب خاص دارد! (برای تمام مادرهای امروز)

 
هر روز با خودم می گویم امروز می نویسم!  امروز ساعت  نهار!  امروز عصر! امشب قبل از خواب!

چند ماه است که این برنامه هر روزم شده!

با این همه من هر روز می نویسم!‌ هر روز توی ذهنم! گاهی هم روی یک تکه کاغذ اگر دم دستم باشد! 

بی وقت نيستم، اما وقت زيادی هم ندارم! نبض زندگيم کمی تند شده است برای من اين بهتر است تا وقت داشته باشم و بنشينم به خود خوری!

بی وقت نيستم، بی سوژه هم نيستم! اما نمی دانم چه طور است که اين روز ها  بيشتر فکر می کنم.

همه چيز تقصير خانم شين است و آنچه می نويسد. گاهی هم تقصير مانا.

برم می گردانند به همان روزهای سختی که شايد تنها فرناز عمق فاجعه اش را بداند و ساروی کيجا! همان روزها که حقم از تمام روز های رفته از دنيا را می خواستم.

دور نبودم از مرز ۳۰ سالگی آن روزهای سياه اما تمام درد های  روزهای کودکی  خالی از هر چه کودکی بود که دلم را می فشرد.

همه چيز توی بيست و چند سالگيمان شروع شد. چند سالی بود که به همه چيز شک کرده بودم. تا پايم به کلاس ها باز شد. بايد از همان روزها بوده باشد که جنگ سرد من تبديل شد به معرکه ای از آتش.

توی همان مرز ۳۰ سالگی، يادت هست که بريدم مهروش؟‌

توی همان کلاس ها با خودم عهد کردم مادر نخواهم شد. با همه عشقی که به مادرم داشتم، با همه ايمانی که به شيرينی مادر شدن داشتم و دارم...

شين عزيزاين روزها که نوشته هايت را می خوانم بند دلم ميلرزد.

مانده ام چند درصد بانوانی که هنوز مادر نشده اند اما  بينشش را دارند که بدانند کودکی روزهايی وسيع تر از زندگی کودکی اکثر آدم های امروز است، شجاعتش را دارند که مادر بشوند؟

باور کنی يا نه هر روز که وبلاگت را می خوانم دلم پر از غصه می شود. برای تمام کودکان بی کودکی!

شين عزيز ستايشت می کنم بابت تلاشی که برای بهتر شدن روزهای کودکی سينا می کنی. بگذار بگويم برای کودکی کردن سينا !

می دانی دلم آتش می گيرد وقتی دوستانم را می بينم که رنگ به رنگ لباس های چنين و چنان تن بچه اشان می کنند و توی فصل قحطی توت فرنگی! از زير سنگ توت فرنگی می جورند که توی کرنفلکس صبحانه دلبندشان بريزند، کلی پول مدرسه خصوصی فلان و بهمان می دهند، معلم خصوصی ال و بل جيم بل برای جگر گوشه اشان می گيرند.... اما کودکی کودکشان را نمی بينند، نمی فهمند، هم زبان کودکشان نيستند.

من هميشه  فکرکرده ام  آشپز خوب‌، آشپز خوب می شود اگر دست پخت خوب را خورده باشد!  شرط لازم اگر نه کافی! تو به من بگو بچه حکم آش را هم ندارد؟؟

کاش کمی نزديک تر بودی. وبلاگت  آتش زير خاکستری را که سالها طول کشيده بود تا مدفونش کنم باز گيراند.

بيا برايم ايميل کن مادر شجاع. می خواهم  خيلی از چيزها را بدانم .

جواب سوال کودکيهایم را 

ترس هايم را...

......

می خواهم بدانم اگر تمام آنچه امروز می دانی دانسته ای ۲۰ سالگيت بود  آمروز سينای شيرينی بود؟؟

بيا برايم بنويس.......

 

پا نوشت:‌دلم می خواهد اين قند و عسلت را ببينم. آرزو می کنم  وقتی به سن امروز من و تو شد بشود همان آدم بزرگ سالم و شادی که آرزوی امروزمان است با يک دنيا خاطره از روزهای کودکی لبريز از کودکی


احوالاتمان چيز مرغی است.

داستانی است ها!

یک چیزی غده شده توی گلویمان این هوا !!!!!!

خودمان هم که نمی دانیم چه مرگمان شده است! جدیداً عاشق که  نشده ایم!‌ گشنه هم که نمانده ایم!‌جایمان هم که تر نیست!‌ GP برو هم نيستيم که خودش را بکشد  آزمايش خون برايمان بدهد که يک خانم پرستاری  بيايد خونمان را  بکند توی شيشه!‌ بلکه  بفهمند مرگمان چيست!‌

 

  خوب مرگمان چیست که   یک بند توی دلمان با صدای بلند خودمان را فحش می دهیم و سر خودمان داد و بیاد می کنیم!!‌ حالا خدا را شکر دلمان خوب عایق صوتی  دارد! اگر نه این همسایه های بلاد کفری تا حالا هفت بار  قشون پلیس فرستاده بودند بنده منزل!

دیشب که خدمت بهار بانو،  به مدد شرکت مخابرات!‌ سفره دلمان باز بود و می غرغریدیم!‌ آن وسط مطمئنمان کرد که اوضاعمان جفت و جور است و خودمان بی خبريم!  بهار بانو تاييد کرد که ما هنوز  خودمانیم  که  هنوز می غرغریم!‌

من می غرغرم پس هستم!

لا به لای  غرغریدن ها  بهار بانو خدا را شکر کرد که با آقای شوهر  هنوز توی یک قارّه اند!‌با فاصله خدا ساعت پرواز!‌ مانده ایم حیران!  ما هم نسلی هستیم برای خودمان‌!سقف خانه امان به اندازه  یک قاره کش پیدا کرده است!‌

 همین جوری گوشی به دست  باسن مبارک را  روی پله های عمارت سلطانی گذاشته بودیم و غرق  بودیم خودمانمان هم نمی داینم توی عمق چند متری چين و واچين های تپانده شده تو کاسه سرمان!   که همه جور فکری به ما حمله کرد!‌ خوب چه کنیم دلمان برای غربت خودمان  و الف و ب و پ و ج و چ ................. ل، م، ن،‌واو  و ه و ی + گه سگ عزیز می سوزد خوب!   غربت است دیگر آدم جن زده هم می شود!  از عادت بسم ا.. گفتن هم که افتاده ایم !‌

می ماند يک سنجاق قفلی  که بگوييم مادر جانمان برود از دم در  بازار بخرد راهی کند ، برسد به دست ما  شايد  علاج شود اين شور افکاری  جن زده!

 

امروز شد یک هفته که گه سگ عزیز رفته است!‌ آی خوشی گذشت!‌ آی ما حال کردیم! گه سگ را نمی دانیم!‌

آی دق می کنیم از جلوی گپ که رد می شویم بی گه سگ! بماند که  بی پای غيبت مانده ايم توی مترو های اين شهر!‌

آدميزاد است ديگر خو کرديم به همين عادت  ۱۰ روزه!  گذاشت و رفت!‌ ما مانده ايم  و حوضمان و آقای  شوهر!‌

 اصلاً برود آنقدر درس بخواند  که جانش از جای نا مربوطش در بیاید!‌ اما چه ذوق مرگی شدیم نتایج امتحان تخصصی که آمد!‌ گه سگ ( این یکی را غلیظ بخوانید که فحش بود از صمیم قلب!)  دانشجوی فوق تخصص!!

حالا داریم فکر می کنیم از کجا یک تابلو بیاوریم رویش نوشته شده باشد!‌ دکتر گه سگ عزیز!  دارای برد تخصصی از دانشگاهای معتبر  ایالات متحده امریکا!‌

شوهر جان  هم ذوق مرگ شد! ‌اما هنوز هم نفهمیده است ما ذوق مرگ چه شدیم آن هم اونجوری! این دیکسیونر آریان پور و حییم و  را هم شیر فهم بشویم باز نمی شود که بفهمانيم  ماجرای اين تابلوی دکتر جان و آبگوشت و بابا کرم را!

مانده ایم چه کنیم با این همه کرفس سرخ کرده که آماده کرده بودیم  جهت پخت خورشت کرفس و نعنا جعفری!‌ که ما و گه سگ و ن و این ها  حالش را ببریم!‌ توی همان آخر هفته ای  که  نا جور گوز پیچ شده بودیم اما دم به ساعت حالش را هم می بردیم!

گه سگ که رفت! بیاید هم باز جت لگ دارد و لندن می شود خوابگاه آقای دکتر!‌

‌ن جان تو دست عیالات مربوطه را بگیر کشان کشان بیاورشان دور هم باشیم خوب! بلکه بزنیم توی رگ این همه  زحمات مرا!

این دو هفته را خوب با دوستانمان حال و حول کرده ایم!‌این آخر هفته ای اما احوالاتمان گه مرغی است از بازگشت به زندگی روزمره!‌

آخ خدا  خفه شدم از این  غده توی گلویم!‌

 


This is Stratford......

 

چشمانم می سوزند، خسته ام اما نه از کم خوابی!  

دلم يک تعطيلات داغ تابستانی می خواهد. از همان تابستان هايی که بدون اينکه اينجا بيايند، چند روزی است که رفته اند  و ساکن نيمکره جنوبی شده اند!‌

گوش هايم کیپ گرفته اند. قطار با سرعتی به گمانم نزديک به سرعت نور تاريکی توی تونل را می شکافد! سعی می کنم کتابم را بخوانم!‌

صدای شکافتن تاريکی آزارم می دهد!‌

يعنی من موش کورم؟؟!!

 پايان صفحه ۶۳۵،‌ می روم سراغ  صفحه بعد!

به خودم می گويم بايد بپرسم ببينم ترجمه فارسی هم دارد  يا نه!

ساعت بايد ۱۱.۳۰ شب باشد. ساعت را حدس می زنم 

ساعت مچی ام را نگاه نمی کنم. هرگز ساعت مچی ام را نگاه نمی کنم! بهتر است بگویم! اغلب  ساعت مچی ام را نگاه نمی کنم!

چشمانم را به کتاب دوخته ام و  کورمال کور مال توی کيفم را جستجو می کنم!‌

اااااه اينجاست ! هويجم را گاز می زنم!‌بوی کرفس می دهد!

صفحه ۶۳۸

کاش امشب پاهايم را توی ماساژور برقی ام بگذارم.  اما  نه خسته ام  همان مسواک زدن برايم کافی است.

زو  انلای در گذشته است! تمام شهر  عذا دار است

 برای خودشان!!

نه  برای در گذشت او!

کسی روی دیوار  نوشته است

 The sky is now dark

A great star is fallen

صفحه ۶۳۸ !

با خودم فکر می کنم توی تونل هم تاریک است!! بعد با خودم فکر می کنم طفلکی ها باید از این به بعد توی تونل زندگی کنند!!

تاریکی  جیغ کوتاهی می کشد و ناگهان قطار می ایستد!

همه جا روشن می شود

This is bank

Please mind the gap  between the train and the platform,

This is a central  train to Hainault  via Newbury park,  please stand clear  of the closing  doors.

 هويجم تمام شده است.  تاريکی جيغ می کشد!  درست مثل صدای حمله اهالی مارس به زمين !

کش و قوس می آيم! درست مثل گربه ها! خسته ام،

ته واگن يک سياه پوست دورگه برای خودش مشغول است! تنها منم و او!!

صفحه ۶۳۹

گمان نمی کنم او  فرياد تاريکی را بشنود، صدای موسيقی از توی هدفونش تا اينجا می آيد!  کر نمی شود!!؟؟

می شمرم ۲۲ صندلی بينمان فاصله است!

صفحه ۶۴۰

Day دوباره بازگشته است!  

 دوستی قطع شده از همان جايی که بريده شده بود از سر گرفته می شود!  ساقه کرفس را از کيفم بيرون می کشم و فکر می کنم!‌يعنی می شود؟؟  به همين راحتی!! بايد امتحان کنم! کاش بشود!

همسفر سياه پوستم مست نيست! اما کاش مست بود! دارد برای خودش می رقصد!! خوب هم می رقصد!‌

آخ دلم  م.ب را می خواهد که اول  يک دهن خليج فارس بخواند  بعد هم حسابی برقصيم.

صفحه ۶۴۲

مادر برای تينگز ها نامه می نويسد! 

۱۰۰۰ سال است بايد  برای آ.پ ۴ خط نامه الکترونيک بنويسم !! می نويسم يکی از اين روزها!‌

صفحه ۶۴۳

زويی دارد برای امتحانش درس می خواند! از ۱۰ ماه قبل!!

هفته ديگر امتحان دارم! از اين خدا صفحه کتاب هنوز صفحه اولش را هم نخوانده ام! مهم نيست از فردا شروع می کنم.... 

 باز همه جا روشن می شود و تاريکی ساکت شده است قطار می ایستد

 

This is Liverpool Street 

Please mind the gap  between the train and the platform,

This is a central  train to Hainault  via Newbury park,  please stand clear  of the closing  doors.

 

تاريکی باز فرياد می کشد.

همسفرانم دو تا  شده اند!‌ دومی  خواب است! شايد خواب بود که سوار  قطار شد.

 

صفحه ۶۴۶

 

زويی برای تعطيلاتش برنامه ريزی می کند!

 

من هم دلم می خواهد بروم تعطيلات!! بارابادوس خوب است!

 

صفحه ۶۴۵

مادر بزرگ سوپ جوجه می پزد...

برای شام چی داريم؟؟‌ کاش کيش سبزيجات باشد!  يعنی می شود؟

 

همسفر دو رگه  هنوز می رقصد. بايد اهل  جامائيکا باشد!‌ بروم بپرسم! نه اول بايد با خودم شرط ببندم‌ بعد!!

 

صفحه ۶۴۸

ميم ماوو، تمام سرگرمی ها ممنوع اعلام می کند! شرط بندی و استفاده از کلمه شرط بندی غير قانونی می شود!‌

 

تاريکی جيغ کوتاهی می کشد! قطار می ايستد

همه جا روشن می شود. بلندگو ها  اعلام می کنند

 

 

This is Bethnal  Green

Please mind the gap  between the train and the platform,

This is a central  train to Hainault  via Newbury park,  please stand clear  of the closing  doors................

 

 

تاريکی باز جيغ می کشد....................

 

 

 


!!!!Error!!!!

آرزوهای او اندازه  طعم شيرين يک آب نبات چوبی پرتقالی!

آرزوهای من اما به اندازه يک جعبه شکلات تلخ سويسی!

آرزوهای او توی جيب جا میشوند! توی هر مغازه ای يافت می شوند. هر جيبی استطاعت آن را دارد..

آرزوهای من اما! جعبه خاص می خواهند و مغازه فلان و بهمان آن سر  شهر و جيبی که شبيه بيشتر جيب های شهر نيست!

 او اگر نه هر روز !‌يک روز در ميان برای خودش يکی از آرزوهای آبنبات پرتقالی اش را فراهم می کند و مست می شود از بوی پرتقال و طعم شيرين و بعد هم دور تا دور دهان آرزوهايش را يک ليس محکم می زند!‌ و يک لبخند گوش تا گوش روی صورتش پهن می شود و ‌تا فردا و آرزوی آب نباتی ديگر  همچنان برای خودش بشکن می زند و  شش و هشت می خواند!

من اما هر روز به جعبه شکلات تلخ فکر می کنم و تصورش می کنم و توی چيزی از جنس خيال و توهم!‌ می بويمش و دسته آخر هم آب  دهان تلخم را قورت می دهم !‌ گاه و بی گاه هم اگر  جيبم گشاد بشود بسته ای کوچک از ان رويای بزرگ را بخرم و روزی يک حب بالا بيندازم و دق مرگ کنم خودم را برای روزی که دور نيست و  قرار است ته بسته بالا بيايد!!

من فکر می کنم او نمی داند آرزوی شکلاتی يعنی چه!‌ اما اوهر روز با چوب ته آبنبات پرتقاليش روی در و ديوار می نويسد که من هرگز لذت آرزوی آبنباتی را نخواهم فهميد!‌